برنامه آينده
شنبه های پاک
جلسه هفتگی

سخنران:
سید محمد انجوی نژاد

مداح:
سید ابراهیم طاهریان

زمان:
شنبه 95/12/07
همراه با نماز مغرب و عشاء


مکان:
خیابان شهید آقایی
حسینیه سیدالشهداء(ع)


رهپويان






دوشنبه 10 فروردین 1394 نسخه چاپی
افتخارم شد: "پرچم گنبد حرم امام رضا(ع) شدن!

"یا رئوف"

از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. هیچ وقت فکر نمی کردم که این افتخار نصیبم بشه! با سلام و صلوات و احترام من رو وارد حرم امام مهربونی ها کردن! از مسیرهای نسبتاً طولانی رد شدیم تا به محل موعود رسیدیم.



هم دلشوره داشتم و هم از خوشحالی نمی دونستم چه کار کنم! تا به خودم اومدم داشتیم از پله ها بالا می رفتیم. باورم نمی شد!! عین زندانی که از قفس آزاد شده و نور بیرون اذیتش می کنه، اون همه نورانیت رو نمی تونستم تحمل کنم، حس می کردم ظرفیتش رو ندارم. غیر از لطف و محبت هیچ چیز توی وجودم نبود. سرشار شده بودم و شاید لبریز از رأفت و لطف و محبت آقا!!



مراسم شروع شد و به آرزوم رسیدم؛ افتخارم شد: "پرچم گنبد حرم امام رضا(ع) شدن"!



از اون لحظه زندگی من عوض شد و لحظه لحظه هام گره خورد با اشک و لبخند زائرا، خادمین، مسافرا و از همه بهتر مجاورت با امام مهربونی ها! عشقم شده بود دیدن زائرا، زانو بغل گرفتنشون، تکیه دادنشون به دیوارهای حرم، دراز کردن دستشون طرف پنجره فولاد و تلاششون برای پرکردن یه لیوان آب سقاخونه!

ایام شادی اهل بیت(ع) شاد بودم و ایام عزا، به رسم ادب لباس مشکی تنم می کردم و سر سلامتی می دادم به عاشقا و دلسوخته ها. عشق یه عده هم شده بود زل زدن به گنبد و نگاه به من! مخصوصاً وقتی که توی باد حرکت می کردم؛ حتی برام شعر هم می خونن:
"رخنه میونه عالم ایجاد وا می شه   پرچم سبزت وقتی توی باد وا می شه"
بین خودمون بمونه، منم نیمه شبا اینو با زائرا تکرار می کردم؛ "میخام بیام کرب و بلا، رخ ماهت ببینم ایشالا، ایشالا...".



توی اسفند ماه برای دیدن بعضی از کاروان ها روز شماری می کنم، یکیشون کاروان رهپویان وصاله، بچه های با صفایی هستن. از خلوت خیلیاشون توی حرم اطلاع دارم که حتی دوست صمیمیشون هم، نمیدونه! وقتی میان تو حرم حال قشنگی دارن. تو صحن رضوی می شینه و ادب می کنه. امین الله می خونه و اشکاش دونه دونه و بیصدا روی گونه هاش می شینه، بعضی وقت ها هم که با دوستاش میاد یواش گوشه چادرش رو می کشه جلو تا صورت قشنگش که مزین به اشکاش شده رو نبینن و زیرلب با آقاش درد دل می کنه. هرچند که من نمی دونم چی می گه اما به حال قشنگش حسودیم می شه!!

بعضی هاشون هم از همون وسطای خیابون امام رضا(ع) همین حالو دارن! فکر کنم از بچه های کادرشون باشن، چون که سریع میان و میرن؛ انگار که نگران غذای ظهر زائرا هستن که خسته از زیارت به حسینیه شون برمی گردن و می خوان زودتر از اونا اونجا باشن و خوش آمد بگن. اینقدر با اخلاص دست به سینه می ذاره و خم می شه و ادب می کنه که انگار آقاش جلوش وایساده و از شدت خجالت فقط زیر لب سلامی می گه و اشک گوشه چشمش رو پاک می کنه و می ره. دل من هم به دنبالش...

صدای اذان که از گلدسته های حرم پخش می شه با عجله خودشون رو به صف های جماعت می رسونن و نماز عشق رو اقامه می کنن. شاید اون لحظه رو بهترین عکاس دنیا هم نتونه به یادگار بذاره اما من از اون بالا شاهد این لحظه زیبا خواهم بود...

نیمه های شب دسته جمعی میان و وارد حرم می شن؛ از صدای نوای "السلطان ابالحسن، عشق من ابالحسن"، می شه بشناسیشون. صداشون توی صحن و رواق ها طنین انداز می شه و یادگار می مونه. کم کم صداشون کمرنگ می شه و توی رواق دارالهدایه مهمون آقاشون می شن. صحبت های آقا سید بزرگوار مثل همیشه اینقدر به دل می شینه که زائرایی که فقط می خوان از اونجا رد بشن، می مونن و گوش می کنن و راه عبور و مرور بسته می شه! اسم مادر آقا که میاد دل سنگ آب می شه و در و دیوار حرم ضجه می زنن و ناله می کنن.

یه دفعه حال و هوای مجلس عوض می شه؛ اسم حسین(ع) که میاد انگار دلشون زیر و رو می شه. نمی دونم این اسم چه سری داره!!! همه گوشه ذهن و دلشون هست که برات زیارت حسین(ع) رو از اینجا باید بگیرن. توی همون حال التماس کنان می خوان که آقا براتشون رو امضاء کنه و یه شب جمعه زائر و مهمون اربابشون بشن.
خوش بحال اونایی که این شب ها براتشون امضاء شد...

یکی از قشنگ ترین لحظه های جمع کانونی ها، وقتی هست که صداشون توی هم می پیچه و حتی در و دیوار رواق هم باهاشون همصدا می شه و صدای «حسین،حسین» همه حرم رو پر می کنه. مطمئناً این محبت ها پیش مادر سادات گم نمی شه و توی روضه ها شنیدم که روز قیامت مادر آقا دوستدار و محبین حسینش رو جدا می کنه. خوش بحال آدم هایی که اون روز جدا می شن. وقتی یادم میاد، منم آرزو می کنم کاش آدم بودم و می تونستم جزء اونا باشم...



یه عده شون تا طلوع صبح توی حرم می شینن. خودم حواسم بهشون هست! یه لحظه هم پلک نمی زنن. همینجوری توی صحن انقلاب می شینن و به گنبد زل می زنن. خادم حرم به یکیشون گفت: برو استراحت کن و دوباره بیا، بغض کرد. اشک توی چشماش حلقه زد و گفت: کجا برم؟! از در خونه کریم کجا برم؟؟!! دیگه کی توفیق می شه بیام توی بهشت رضا(ع)...

اصلاً نمی دونم آقای مهربونی ها با دلش چه کار کرده که براش فرقی نداره هوا چجوریه! بارون بیاد، برف بیاد، آفتابی باشه،... میاد. هر جوری باشه نیمه شب ها خودشو به حرم می رسونه و توی سرما می شینه. گاهی نماز می خونه، گاهی دعا می کنه، ساکت می شه، فکر می کنه، برای زندگی دوباره توی شهرش برنامه می نویسه، گاهی آرومه، گاهی مثل اسپند روی آتیش جزع و فزع می کنه، التماس می کنه، نه برای دنیاش! نه!! برای اینکه بازم آقا قابلش بدونه! برای اینکه خودش رو لایق اینهمه لطف و رأفت آقا نمی دونه! برای اینکه یه شب جمعه مهمون حرم اربابش حسین(ع) بشه. برای اینکه امام رئوف رو واسطه کنه تا صاحب الزمانش(عج) زودتر بیاد. برای اینکه آخرتش رو تضمین کنه و بعد به شهرش برگرده، برا اینکه...

راستی سال تحویل جای همه خالی بود، یه عده از ساعت ها قبل خودشون رو به حرم رسونده بودن و یه عده هم بیرون توی خیابون امام رضا(ع) جمع شده بودن و «یا مقلب القلوب» رو یکصدا زمزمه می کردن. بلندگوی حرم که آغاز سال جدید رو اعلام کرد، همدیگه رو در آغوش کشیدن و برای هم سال خوبی رو آرزو کردن.



دیدن این همه زیبایی از اون بالا برای من یه سعادت بوده و هست و شور و شعف خاصی رو برام به ارمغان میاره. قشنگی های حرم از یه طرف و قشنگی هایی که تک تک زائرا رقم می زنن از طرف دیگه، زیبایی های حرم رو دو چندان می کنه و من از این سعادت بیش از پیش به خودم می بالم...

یه جمله هست که میگن:
"اهل بیت مدیون هیچ کس نمی مونن، حتی اگر به اندازه غبطه ای باشه" و امام رضا(ع) چقدر زیبا جبران می کنن که با هر بار زیارت این آقا، سه بار به دیدن زائراشون میرن!! و حتی همه کسایی که از حرم بیرون میرن، معترف به دیدن و لمس لطف و رأفت امام مهربانی ها هستن.

دیگه اون زائر از خدا و از زندگی چی می خواد؟! و خوش به حال زائر و خوش بحال من که افتخار همجواری برایم همیشگی است و بزرگترین افتخارم شد: "آزادگی در بندِ میله گنبد حرم امام رضا(ع)".

منم سرم رو بالا می گیرم و با زائرا زمزمه می کنم:
کبوترم هوایی شدم، ببین عجب گدایی شدم
دعای مادرم بوده که، منم امام رضایی شدم
پنجره فولاد تو، دوای هر چی درده
کسی ندیدم اینجا، که ناامید برگرده
چجوری از تو دست بکشم، بدون تو نفس بکشم
تویی که تنها آقا، دلسوز منی
بی تو میمیرم آقا، یه فقیرم آقا که تو حج فقرایی
ای کس و کارم آقاجون، تو رو دارم غم ندارم، من و دستای گدایی
ای سلطان کرم، سایت روی سرم، باز آقا بطلب که بیام به حرم
شور و حال منی، پر و بال منی، تو خیال منی
دادی تو منو راه به گدا یه نگاه که تو مال منی
می بینم عاشقای تو رو، اشکای زائرای تو رو، آرزومه منم بپوشم لباس خادمای تو
همه داراییم رو به تو بدهکارم من، جون جوادت آقا، خیلی دوستت دارم من...


پیشکش به محضر امام مهربانی ها، به امید قبولی...
پنجشنبه 30 بهمن 1393 نسخه چاپی
گزارش سفر مناطق جنگی جنوب - بهمن 93

بسم الله النور
اینجا پنجره ایست رو به حقیقت و ذره ای نور آنچنان مرا مست می کند که باورم می شود می توان خدایی شد...

»» دوشنبه 20/بهمن/93:
بالاخره روز موعود رسید و سفر عشق آغاز شد، بچه ها وسایل ها رو توی اتوبوس ها می ذاشتن و سریع برمی گشتن پیش دوستاشون که نمی تونستن بیان. با اشک و لبخند بچه های جامونده بدرقه شدیم. اتوبوس ها بعد از تاخیر یکی، دو ساعته حرکت کردن.



»» سه شنبه 21/بهمن/93:
اولین برنامه کاروان "یادمان علقمه" بود که به دلیل بدی آب و هوا لغو شد و ما خرمشهر رو به قصد منطقه شلمچه که شامل نهرخین و قتلگاه شلمچه هست، ترک کردیم. توی هوای غبارآلود و باد شدید به منطقه "نهرخیّن" رسیدیم که حتی راه رفتن رو هم سخت کرده بود، ولی همه شنیدیم که وقتی به قتلگاه شهدا پا می ذاریم و باد شروع به وزیدن می کنه یعنی اینکه خود شهدا دارن ویژه ازت استقبال می کنن، چون اعتقاد ما اینه که شهدا زنده هستن و به محل شهادت خودشون زیاد رفت و آمد می کنن. به قول آقا انجوی شهید به محل شهادتش علاقه داره و وقتی هم می ری و سلام به شهدا میدی خودشون رو می رسونن به محل شهادتشون و به قول آقای خزائی "آقا سید میگن 15000 شهید اینجاست، من میگم تمام اولیاء و انبیاء اینجا هستن"!

توی مسیر تا رسیدن به اون تپه ای که قرار بود جمع بشیم، خاطرات سال گذشته برام تداعی شد و صحبت های زیبا و دلنشین سردار یکتا توی گوشم طنین انداز می شد که "کار ما توی لاحول و لاقوة الا بالله حل می شه؛ اینجا بشینین و بلند نشین". آقای انجوی موقعیت منطقه رو شرح دادن. از عملیات های کربلای 4 و 5 که اینجا انجام شده بود گفتن که بچه های غواص با چه سختی از سه نوع مختلف سیم خاردار حلقوی، نبشی و خطی که توی رود چیده بودند و دور تا دور رو مین کاری کرده بودند، رد می شدن!

نکته جالب این عملیات ها "شکستن خط" توسط بچه ها بود که به قول آقای انجوی خودمون هم نفهمیدیم که خط چجوری شکست!! و این چیزی جز لطف خداوند نبود. اینجا 15000 شهید داده و از کل گردان 15 نفر موندن که سالم ترین اون ها آقای دلبریان بوده که پاهاش قطع می شه! تو تاریخ جنگ هیچ منطقه ای اینقدر شهید و زخمی نداده، گردان هایی که کلاً پوست اندازی کردن!! "شهدا چون از جنس خودمون هستن، خیلی رئوفترند".



آقای خزائی هم با لهجه شیرین مشهدی و با دعای فرج صحبت هاشون رو شروع کردن:
"من زهرا و خواهرم فاطمه و مادرم قالیباف هستیم. پدرم کارگر بود. تصادف کرد و بعد از مدتی مرد! رزمندگان اسلام، من و مادرم و خواهرم روزه می گیریم تا توانستیم این پاکت را برای شما بفرستیم. (پاکتی حدود یک کیلو و نیم نان خشک!)، برای ما دعا کنید!". اینجا اون جایی هست که باید فکر کنی! شما مدیران آینده جامعه هستید، رهبری فکری جامعه! لحظه انتخاب است! حجت تمام شده! آقا سید میگن 15000 شهید اینجا ایستادن، من میگم تمام اولیاء و انبیاء اینجان! صاحب مجلس 15000 شهید هست. قراره به چی فکر کنید؟ قراره برای چی برنامه ریزی کنید؟ بعد از روضه و عزاداری یک ساعتی وقت بود که روی حرف هایی که گفته شد، فکر کنیم و بچه ها با انداختن عکس و گرفتن فیلم خاطرات اونجا رو برای خودشون ماندگار کردن.



نیم ساعتی قبل از اذان ظهر رسیدیم شلمچه. نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از صرف نهار، سید معین انجوی نژاد جانباز عزیزی که همیشه با ما همسفره، از قداست شلمچه صحبت کردن و اینکه چرا وقتی اسم مناطق جنوب میاد میگن شلمچه! یه دلیلش رو ورود امام رضا(ع) از این منطقه به ایران عنوان کردن. دلیل دیگرش انجام 8 عملیات در این منطقه هست، نسبت به جاهای دیگه بیشترین شهید رو داره و مهمترین دلیل همون خون شهید هست. بعد از مراسم، به سمت محل اسکان یعنی هویزه حرکت کردیم. بعد از استقرار و تجدید وضو نماز جماعت مغرب و عشاء رو مهمون مسجد شهدای هویزه بودیم.

»» چهارشنبه 22/بهمن/93:

بعد از صحبت های کوتاه و شنیدنی مکبر در خصوص شهدای هویزه و ذکر احکام نماز صبح اقامه شد و با خواندن دعای عهد، تجدید عهدی با مولا و صاحب الزمان(عج) انجام شد. دوستای تدارکات صبحانه ها رو بین بچه ها پخش کردن و بعد از خوردن صبحانه مهمان جاده های مناطق جنوب شدیم تا امروز "یار چه خواهد و میلش به که باشد"...



شهدای سه راهی شهادت ما رو مهمون دلای باصفاشون کردن. دور تا دور ماکتی که توی منطقه درست کرده بودن و موقعیت منطقه و عملیات ها رو نشون می داد، نشستیم و مثل همیشه سید معین انجوی نژاد برامون از عملیات ها و موقعیت منطقه صحبت کردن. اینجا هم از باد و خاک در امان نبودیم. توی قتلگاه آقای انجوی و حاج آقا احمدی همه رو به فیض اکمل رسوندن. توی اون هوا، سینه زنی واقعاً صفای خاص خودش رو داشت؛ به شما محتاجم، به همین نفس زدن تو روضه ها محتاجم، به دعای خیر این سینه زنا محتاجم...



نماز جماعت ظهر و عصر توی یادمان طلائیه اقامه شد و بلافاصله سخنرانی آقای انجوی شروع شد.
بحث رو از این شعر "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها" شروع کردن و درباره مشکلاتی که برای عاشق توی مسیر عاشقی پیش میاد صحبت کردن. اشاره کردن به اینکه سرّ درجات بالای عشق میون شهدا و پیروزی های شگرفشون این بود: "ادعای عشق نداشتند". خیلی از ما روی قطره اشک هامون حساب می کنیم اما طرف مجاهدت می کرد اصلاً روش حساب نمی کرد. اون ها خودشون رو عاشق نمی دونستن! روی اعمالشون وسواس داشتن که مبادا دوست برنجد! عاشقی برای کسی که ادعا می کنه مشکله، نه برای کسی که ادعا نداره".

محبوبترین دعای بازماندگان جنگ این جمله بود: "ارحم من لیس له الدنیا و الآخره" و نقطه عاشقی همینه که به این برسی که هیچی نداری!! کسی که دنیا و آخرت نداره فقط رحم می خواد و دلیل رسیدن به این نقطه این است که "دیدم در منزل جانان امن عیش است" و هیچ عیشی امنیت نداره چون قرار بر رفتن است. دلیل این مدل زندگی شهدا، نوع نگاه اون ها به آسمانه. طوری زندگی کردن که برای دلبستن آسمان را انتخاب کردن، والسلام!



تکمیل کننده صحبت ها، روضه و سینه زنی بود و الحق که شهدای طلائیه برای ما روزی پر باری در نظر گرفته بودن. برادرا ناهار رو بیرون و خواهرا داخل یادمان خوردن و بعد هم، راهی محل اسکان شدیم و شب رو مهمون شهدای کربلایی هویزه بودیم. ساعت 30/8 شب در جوار شهدا، مهمان امیر سرتیپ دربندی بودیم. آخرین برنامه ما توی منطقه هویزه داشت رقم می خورد و صدای شکستن بغض بچه ها میون صحبت های امیر نشون می داد که زندگی چند روزه در جوار شهدا آرامشی رو برای قلب ارمغان میاره که وقت جدا شدن از اون ها "دردش" رو حس می کردن که در قالب اشک و تضرع نشون می دادن. هر چند که به قول اساتید این چند روز باید تمرین باشه برای روزهای طولانی دنیا و خوب زندگی کردن! تمرین خوب زندگی کردن و خوب مردن!

امیر گفتن که اینجا کارش تکراری نیست! مگه قضایای محرم و  عاشورا برات تکراری می شه، راهیان نور برای خود ما هم یه تذکره است! اشاره کردن که به قول حضرت امام(ره) ملت ما از امت صدر اسلام بالاترند! و بقیه کشورها حتی نمی تونن جنگ هاشون رو به رخ ما بکشن. این شعر حسن ختام صحبت های امیر بود؛
"اگر تیر مسلسل ها شکافد سینه ما را / نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله"...
روضه حضرت زینب(س) تیر خلاصی صحبت های امیر سرتیپ دربندی بود که به روضه و عزاداری وصل شد و صدای ناله های بچه ها در جوار شهدای هویزه موندگار شد...



»» پنج شنبه 23/بهمن/93:
روز آخر سفر، بعد از چند ساعت به منطقه فکه رسیدیم. آقای مصطفوی از آزاده های هشت سال دفاع مقدس بسیار شیرین برامون صحبت کردن. مهمترین قسمت صحبت ایشون این بود که تخصص همراه با معنویت معجزه می کنه. علم باید توأم با آگاهی باشه. آگاهی باید توأم با معنویات باشه و معنویات باید توأم با ورزش باشه.

با خاطره ای از حضرت امام(ره) صحبت های خودشون رو به پایان رسوندن. نسیم خنکی که می وزید کم کم با باد و شن همراه شد. به سمت مقتل شهید آوینی راه افتادیم و توی مرزی ترین نقطه منطقه، برادرا توی قتلگاه شروع به سینه زنی و عزاداری کردن. روضه قتلگاه توی اون فضا، حال و هوای عجیبی رو ایجاد کرد. تشبیه آقای انجوی تو اون گرد و خاکا، ظهر عاشورا رو تداعی کرد!

حسن ختام سفر، مثل همیشه مهمون شهدای گمنام پادگان شهید محمودوند بودیم. فیلم شیار 143 رو که دیده باشی، شاید یکم درک کنی اون علی اصغری که روی جایگاه آروم و راحت خوابیده، جگر گوشه مادری بوده که سال ها برای بزرگ کردنش خون دل خورده. با یه دنیا امید بزرگش کرده که جلوش فقط راه بره و با افتخار نگاش کنه.

آقای انجوی گفتن: اگر دنیا جای عشق نیست، جای غصه هم نیست. اولین چیزی که نزد بچه ها رنگ می باخت این بود که غصه دنیا رو نمی خوردند. حتی یادشون می رفت که غذا بخورن!! در ادامه به آیه "و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً» اشاره کردن و اینکه حقیقت ماجرا "و ما بدّلوا تبدیلاً" است و این قانون رو کسی نمی تونه دست بزنه. یه عده رفتن و یه عده هم باید انتظار بکشن. باید ببینید کدوم قسمت پازل منتظر امام زمانی هستید!؟ حضرت آقا(مد ظله) فرمودند: تحصیل، تهذیب، ورزش. چند نفر بچه مذهبی داریم که هر سه رو با هم داشته باشه؟؟!!

مدیر به تعداد کافی داریم، سرباز می خوایم. یعنی کسی اینقدر خودش رو آماده کنه که وقتی ندای "انا المهدی" اومد حتی مرده هم باشه، طبق روایات با اصل رجعت برمی گرده. "تو نباید برای شب اول قبر و بخششت تهذیب رو بالا ببری، باید برای خوشحالی امام زمانت تهذیب کنی".

وقتی بر مبنای نیازهای خودت زندگی می کنی، حداقلی هستی! شهدا با تمام توان برای آزادی قدس می جنگیدن! حداقلی فکر نمی کردن. خرمشهر رو اینجوری حفظ می کنم چون که اینجا مسیر قدس است. در آخر هم توصیه کردن مبنی بر اینکه یه تصمیم بگیرید؛ اول اینکه هفتگی همدیگه رو ببینید، احوالپرسی کنید و دوم اینکه از شهدا کمک بگیرید. با گفتن یه خاطره فضای جلسه کاملاً عوض شد. داستان دختری که برای عکس شهیدی که سر بر بدن نداره یادداشتی اینچنین می نویسه:
"من یک انسان به شدت گنهکار با 27 سال سن که تاحالا یا الله نگفته، نماز نخونده، روزه نگرفته، مقابل گناه مقاومت نکرده! من شهادت می دهم! که برای تفریح آمده ام اینجا! ای بی سر و پا، من بی سر و پا در این مکان به تو قول می دهم که در قیامت آنگونه باشم که به من افتخار کنی!



وداعیه که باشه، ناخودآگاه یاد وداع زینب(س) می افتی و این روضه خونده میشه. خیلی فضای عجیبی بود. مجلس تموم نمی شد و شاید همه توی دلشون آرزو می کردن که کاش تموم نشه! به قول آقای انجوی بچه ها کربلا خیلی راحت تر وداع کردن تا اینجا!! احساس شرم و خجالت و دلتنگی رفتن، حس و حال غریبی رو برات به ارمغان میاره.

وقتی به قد و بالای شهدایی که راحت روی جایگاه خوابیدن نگاه می کنی از خودت خجالت می کشی که برای دو روز دنیا خیلی راحت گناه می کنی و چقدر زندگی و روح تو با روح این شهدا فاصله داره و آرزو می کنی که ای کاش یکم شبیه اون ها بشی. اصلاً اومدی که شبیه اون ها بشی.

بعد از صرف شام راه افتادیم تا برسیم به شهری که صدای مناجات شهدا میون هیاهوی مردم کمرنگ شده و روی دوشت احساس سنگینی می کنی که ببینی ارمغان تو برای آدم هایی که توی شهر باهاشون سروکار داری چه خواهد بود. سفره خان شهدا همیشه پهنه و توی این چند روز مهمون ویژه اون ها بودیم. ان شاء الله که مهمون خوبی برای اون ها بوده باشیم و از سفر و سفره بهره حداقلی رو نبرده باشیم...



گفت ای بی نشانه که خدا را نشانه ای، هر جا نشان ز توست ولی بی نشانه ای
گردان رسانه مکتوب - خواهران

دوشنبه 20 بهمن 1393 نسخه چاپی
گزارشی از ثبت نام خواهران، سفر مناطق جنگی جنوب - بهمن 93

بسم رب الشهداء
بالاخره موعد حرکت رسید...



وقتی دلت برا خدا تنگ می شه، فرقی نمی کنه کجای این کره خاکی باشی.
وقتی نیمه های دی ماه رو رد می کنی، کم کم حال و هوای بهمن و انقلاب و پیروزی پیدا می شه، ناخودآگاه یه گوشه ی ذهنت می ره سمت جنوب و خاک های نرم فکه، رودخانه به ظاهر آرام اروند، سه راهی شهادت طلائیه، غروب قشنگ شلمچه، غروب دلگیر نهر خیّن و... برات تداعی می شه.

بالاخره اعلام کردن که ثبت نام خواهران روزهای یکشنبه و دوشنبه، 12 و 13 بهمن ماه، از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر انجام می شه، روزهای ثبت نام گذشت و عده ای به طور قطعی اسم نوشتن و زائر مناطقی شدن که قدمگاه حضرت زهرا(س)ست.

کسایی که کارت حضور و غیاب جلسات هفتگی رو نداشتن، به صورت رزرو ثبت نام می شدن و بالاخره بعد از چن روز این ها هم، راهی این سفر شدن. حدود 300 نفر از خواهرانی که کارت دعوت شهدا براشون فرستاده شده، یعنی 7 دستگاه  اتوبوس، ان شاء الله امروز بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء از حسینیه سید الشهدا(ع) به سمت مناطق حرکت و سفر عشق رو آغاز می کنن. یه اتوبوس از دانشجوهای تشکل وصال دانشگاه آزاد شیراز هم، تو این سفر ما رو همراهی خواهند کرد.

سفر خاطره انگیز ما روز سه شنبه 21 بهمن از یادمان علقمه و نهر خیّن شروع و بعد از اون شاهد غروب کربلایی شلمچه هستیم. اسکان کاروان در منطقه هویزه در جوار شهید علم الهدی و یاران ایشان خواهد بود. روز چهارشنبه 22 بهمن میهمان شهیدان در طلائیه و پاسگاه زید هستیم که تجدید عهد دوباره ای با شهید همّت خواهیم داشت. وعده ما در روز پنج شنبه 23 بهمن شرهانی و فتح المبین و حسن ختام این سفر رویایی مثل همیشه پادگان محمودوند و شهدای گمنام تازه تفحص شده خواهد بود.

در این سه روز راویانی چون سردار محمد احمدیان، امیر سرتیپ دربندی،
سردار حسین کاجی و سید معین انجوی نژاد، باز هم دل های ما رو به سال های پیش می برن، و باشد که از حضور این عزیزان درس بگیریم.

شعر بیاد ماندنی امیر سرتیپ دربندی در منطقه چزابه فراموش شدنی نخواهد بود:
"در پای کوی تو سر ما می توان برید / اما نتوان برید از سر کوی تو پای ما"

دعاگوی همه هستیم...
"گردان رسانه مکتوب خواهران"


سه‌شنبه 18 شهریور 1393 نسخه چاپی
افتتاحیه پاتوق کتاب گردان رسانه مکتوب خواهران با حضور خدام حرم امام رضا(ع) و حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد

یا علیم
افتتاحیه پاتوق کتاب گردان رسانه مکتوب خواهران
با حضور خدام حرم امام رضا(ع) و حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد


همه چیز در عرض چند ثانیه عوض شد، نفس در سینه بچه ها حبس شده بود!
همه نقشه ها نقش بر آب است وقتی که امام مهربانی ها چیز دیگری رقم زده باشد و این از همان نقشه ها بود...  از یک ماه پیش طرح را داده بودند و دو، سه هفته هم بود که در گیر و دار هماهنگی و آماده کردن لوازم و وسایل بودند.

تقریبا همه چیز برای افتتاحیه مهیا بود، به جز حاج آقا (حجت الاسلام انجوی نژاد) که کمی دیر کرده بودند و قیچی ای که قرار بود روبان را بچیند... بالاخره به هر ملالتی بود قیچی پیدا شد، با دسته هایی زرد رنگ و از همه مهم تر و بدتر اینکه آب هم...

برای آمدن حاج آقا یا الله را که دادند، اعلام کردند که خادم های حریم رضوی هم تشریف می آورند! همهمه ای بین بچه ها در گرفت و صدای ضربان قلب ها به بالای هزار رسید!

پرده حائل بین خواهران و برادران کنار زده شد و خدام عزیز آقا امام رضا(ع) همراه با حاج آقا و جناب پاریابی آمدند. باور کردنی نبود! شروع فعالیت های مقدس کتاب و کتابخوانی استارتش با خدام فرستاده عالم آل محمد(ص) باشد.

سینی حاوی قرآن مجید، سیب سرخ و قیچی دسته زرد را به دستشان دادند اما...
قیچی روبان را نچید!!

خنده خدام و حاج آقا، با استرس و خنده بچه ها قاطی شده بود، بالاخره حاج آقا کار را با مهارت خاصی تمام کردند و روبان قیچی شد! خادمان عزیز که مهمانان کانون بودند، در آن لحظات شیرین مهمان ویژه پاتوق شدند. یکی از خدام مجلس را با روایت آغاز و با تعریف یک خاطره شیرین و دعا در حق همه مردم صحبتشان را پایان دادند.














دوشنبه 17 شهریور 1393 نسخه چاپی
مصاحبه گردان رسانه خواهران با "شریعتی خادم حرم امام رضا(ع)"

آقا امام رضا(ع) بر گنبد و بارگاهت از راه دور سلام می کنیم...



خادم کفشداری شماره 18 حرم امام هشتم(ع):
بهترین آرزویم جفت کردن کفش های آقا امام زمان(عج) است!

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس...
خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش ...
گرد سفر بگیرن با بال ناز طاووس...

چادر سفیدت را سر می کنی، دل توی دلت نیست؛ گنبد بارگاه را که به آسمان می رسد از دور می بینی. کبوترانی که بی خیال و با نام او، در فضای عطر آگین حرم پرواز می کنند. دلت به آسمان پر می کشد و زیر لب زمزمه می کنی: « السلام علیک یا امام غریب! یا ضامن آهو! » سپس همراه جمعیت شتابان به درون حرم کشیده می شوی. چشم هایت بوی گریه می دهد و این نشان از آن دارد که به دنیای وصف ناشدنی زیارت قدم می گذاری و با او درد دل می کنی.  با اشک ها و چشم های بارانی ات یک ذکر را زیر لب با تمام وجود زمزمه می کنی « یا امام رضا! یا امام رضا! یا امام رضا!... » ساعتی می گذرد؛ به خودت می آیی هنوز ضریح را محکم چسبیده ای و به پارچه سبز بر روی مقبره نگاه می کنی. سبزی پارچه نشانی است بر سبزی و طراوت دل امام. با چشمان خیس و دستانت که به ضریح قفل شده بود، زیارتنامه را ورق می زنی و با صدای لرزان زمزمه می کنی: « السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... و دیگر هیچ نمی فهمی؛ سرمست از بوی گلاب می شوی که هوا را معطر کرده...

43 سال سن داشت، مربی آموزش و پرورش و استاد دانشگاه در رشته معارف اسلامی است. ساکن شهر گنبد طلا و کبوتران کوی ضامن آهو است. 5 سال است در کفشداری شماره 18 حرم امام هشتم حضرت رضا(ع) خدمت می کند. بهترین آرزویش جفت کردن کفش های آقا امام زمان(عج) است آن غروبی که به زیارت امام رئوف می آید.

"محمد شریعتی" کفشدار زئران ضامن آهو با شوق خاصی از جفت کردن کفش های زائران سخن می گوید. گویا پارگی و کهنگی کوچکی و بزرگی و حتی واکس خورده و گلی  کفش ها برایش فرقی ندارد. گِل های کفش زائران را  توتیای چشمانش خود می داند. زائران را عاشقان و دلشیفتگانی معرفی می کند که با جفت کردن کفش های آن ها می خواهد سهمی در این عشق و دلدادگی داشته باشد. می داند کفش ها رفیق زائران در سنگ ها و راه ها هستند که او را همراهی کنند تا دلش را در مقابل  ایوان طلایی رنگ امام رضا(ع) برساند.

"شریعتی" از معجزه هایی که طی 5 سال خدمت در کفش داری دیده است برایمان می گوید تا در مقابل آن همه مهربانی و لطف و کرم که از شمس الشموس دیده ایم باز اختیار چشمانمان به دست دلمان و دلتنگی از امام رضا(ع) قرار گیرد و چشمان بارانیمان حضور در حرم را طلب کند. شفای 2 معلول که بعد از زیارت از روی ویلچر بلند شدند و بر روی پاهای خود راه رفتند.

وی خواسته خود را از امام رضا(ع) فرج آقا امام زمان(عج) بیان می کند و می گوید هر روز می بینم انگشتان گره شده زائران را در پنجره فولاد برای کمک به جوان خود در ازدواج و کار یا  دستان لرزان مادر خسته ای که برای شفای چشمان دخترش حلقه کرده است که این تصاویر این دعا را برایش تداعی می کند؛ "اللهم عجل الولیک الفرج".

خستگی در کار کفش داری را  با دیدن شوق زیارت زائران از تن خارج می کند و برای خود عاقبت به خیری را از امام رضا(ع) همراه با دعای فرج طلب می کند.

"شریعتی" با این شعر گفتگویی خود را پایان می دهد:
او حرمش بوی خدا می دهد
او دل غم دیده شفا می دهد
سلسله جنبان دعا می شود
معجزه با امر خدا می شود









  1     2     3     4     5     6     7     8     9   ...  صفحه آخر
تبليغات