برنامه آينده
شنبه های پاک


سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع سخنرانی :
جنگ روانی

مداح :
کربلایی سید امیر حسینی


 شنبه 4  آبان  ماه ، همراه با نماز مغرب و عشاء
بلوار پاسداران، خیابان شهید آقایی، حسینیه سیدالشهداء

رهپويان




دوشنبه 16 بهمن 1391 نسخه چاپی
خلاصه سخنرانی | عقل در زندگی [خدا و عقل]
نمی شود خدا را در یگ گروه خاص محدود کرد و گفت حالا انتخاب کن! هیچ کدام به تنهایی نمی‌تواند خدای حقیقی را به ما بشناساند. ما یک تلفیق نیاز داریم.

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی‌نژاد
07 / 11 / 1391

موضوع : عقل در زندگی [خدا و عقل]



مقدمه فلسفی :
از زمان قبل از اسلام، تفکرات عجیبی در یونان باستان مطرح می شد. اگر به ریشه ی اغلب مسائل عقلی امروز در فلسفه اسلامی و غرب نگاه کنید، یک متفکر یونانی در صدر است.
مطالعاتی که بعضی از علمای درجه یک اسلامی راجع به فلسفه داشتند، رنگ و بوی فلسفه یونانی را در اسلام وارد کرد.
نمونه های بارزش، ابوعلی سینا و فارابی بودند.
آن زمان بحث «نگاه به خدا» - چگونه با خدا ارتباط برقرار کنیم - یکی از مباحث مهم فلسفی بود.

تاریخچه نگاه به خدا از منظر اسلامی را بررسی می کنیم و اینکه جایگاه عقل کجاست :

علمای اسلامی 2 قسمت شدند :
1. کسانی که از یونان و فلسفه یونان خط می گرفتند؛ تحت عنوان مشاییون [کسانی که راه می روند]
فارابی هم در همین خط بود.
اعتقاد این گروه این بود که خدا، علت اولای ارسطوست.

ارسطو قبل از اینکه کتابی مثل قرآن بخواند یا وحی به او نازل شود، به این نتیجه رسیده بود که جهان علت و معلول دارد؛ که این را بالایی ساخته و بالایی را بالاتری؛ به همین ترتیب تا رسید به سازنده اصلی و اسمش را «علت اولی» گذاشت. که ما به آن علت العلل می گوییم.
ابوعلی سینا اعتقاد دارد علت اولی، همان «الله» ماست.

2. حکمت اشراقی
شیخ شهاب الدین سهروردی و کسانی که اعتقاد داشتند خداشناسی با علم تجربی، فلسفه و منطق بوجود نمی آید. خدا نور است. «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء». انسان باید بصیرت و عرفان داشته باشد تا بتواند خدا را درک کند.

ملاصدرا حکمت متعالیه را بنا نهاد و تلفیقی بود از مباحث شیخ اشراق و ابوعلی سینا و فارابی  و .. . حکمت جدیدی را بنا نهاد که خیلی از علمای فلسفه مدار ِ فعلی ما پیرو مکتب ملاصدرا هستند.
گروهی هم مقابل این مکاتب بودند، که در اهل سنت و شیعه  این ها را تحت عنوان اخباریون می شناسند.

نتیجه ای که اغلب اخباریون می گیرند این است : خدا باید خودش حرف خودش را گفته باشد، اگر نگفته باشد به ترتیب باید پیغمبران گفته باشند، اگر نه امام معصوم گفته باشد، زیر خط امام معصوم ما حق فکر کردن نداریم.
اخباریون یا اشعری ها و سلفی ها در بعضی جاها کلاً عقل را تعطیل می کردند و بعضی جاها اشکالات تطبیقی داشتند.
قائل به تفسیر قرآن نبودند، چون می گفتند ما نمی توانیم قرآن را تطبیق بدهیم؛ فقط معصوم.

قسمت دوم مقدمه - فلسفه ی غرب
فلسفه غرب برای خدا و خداشناسی بحث دیگری را مطرح می کند.
یعنی بدون وحی، قرآن، انجیل، تورات و هیچ کتاب الهی، خودشان فکر می کنند که خدا و هدف از خلقت را در بیاورند و اغلب به هیچ نتیجه ای هم نمی رسند.

دکارت، فیلسوف فرانسوی، اصلی دارد تحت عنوان «شک دستوری». می گوید : ما می توانیم خدا را ثابت کنیم؟ شاید نباشد، پس من در وجود خدا شک دارم. در اینکه زمین به دور خورشید می گردد، شک دارم و .. . وقتی به عالم و آدم نگاه می کنم، من به همه چیز شک دارم، مگر خودم.
پیرو این قاعده که : من شک دارم، پس هستم، من می اندیشم، پس هستم.
پس عالم برای من خلق شده است، من مرکز عالم هستم. و هر انسانی باید به خلقت آدم همین گونه نگاه کند. یعنی بگوید چون تنها چیز یقینی در این عالم من هستم، پس باید در عالم طوری زندگی کنم که خودم لذت ببرم.
این می شود مبنای فلسفی انسان گرایی یا اومانیسم.
شک دستوری ینی شما موظفی به همه چیز شک کنی. این خودشیفتگی ماحصل ِ بدون وحی به خدا نگاه کردن است.

ما الان کجا هستیم؟ در جایگاهی هستیم که اصطلاحا به آن «دوران غیبت» می گویند. یعنی خدا در دید ما نیست.
حضرت ابراهیم (ع) خودش به خداوند تبارک و تعالی گفت کاری کن که بهتر حس ات کنم؛ «لیطمئن قلبی». گفت من با این قانون ها و عقلانیت ها نمی تونم تو را باور کنم، بنابراین از خدا درخواست معجزه کرد.
الان ما در دورانی هستیم که نه خودمان می توانیم مستقیم با خدا صحبت کنیم و بگوییم خودت را به ما نشان بده، و نه می توانیم پیغمبری داشته باشیم که او معجزه ای انجام دهد. در آن زمان ها، عده ی زیادی رسما بخاطر معجزات پیامبران و اهل بیت، ایمان آوردند.
اما ما هیچ چیزی نمی بینیم و اگر هم ببینیم از پشت پرده می بینیم. پس چگونه می تونیم خدا را حس کنیم؟

علم جدید گفت : دلیل اینکه خدا در غیبت است، این است که خداوند جهان را ساخت و رفت. گفت این جهان برای شما، خودتان بروید و زندگی کنید!
این سوال پیش می آید که : این چه خدایی است که جهان را ساخت و رفت !؟ این که خیلی خدای ضعیفی است.
در جوابش می گویند : اتفاقاً این نشانه ی قدرت خداست! چون خداوند خیلی خوب جهان را ساخت، رفت!! چون دیگر سیستم نظارتی لازم نبود. گفت از این به بعدش با خود شما. و از آن به بعد جهان، جهان ِ ریاضیات است.

این گروه می گویند : دنیا، دنیای تخصص است. هرکس متخصص تر باشد، بهتر بهره می برد.
لذا غرب چون تخصصش بالاتر است از شرق جلو زده، با اینکه شرقی ها خدا را بیشتر دوست دارند!
متخصص بودن را امر بسیار مهمی می دانند، همان چیزی که در بین عرفای ما مطرح بود. تخصص را «سبب مندی» می گفتند.
که مولوی در اشعارش سبب مندی و سبب دانی را ضعف می داند و می گویند این امر تقدس خدا را پایین می آورد؛ چون خدا را یک سازنده می داند که ساخت و رفت!

3 نگاه را بررسی می کنیم :

- بیان این دیدگاه‌ها به منزله تایید سخنان و نگاه این گروه ها نیست. فقط مرور می کنیم -

 1. نگاه فلسفی
 نگاهی که متدینینی مثل ابوعلی سینا و فارابی و .. داشتند؛ علت العلل.  
با برهان های مختلف خدا را اثبات می کنند. از نظر این ها خدا علت است، یعنی هر کاری در جهان انجام می شود، علتش خداست. خدایی که تمام کارهای جهان، مستقیماً با نظارت خودش انجام می شود. از نفس کشیدن ما، تا بزرگترین اتفاقات علمی جهان.

مؤمنان از این نظر فلسفی ابوعلی سینا به این دلایل آزرده خاطر می شدند:

+ دست خدا را برای تغییر ماهیت می بست. یعنی این ها برای معجزه جایی باز نکرده اند.
وقتی جایگاه خدا را به سمت علت می بریم، مثل این است که حرف فلسفه غرب را می زنیم؛ خدای ریاضیات. آن ها خدا را از صحنه بیرون کردند، ولی ما خدا را داریم، در حالی که دستش را بسته ایم.
این که
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای /  نبُرد رگی تا نخواهد خدای
که ابوعلی سینا می گوید، علتی است، نه معجزه ای. چون تیغ رگ را می بُرد.
می گوید اگر تمام تیغ ها بلند شود، خداست که می خواهد تیغ فرود آید. قدرت را دست خدا می داند.

در همان زمان امام محمد غزالی که بسیار مورد توجه اهل سنت است، کتابی نوشت و کلا پنبه ی فلسفه را زد و آنقدر محکم زد که هنوز که هنوز است فلسفه در بین اهل سنت سر بلند نکرده است! کلا بساط فلسفه را برچید.

+ دلیل دوم این بود که مؤمنان می گفتند خدایی که ابوعلی سینا و فلسفه به ما معرفی می کند، وارداتی است! علت اولای ارسطوست، خدای یونانی است. خدای اسلامی نیست. خدای اسلامی باید از منابع اسلامی شناخته شود.

2. نگاه خائفان
در نگاه خائفان، خدا قدرت مطلق است، مالک است و امر و نهی می کند.
امام محمد غزالی در کیمیای سعادت در تعریف خدا می گوید : «شیر نر خونخواره ای در برابر ما آهوان»
مولوی هم این عبارت را به شعر در می آورد :
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟ / در کف شیر نر خونخواره ای

مفهوم موافقش این می شود که وقتی خدا شیر نر خونخواره است، ما آهوان مظلومی هستیم که آمدیم در چراگاه دنیا، و ناگهان می بینی یک شیر نر خونخواره ای بالای سرت آمد! این را خدا فرض می کنند!
یعنی مشکل و مانعی که در دنیا بر سر راه کامرانی و لذت بردن ماست، خدایی است که شیر نر خونخواره است و نمی گذارد ما آهوان مظلوم نجیب از این برکه آب بخوریم و برویم!!

خائفان می گویند: خدا مالک مطلق است. خوب و بد تعریف نمی شود، مگر اینکه خدا تعریف کند؛ آنچه آن خسرو کند شیرین بود.
لذا اگر بلا بیاید، خوب است، چون خدا خواسته. بلا نیاید هم چون خدا خواسته خوب است.
سردمدار این نگاه در تفکر اسلامی، امام محمد غزالی است.

خدای خائفان اجازه نمی دهد یک گنهکار بابت اینکه گناهش را خدا می بخشد، آسودگی داشته باشد. دائماً در حال ترساندن است.
از بین آیات و روایات، آن هایی به دل خائفان می نشیند که خداوند تبارک و تعالی را "شیر نر خونخواره" فرض کنند. و در بحث تسلیم و رضا و صبر خیلی زیاد جلو می روند. با این توضیح که چه کار می شود کرد غیر از صبر !؟ غیر تسلیم و رضا کو چاره ای !؟

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم / لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی ..

3. خدای عاشقان
این گروه تأکید دارند که انسان ها مصداق بارز خدا هستند؛ «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه»
اسم عرفان از همین جا گرفته شده است.
این ها اعتقاد دارند اگر انسانی دقیقاً  آنچه خدا می پسندد را عملی کند، این انسان مصداق بارز خداست. و بین «أنا الحق» ِ منصور حلاج و «أنا ربّکم الاعلی» ِ فرعون خیلی اختلاف قائلند.
می گویند فرعون توهم داشت که گفت أنا ربکم الأعلی. وهمش بود. منصور که گفت أنا الحق منظورش این بود که خدا در من جلوه کرده، صفات کوچک شده ی خدا من هستم.
فرعون می گفت من خدای شما هستم، منصور می گفت اگر می خواهید خدا را بشناسید به من نگاه کنید.

خدای عاشقان، خدای جمال است و خدای خائفان، خدای جلال.
وقتی انسان به جمال خدا نگاه می کند، طبیعتا خدا را دوست دارد. بنابراین اسم خدای عاشقان و عارفان، خدای محبوب است.
در این نگاه، ارتباط با خداوند تبارک و تعالی، مثل ارتباط با دوست است. خدایی که با بنده هایش مطایبه و شوخی می کند.
امام احمد غزالی - برادر امام محمد - و رابعه، مؤسس این مدل نگاه به خدا هستند.

یک اشکال بزرگ این مدل نگاه عاشقان این است که بعضی وقت ها خداوند تبارک و تعالی موجب سوءاستفاده قرار می گیرد. سوءاستفاده یعنی ما چون با خدا خودمانی هستیم، تکلیف هایی که برای آن خلق شده ایم را رها می کنیم!

نقد گروه اول :
وقتی به خروجی گروه اول [خدا علت است] نگاه می کنیم، می بینیم که در آخر در دام های جدایی از خدا قرار می گیرند.
نگاه فیلسوف مآبانه به خداوند، یعنی من عقلم همه کار می کند. بالاخره عقل یاد می گیرد که حقیقت را بپیچاند.

نقد گروه دوم : [خدا مالک است]
در نگاه خائف چند اشکال وجود دارد :
ـ خدا آن چیزی که شما می گویید نیست. گرچه با همین نگاه خائفانه به بهشت می روید، سر سوزن هم عذاب نمی کشید. ولی شما دنیای خیلی تلخی را تجربه می کنید. و این خدا قابلیت ترویج کردن و پسند شدن بین مردم را ندارد.
وقتی این خدا را معرفی کنیم مردم گمان می برند که مادرشان از این خدا مهربان تر است!
در این نگاه چند صفت مهم خدا را رد می کنند.
گروه دوم، گریزگاه (کلاه شرعی) پیدا می کنند.

نقد گروه سوم :
در گروه عارفان، کسانی که مکلف باشند در زمین امورات خداوند تبارک و تعالی را اجرا کنند، کم می بینیم.
تا اسم ماوراء و متافیزیک و حب و عرفان می آید، می بینیم برخی علمای امروز خودمان، حضورشان برای تکالیف اجتماعی جامعه حضور چشمگیری نیست. این معنایی از انزواست.
مگر پیامبراکرم (ص) نفرمودند ما در اسلام انزوا نداریم؟

هیچ کدام از این سه گروه خدای کامل را به ما معرفی نمی کنند.
نمی شود خدا را در یگ گروه خاص محدود کرد و گفت حالا انتخاب کن! ما یک تلفیق نیاز داریم.

خدای فیلسوفان نمی تواند بندگان این مدلی را کف جامعه بیاورد، چون علتی نمی بینند که سر بی دردسر خودشان را دستمال ببندند.
نقش این ها در جهاد اجتماعی، در صحنه های فقر زدایی، در صحنه های اقتصادی - که دستور قرآن است - ، در ارتباطات کجاست !؟

خدای خائفان اینقدر دست و پای این گروه را با احتیاط می بندد که باز این ها هم در جامعه حضور ندارند.
مثل خواجه ربیع که رفت خدمت امام علی (ع) و گفت من چه کار کنم که با شما نباشم و گناه هم نکنم !؟ امام فرمود آنقدر از من دور شو که صدای مرا نشنوی!
خروجی گروه عاشقان و عارفان هم در جامعه ما بی تاثیرند.

لذا آن عالم بزرگوار در بحث امام شناسی، امام (ره) را بعنوان یک الگو این چنین معرفی می کند:
امامی که هم خائف بود، هم عارف بود، هم فیلسوف.
وگرنه اگر امام یکی از این گرایش ها را داشت دست و بالش بسته می شد برای حضور در جامعه.

خدای اول بسیار سخت باور می شود و بسیار سخت هم اطاعت می شود.
خدای دوم بسیار سخت اطاعت می شود و در حقیقت بدون هیچگونه آزادی و اختیار، به معنای واقعی کلام ، شما برده و بنده اید.
خدای سوم، واقعا جای سوال است که علمای عرفان چه بلایی بر سر مریدهایشان می آورند که اینگونه منزوی می شوند. یعنی انسانی که تبدیل می شود به گوشت و پوست و استخوان، که در حال این است که در گوشه ای به سمت خدا ترقی کند! با دیدهای خیلی ماورائی و مبهم.

آیا به قول عرفا این شخص الان سفر من الخلق الی الحق کرده است !؟ چون این ها قائل به سفر هستند : اول از خلق به سوی خدا و مرحله دوم من الحق الی الخلق است، بازگشت. اگر این دوره تکمیل شود که بسیار عالی است. اما می بینیم اغلب در همین قسمت اول سفر عمرشان تمام می شود. چون ما نمی توانیم در این 30 - 40 سال مفید ِ عمر، خدا را آن گونه که هست بشناسیم و برگردیم!

دقت کنید که این مسیر نقش شما را در جامعه کمرنگ نکند.
و می بینیم که بزرگترین اتفاقات اجتماعی در اسلام، از سقیفه ی بنی ساعده تا شهادت امیرالمؤمنین (ع) و شهادت اباعبدالله (ع) ، تا شهادت همه ی معصومین ما (ع) اتفاق می افتد، و از عارفان در کنار این ها خبری نیست!
عارف به این معنا منظورمان است؛ کسی که بجای پیامبر (ص) از مولوی تقلید می کند!

نکته مهم :
در قسمت اول - خدای فیلسوفان - بحث های خوب قابل استفاده ای داریم، در قسمت خدای خائفان بحث های خوب و قابل استفاده ای داریم. در قسمت خدای عارفان و عاشقان هم بحث های خوب قابل استفاده ای برای خداشناسی داریم.
اما هیچکدام کامل نیستند. هیچ کدام به تنهایی نمی تواند خدای حقیقی را به ما بشناساند.

 مَنِشی که حضرت امام (ره) داشتند، یک نگاه همه جانبه به این سه مقوله ی خداشناسی بود؛ خدای مکلفین.
گاهی بر ما واجب است بتوانیم خدا را اثبات کنیم [از فلسفه استفاده می کنیم]
گاهی احساس می کنیم لازم است بترسیم. [در اینجا تکلیفم در برابر خدا این است که باید بترسم]
گاهی هم احساس می کنیم وقتش است که با خدا عشق‌بازی کنیم. [خدا را دوست دارم و به او محبت دارم ]

خدایی که با علت می توانم او را ثابت کنم، «من خاف مقام ربِّه جنتان»، و از جایگاهش حساب می برم و از طرفی هم دوستش دارم.
به هر کدوم از این موارد به تنهایی ورود پیدا کنید، آخرش انحراف است. ممکن است انحرافش به جهنم منتهی نشود، اما در دنیا نتوانسته خوب زندگی کند.

ما خدایمان را از طریق بوعلی سینا و فارابی و ملاصدرا و امام محمد غزالی و مولوی و شمس تبریزی و حافظ و سعدی نخواهیم شناخت، ما خدایمان را از قرآن و سنت می گیریم.
در قرآن و سنت، یک اجماع و جمعی از همه ی این ها را می بینیم.

نگاهی که امروز به خدا و عقل داریم؛ خدای مکلفان. امروز شاید که باید از نماز گذشت، برای شمشیر. امروز شاید که باید از شمشیر گذشت، برای صدقه؛ «تکلیف».
امروز شاید که باید سر به سجده ای بگذارم که با خدای محبوب عشق‌بازی کنم. شاید که باید سر به سجده ای بگذارم که بترسم و با خدای خائفان صحبت کنم. شاید باید سر به سجده ای بگذارم که فلسفه ی خدا برایم اثبات بشود و بتوانم خدا را ثابت کنم.
لذا سجده در برابر خدای مکلفین، به وقایع روز برای شخص خودم و برای اجتماعم بستگی دارد.

آیا درست است در زمانی که باید بروی کربلا را بگیری، به حج بروی !؟ این که مولوی می گوید «ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید / معشوق همین جاست بیایید، بیایید» یک جمله ی تکلیفی است.

نتیجه اینکه، ما چند مدل باید با خدا ارتباط داشته باشیم :
1. خدایی که بتوانیم او را اثبات کنیم. چون بعضی وقت ها شک می کنیم، یا بقیه به شک می افتند.
2. خدایی که از او بترسیم. چون ما سیستم‌مان اینگونه است : «کلا إنّ الانسان لیطغی؛ أن رأه استغنی». خدایی که باید از او عقلانی حساب ببریم.
3. خدایی که بتوانیم او را دوست داشته باشیم، برایش ایثار و بذل کنیم.



  دانلود صوت سخنرانی



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات