برنامه آينده
مراسم احیاء نیمه شعبان

سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

مداحان :
حاج حسن جوکار
کربلایی امیر محمدی

زمان : شنبه 31 فروردین ماه، ساعت 23:30
مکان : زرهی، خیابان شهید آقایی، حسینیه سید الشهداء(ع)

رهپويان




پنجشنبه 30 مهر 1394 نسخه چاپی
متن سخنرانی اتحاد عوالم الهی - قسمت سوم - یا اسلام یا هوا
زمانی که انسان عاشق می شود، به نقطه ای می رسد که دیگر هوای نفس ندارد، عاشق مبهوت در معشوق است، تمام زندگی اش را با معشوق تنظیم می کند، آنقدر غرق در معشوق است که دیگر کل دنیا را نمی بیند.

یالطیف
سخنرانی‌ حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد    
موضوع: اتحاد عوالم الهی - قسمت سوم
یا اسلام یا هوا
محرم الحرام 94



◄ عناوین اصلی که در این سخنرانی به آن پرداخته شده است:

- اصل دین چیست؟
- یا اسلام یا هوا!
- علت زمین خوردن شیطان.
- کبر مایه ی بسیاری از مسائل است!
- شرایط حاکم شدن اسلام در قلب چیست؟
- چاه های نفسانی به چه علت است؟
- روایت خطرناک امام صادق(ع)!
- مهمترین راه مقابله با صفات نفسانی.
- اگر کسی عاقل باشد، به کجا می رسد؟
- انسان عاشق به چه نقطه ای می رسد؟
- چه چیزهایی فساد می آورند؟
- اولین کشمکش بین وحدت و کثرت در کجا اتفاق می افتد؟
- معنای عشق حیوانی و الهی.
- خصوصیات عشق حیوانی.
- "کل یوم عاشورا" یعنی چه؟
- راه رسیدن به وحدت و معشوق حقیقی چیست؟
- چه زمانی استعدادهای انسان متبلور می شود؟
- تقسیم بندی انسان ها.
- دلیل مؤثر بودن اولیاء خدا.


در جلسه اول، عرض شد که مشکلات بشر به دلیل کثرت، و توحید و وحدت، باعث و بانی است. بعد عرض شد که دین یک حقیقت نورانی است و زمانی که به انسان ها می رسد، خصوصیات شخصی انسان ها باعث می شود که دین به انحراف کشیده شود! در جلسه دوم خصوصیات مثبت و منفی انسان را خدمتتان عرض کردیم که باعث می شود در مسیر دین انحرافاتی را ببینیم و یا نقاط قوتی را ملاحظه کنیم. همچنین ترجمه چند آیه از آیات قرآن را خدمتتان عرض کردیم و به امشب رسیدیم!

» بحث امشب راجع به این است که اصل دین چه می‌گوید؟
در دین دو مورد بیشتر نداریم، یا اسلام یا هوا! دیگر بینابین این دو مورد را نداریم. قرآن کریم در آیه‌ی "مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ" توضیحی می‌دهد مبنی بر اینکه، نمی‌شود انسانی بگوید من مسلمانم اما هوای نفس داشته باشد. بین اسلام و هوای نفس کاملاً تنافر و تناقض است. چرا ؟ چون اصلاً معنای دین _ نه فقط اسلام _ یعنی از حضرت آدم الی خاتم، معنای دین یعنی "نفسی که بتواند تسلیم شود"، لذا دین اول آمد، مردم نفهمیدند! دین دوم آمد، نفهمیدند! صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند، نفهمیدند! طرفداران عیسی می‌گفتند ما مسیحی هستیم، طرفداران موسی می‌گفتند ما یهودی هستیم، طرفداران هر پیامبری یک اسمی برای خود گذاشتند. زمانیکه به دین آخر رسید، خدا دید که مردم هنوز متوجه نشده اند که دینداری به چه معناست، بنابراین گفت: "دین، یعنی اسلام".

» یا اسلام یا هوا!
بعد نروید اسم بگذارید که ما محمدی هستیم، ما علوی هستیم، ما شیعه و سنی هستیم! نه، اسلام این است: اگر می‌خواهید دیندار باشید، اول باید نفسی داشته باشید که بتواند  تسلیم شود". دین یعنی اسلام! در مقابل، قرآن کریم می‌فرماید: خدای دیگری هم داریم، "الهه هواه"، هوای نفس! عده‌ای یک اسلام هشتاد درصدی دارند و ده درصد هم در آن هوای نفس دارند که مبارزه با هوای نفس می‌کنند، یا بیست درصد هوای نفس دارند اما باز هم مبارزه با هوای نفس می کنند، اما زمانی که به شصت درصد رسید دیگر نمی‌شود! یعنی زمانی که نفس بر دین و بر تسلیم چربید، حتی اگر شما علامه دین هم باشی، دیگر دین نداری!! اصل تسلیم است.

» علت زمین خوردن شیطان.
برای همین است که خیلی از افرادی که در قرآن مثال زده شده اند، کسانی بوده اند که مستجاب الدعوه بوده اند! مثلاً بلعم باعورا و برصیصای عابد که قرآن مثالشان را می زند. اصلاً کار آن فرد به جایی رسیده بود که خدا صدایش را می‌شنیده، با خدا حرف می‌زده و مستجاب الدعوه بوده اما هوا در آن فرد، بر تسلیمش غلبه کرد! مثال بهترش شیطان است. شیطانی که به اندازه بیش از تمام انبیاء ما عبادت کرده، آقا امیرالمؤمنین(ع) در خطبه قاصعه به صفتی اشاره می کنند که این صفت باعث قتل نیز می‌شود و می‌فرمایند: "شیطان فقط به این دلیل که حواسش نبود در نفسش کبر حاکم است، زمین خورد و در نهایت تبدیل به شیطان شد!".

زمان عبادت های شیطان از کل پیغمبرهای ما بیشتر بوده، کیفیت بسیار بالایی هم داشت، چون ساعت‌های زیادی را در عبادت می گذراند! اما امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند فقط حواسش به حواشی نبود! این تعریف اولیه دین بود. بنابراین باید مراقب باشید که شما در مسیر زندگی به آن نقطه از هوای نفس هیچ وقت نرسید. لذا مدام داریم این مسئله را باز می کنیم و پرهیز می دهیم.

» شرایط حاکم شدن اسلام در قلب چیست؟
+ مواردی که برای نفس هست را مثال می زنیم:
امیرالمؤمنین(ع) اولین مورد آن را کبر معرفی می کنند.
کبر و تکبر مایه ی بسیاری از مسائل است. اصلا انسان ها حسود می شوند چون متکبرند. کینه ای می شوند چون متکبرند. غضبناک می شوند چون متکبرند. می جنگند چون متکبرند. جنایت و ظلم می کنند چون متکبرند! اساس همه این ها از کبر و تکبر است و اگر قرار باشد اسلامی در قلبی حاکم شود، باید این قلب روز به روز متواضع تر شود. درحالیکه انسان ها به طور کلی به این شکل هستند که هرچه سنشان بالاتر می رود، غرور و تکبرشان بیشتر می شود! چون بار و علم و تجربه بیشتری دارند، چهار پیراهن بیشتر پاره کرده اند، باید مدام تکبرشان بیشتر شود!

برعکس اسلام می گوید انسان ها باید روز به روز بیشتر به سمت تواضع بروند! اگر این تواضع ایجاد شود، همه چیز حل می شود! در شاهنامه مرحوم فردوسی داستان خوبی را در مورد رستم و بیژن و گرگین نقل می کند که در دو قسمت از این داستان که در حقیقت ضربه فنی داستان است و می خواهد بگوید که رستم به خاطر فلان و فلان رستم شد، یک قسمت آنجایی است که رستم در مقابل بیژن و گرگین به زمین می نشیند و دستشان را از پایین می گیرد، یعنی می خواهد بگوید که من چیزی نیستم. در اینجا کبر را بر زمین می زند و دوم بعد از دعواهایی که بین بیژن و گرگین اتفاق می افتد و در چاه می افتند و هنگامی که رستم می خواهد گرگین را بالا بکشد، فردوسی در میانه راه این شعر را برایش می گوید:

» چاه های نفسانی به چه علت است؟

"اگر در این چند قدم آخر که می خواهی به صبح و سپیدی و بیرون از چاه برسی، کینه ای از بیژن را فراموش نکنی هیچ وقت بالا نمی آیی!"، کنایه از این است که چاه های نفسانی که گاهی در آن ها گیر می افتیم، به خاطر یک خصوصیت نفسانی ماست! هرچقدر هم که دعا بخواند، توسل کند، نذر و نیاز بدهد و حتی جهاد کند!! من رزمنده می شناسم که بسیار جهادگر بود و حتی جانباز هم شد و نماز شب هم می خواند، اما به دلیل یک خصوصیت بد نفسانی گیر کرد! نفسانی یعنی قلب! تاکید صددرصدی قرآن کریم، پاک کردن قلب از این ویروس هایی است که باعث صدها مسئله دیگر هم می شوند.

خدا همه را دوست دارد و چون همه را دوست دارد، حتما و حتما به هر کسی صحنه ای را نشان می دهد که قلبش را از آن مسائل خالی کند و به او کمک کند که قلبش خالی شود. برخی از آدم ها این صحنه را می بینند، مقداری هم تکان می خورند، اما چون نفس قوی است و خیلی بر روی این نفس کار شده، به این سادگی خالی نمی شود. برخی هم خدا لطف می کند و خالی می شود.

» روایت خطرناک امام صادق(ع)!
در زندگی همه پیش می آید. اتفاقی می افتد که یک دفعه کبر و ابهت پوشالی اش می شکند! روایتی از امام صادق(ع) را در بحث محرم پارسال گفتم، در شب های قدر هم گفتم، الان هم دوباره می گویم، روایت خطرناک امام صادق(ع) که اگر کسی نیمی از آن را بشنود و مابقی را نشنود، صاف به جهنم می رود! می فرمایند: "خداوند تبارک و تعالی برخی از اوقات بنده مؤمن را به گناه و معصیتی دچار می کند تا او را از دام کبر و غرور برهاند!". خدا برایش گناه جور می کند! چون می بیند که او جنبه ندارد و دارد وارد کبر می شود. این ضد حال های این مدلی خدا هم خیلی حال می دهد، انسان گاهی اوقات با فکر کردن به آن ها لذت می برد.

یادم است پنج، شش سال پیش در رشت، منبر داشتم. بنده خدایی که پایین منبر نشسته بود، از همان لحظه ی اول با شوق من را نگاه می کرد. شروع به سخنرانی کردم، همانطور که با شعف داشت من را نگاه می کرد، با خودم گفتم چه نوستالژی از من در ذهنش دارد! تا آخر سخنرانی با خنده و شعف نگاه می کرد. روضه و بقیه مراسم هم همینطور! متوجه شدم طرف گاگول است! گاهی اوقات خدا اینگونه برخورد می کند، طرف کلا اینگونه بود و ربطی به من نداشت!

» مهمترین راه مقابله با صفات نفسانی.

مهمترین راه مقابله با این صفات "عاقل بودن" است. "عقل" مهمترین روش برخورد با این صفات مذمومه ی قلبی است که به قول حاج ملا مهدی نراقی، "هی مغارس المعاصی"، مزرعه است، هرگونه گناهی در قلب بریزی، پس نمی دهد! شیطان هر پیشنهادی به قلبی که در آن کبر، کینه، حسد حاکم است، حاج ملا مهدی می گوید هیچکدام از آن ها را پس  نمی زند. اگر انسان عاقل باشد یعنی در اعمال و رفتارش فکر کند، همانگونه که علی(ع) فکر می کرد، به زیبایی می تواند زیرآب این صفات را بزند.

» اگر کسی عاقل باشد، به کجا می رسد؟
در جای دیگر می فرماید: اگر عاقل باشید، باید حتما و حتما به نقطه عاشقی رسیده باشید. یعنی درجه عقل و عقلانیت که بالا می رود، انسان به درجه و نقطه ی عشق می رسد. عاقلانِ درجه یکِ پیشرفته ی مترقیِ متعالی، کلا عاشقند و دیگر عاقل نیستند! وقتی عشق و محبت بالا می آید، عشق و محبت یعنی وحدت.

وحدت یعنی چه؟ باید انتخاب کنی. "الذین آمنوا اشد حباً لله"، این عشق توحیدی است اما اگر جزء کافران شدی، اصلا از غیر موحد نمی توانی توقع داشته باشی که در عشق، عشق وحدتی داشته باشد چون دنبال تنوع و تکثر است. وقتی به این نقطه رسید، کلا یک عشق وجود دارد. وقتی به کره زمین وارد می شود و به اطرافش نگاه می کند، می بیند که با عشق خدا می چرخد. به هر طرف که نگاه می کنی می بینی که هر چه از او ساطع می شود، یا نور خدا، یا اثر خدا و یا آیه یا نشانه ای از وحدانیت خداست.

» انسان عاشق به چه نقطه ای می رسد؟

زمانی که انسان عاشق می شود، به نقطه ای می رسد که دیگر هوای نفس ندارد، عاشق مبهوت در معشوق است، تمام زندگی اش را با معشوق تنظیم می کند، آنقدر غرق در معشوق است که دیگر کل دنیا را نمی بیند. عاشق بالا یا پایین دنیا بنشیند، نه گزندی می بیند و نه گزندی می رساند! نه کبر و غروری در او ایجاد می شود، نه ظلمی می کند و نه حقی را می خورد. انسان در قبال او کاملا خیالش راحت است.

عاشق هرچه قویتر می شود، مهربانتر می شود. چرا؟ چون قویترین که خدا و معشوق است، مهربانترین هم هست! بنابراین زورمداری عاشق برای ما احساس خطر ایجاد نمی کند. هرچقدر می خواهد زور داشته باشد.


» چه چیزهایی فساد می آورند؟

یکی از علما تعریف می کرد، بحث سمیناری که شرکت کرده بودم این بود: "رابطه ی قدرت و فساد". پروفسور 70،80 ساله ی فیلسوفِ غربی که سی کتاب نوشته و فوکویاما شاگردش بوده و پدربزرگ علم جامعه شناسی و فلسفه و منطق محسوب می شود، گفت: همانطور که می دانیم قدرت فساد می آورد! گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. ببخشید ما نمی دانیم قدرت فساد می آورد. یعنی چه نمی دانیم؟ چون نمی دانیم، چرا شما یک مقدمه ی قطعی که بر روی آن قطعیتی نیست را در اول بحث عنوان کرده ای؟! که بعد کل بنا را بر این مقدمه بچینی؟!

از نظر ما قَدَر قدرت ترین یعنی الله، مهربانترین، سالمترین و پاکترین است. هوای نفس و شیطان فساد می آورند! بنابراین عاشقِ این معشوق، هر چقدر بیشتر قدرت داشته باشد، هر چه قدر دستش بازتر باشد، مهربانتر، سَخیتر و متواضعتر است.

» کشمکشی که اینجا اتفاق می افتد چیست و در کجا اتفاق می افتد؟

در این مسیر اولین چیزی که برای ما مزاحمت ایجاد می کند این است که مرکز عشق حیوانی و الهی ما یکیست! اولین اشکالی که در انسان ایجاد می شود این است! اولین دعوا و کشمکش بین وحدت و کثرت در عقل، فکر و ذهن اتفاق می افتد.

یعنی من یک میل انسانی و حیوانی دارم که به اشتباه فکر می کنم عشق است و میلی فرا انسانی، عرشی، الهی و کاملا مجرد و ازطرفی معشوقی کاملا قابلیت دار برای عاشقی تحت عنوان خدا دارم، که با هم قاطی می شوند!

مولوی در شعر مجنون و اشتر اینطور اشاره می کند: "مجنون حرکت کرد که به دنبال لیلی برود. مسیر طولانی بود و می خواست لیلی را پیدا کند. (در واقع در اینجا منظور از لیلی همان عشق حقیقی است) به همین دلیل یک شتر هم با خود برد. این شتر هم یک گمشده داشت که بچه اش بود. بچه شتر در شرق بود، اما باید در غرب به دنبال لیلی می گشت! مجنون بر شتر می نشست و مسیر غرب را به سمت لیلی می گرفت و حرکت می کرد، تا زمانی که مجنون آگاه بود به غرب می رفتند، اما همین که خواب بر چشم مجنون چیره می شد، شتر به یاد عشق خودش می افتد و به سمت شرق می پیچید! وقتی مجنون بیدار می شود، شتر را به سمت غرب می پیچاند".

» معنای عشق حیوانی و الهی، و خصوصیات عشق حیوانی.

مولوی می گوید این تردد بین شرق و غربِ مجنون و اُشترش، تردد بین عشق حیوانی و عشق الهی است. همین که خواب انسان را در می گیرد عشق حیوانی سر شتر را به سمت شرق برمی گرداند و نمی گذارد که به وحدت برسی! بعد قرآن کریم می فرماید: "وَ الذین کَفَروا اولیائهم" یعنی این ها فقط یک ولی ندارند که فقط با همین یک ولی از مسیر منحرف شوند، "الذین آمنوا أشَدُّ حُباٌ" یک عشق است، این "اولیاء" هم یک مسئله دیگر است! یعنی اینطور نیست که شما فکر کنید من می خواهم به سمت خدا بروم، یک حیوانی هم در وجود من است که هر چند وقت یکبار چموشی می کند. نه! این حیوان تو را به سمت کثرت می برد. اولین حیوان که در زندگیِ تو سر شتر را به سمت شرق کج کرد، دومی و سومی و چهارمی و... هم همین کار را می کنند، بنابراین عشق حیوانی به معنای کثرت است. یا باید "خدا" باشد و یا "أرباباٌ مِن دونِ اللّه"، تعداد این ارباب ها خیلی زیاد می شود.

"گفت ای ناقد چو هردو عاشقیم / ما دو عاشق همره نالایقیم"، اصلا ما با هم نمی توانیم راه برویم. در نهایت مجنون از شتر پیاده شد و گفت تو به دنبال بچه ات برو و من هم به دنبال عشق خودم می روم. نمی شود هم لیلی و هم بچه را دنبال کرد! تو به شرق برو، من هم به غرب می روم. ما لیاقت همدیگر را نداریم، عشق تو محترم، عشق من هم محترم.

"ألذینَ کَفروا أولیائُهم الطاغوت"، یکی یکی خودشان را نشان می دهند، یعنی جاذبه های دنیا یکی یکی می آیند. علما زیاد گفته اند که آقا امیرالمومنین(ع) زمانی که می خواستند به ابوالفضل العباس(ع) در زمان بچگی شمارش یاد بدهند، وقتی گفتند "یک" و او هم تکرار کرد، بعد که دیگر گفتند "دو" دیگر "دو" را تکرار نکرد. نمی دانم این داستان سندیت دارد یا نه، اما از نظر تمثیلی داستان زیباییست. انسان اگر یک را گفت دیگر نباید دو را بگوید، چون اگر دو را بگوید باید سه و چهار را هم بگوید!

بسیاری از خواهران و برادران ما که غرق در عشق الهی هستند و وارد برهه های حساس زندگی و مسائل پیچیده دنیایی می شوند، بعد از مدتی کلا در دره سقوط می کنند! این ها کسانی هستند که با خود گفته اند من فقط "دو" را می گویم، فقط یک قدم را کوتاه می آیم. زمانی که "دو" آوردی، دیگر باید تا انتها بروی. زمانی که خاکریز اول را رها کردی، شهر را رها کرده ای!

می گویند هیچ اشکالی ندارد، "مَن حَرَّمَ ؟" چه کسی حرام کرده است؟ هیچ کس حرام نکرده، منتها ما بر روی سالم نبودن آن بحث می کنیم. اگر لذت راجح و مرجوح را برای خودت جور نکرده باشی، حتی اگر سالم باشد هم، می تواند ما را اذیت کند. مثلا تفریح و دیدن باغ و گل و بگو و بخند خیلی هم عالی است، باید به همین شکل زندگی کرد. دنیا را باید با همین خوشی های دروغین گذراند. نمی خواهد فیلسوف مئابانه در بطن و ذات دنیا دقت کنی، بعد از این دقت به پوچ گرایی می رسی چون این دنیا واقعا فانی است.

خیلی راجع به این که این دنیا فانی است یا نه، دقت نکن، زندگی ات را بگذران. شما وقتی تشنه ات می شود، آب را بلافاصله می خوری و به این فکر نمی کنی که تا چه زمانی باید تشنگی داشته باشم؟ تا چه زمانی باید مدام آب بخورم؟ تشنه ات که شد آب را بخور! برخی زمانی که یک لذت دنیایی می بینند می گویند: دلمان را زد، ما تا چه زمانی باید در این لذت ها غرق باشیم؟

شهید امینی که در کربلای یک شهید شد، در مورد شرح سوره واقعه صحبت می کرد و بحث به حوری و غلمان و ... رسید، یکی از بچه ها که خیلی خیلی زیاد داشت در کُنه و ذات مسائل فرو می رفت، گفت: یعنی چه؟ زشت است، ما می خواهیم برای رضای خدا برویم! برای حوری برویم؟! در جوابش گفت: خیلی هم تند نرو، تو قوری هم که ببینی دست و پایت شل می شود، بگذار حوری را ببینی!

» "کل یوم عاشورا" یعنی چه؟
نمی خواهد زیاد دقت کنید، اما واقعا جای دل بستن نیست. این لذت ها مرجوح هستند، تو بگرد و راجحش را پیدا کن. فقط در دهه محرم هم نه! "کُلُّ یَومٍ عاشورا"، یک قسمت از هر روزِ زندگی ما بوی امام حسین(ع) را بدهد. در دهه محرم هر شب به هیئت می روی فکر می کنی خیلی امام حسینی هستی، اما امام حسینی بودن به این لباس مشکی پوشیدن و سینه زنی و عزاداری نیست، خودمان هم خوب می دانیم. لذت های راجح یعنی گاهی از همین نعمت های دنیا لذت های دیگری که "خَیرٌ و أبقی" است، بیرون بیاور. هیچ اشکالی ندارد که امشب برای یتیم سه ساله ی اباعبدالله(ع) گریه کنی و سینه بزنی، اما واقعا در زندگی ما از این سه ساله ها در هیچ کجای جهان پیدا نمی شود که امروز به "هل مِن ناصِر" آن ها لبیک بگویی؟!

از نعمت هایت یک لذت بالاتری را بیرون بکش. در خوشی خودم یک ناخوش را شریک کنم. نعمت های خودم را با دیگری تقسیم کنم. از توانایی های خودم برای چیز دیگری، حسن استفاده را بکنم. از این همه امکاناتی که خدا در اختیار من گذاشته بهترین استفاده را بکنم. انسان های امکانات دار و سالم ما ساعت هایی را در افسردگی های شیطانی، در گوشه اتاق و کنار پنجره، زیر باران و با حس دونفره و سه نفره و چهار نفره، با قهوه و دخانیات و نگاه به آسمان و محو شدن در افق دارند می گذرانند، این انسان سالم اگر در همان ساعت در بیمارستان یک دور می زد، قلوب بسیاری را می توانست شاد کند!! این همه کار بر زمین مانده است!

این همه بدبخت در عالم است! اگر هم خیلی طرفدار طبیعت و محیط زیست هستی، این همه سگ گرسنه و گربه محتاج نوازش و گنجشک در سرما گیر کرده وجود دارد! از آن افسردگی که بهتر است!!

» راه رسیدن به وحدت و معشوق حقیقی چیست؟
در مرحله بعد انسان ها در صورتی به وحدت و معشوق حقیقی می رسند که احساس کنند در این کره زمین مخلوقی است که اثر گذار است! وقتی در خودش غرق و گم شده است و آنقدر در آخور خودش محو شده، چه توقعی است که بتواند آسمان را ببیند؟!

» انسان ها چهار دسته می شوند:
 1. عده ای که وقتی هستند، گویا نیستند!
یعنی وجود این آقا یا خانم بر روی کره زمین با نبودنش تفاوتی ندارد. زمانی هم که نیستند، دیگر نیستند! عزرائیل متوجه نمی شود که چه زمانی مرد و جبرئیل متوجه نمی شود که چه زمانی آمد، برای خودش می آید و می رود. معلوم نیست دارد چه کار می کند! واقعا چنین انسانی اگر خودش را مخلوقِ اَحد می دید، اینگونه می رفت و می آمد؟

 2. عده ای که وقتی هستند، هستند!
اما به گونه ای زندگی نمی کنند که برای زمانی که دیگر نیستند، باز هم همچنان باشند! وقتی که نیستند، دیگر نیستند. تمام می شود! برای خود باقیات و مسیری را تعیین نمی کنند. این انسان یک مشکلی هم دارد! چرا به گونه ای زندگی کردی که بعد از رفتنت هیچ چیز یاقی نماند؟

 3. گروه سوم خیلی بانمک هستند! زمانی که هستند، گویا نیستند و زمانی که نیستند، گویا هستند!
این مربوط به غریبه پرستی و مرده پرستی ما مردم کره زمین است. مثل فردوسی که در زمان بودنش نبود اما در زمان نبودش، گویا بود! مثل شیخ انصاری که او را از همدان بیرون کردند! مثل آیت الله بهجتی که کسی باخبر نبود که در کجاست اما بعد همه در تشییع جنازه او شرکت کردند! و حتی سردار همدانی که حالا همه اسم او را به زبان می آورند و از او تعریف می کنند. بامزگی این داستان در این است که مردم ما در آب له له نمی زنند. مردم ما باید تشنه باشند! عده ای که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند، هست می شوند! حتما باید نباشد؟ حتما باید برود و محو شود؟

مراسم ختم مرحوم حجت الاسلام و المسلمین مهندسی در آباده بود، من متن صحبت هایی که در مراسم ختمشان شده بود را خواندم، جالب بود که مردم آباده اصلا نمی دانستند که ایشان اهل آباده است، اما برایش مراسم گرفته بودند!! دیگر نیازی به این مراسم نبود! تازه متوجه شده بودند که اهل آنجاست! این رسم خیلی بدی است!

4. کسانی اند که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند، باز هم هستند.
این مدلی است که قرآن کریم توصیه می کند که به گونه ای زندگی کنید که در بودنتان بیشترین تاثیر و در نبودنتان هم بیشترین تاثیر را داشته باشید. لذا می فرمایند اولیاء خدا دو نقطه عطف در زندگیشان دارند. نقطه عطف اول هنگام به دنیا آمدن و گل کردن در دنیا است و نقطه عطف دوم هنگام رفتن و دوری از دنیاست. خدا رحمت کند حضرت روح الله(ره)، این انسان واقعیست.

» چه زمانی استعدادهای انسان متبلور می شود؟
اصل بر این است که اگر خلق از صفات مذمومه خالی شود، تمام استعدادهای انسان می تواند متبلور شود. فرض کنید انسانی که ورزشکار است، دوازده کیلومتر را یک نفس می دود، سیصد و پنجاه شنا را با یک دست می زند، بر روی یک انگشت می تواند پرخ بزند، دویست وزنه را باهم بالا می برد و کشتی گیر است، یک ویروسی که اصلا با چشم هم دیده نمی شود وارد بدنش می شود و کل توانایی هایش را می خواباند!

قدرت هوای نفس برای انسان در این است که یک صفت بد مثل کبر، حسد، کینه، شهرت طلبی، بنده و برده مدح شنیدن و ... همه توانایی هایت را می خواباند!! اما زمانی که این شخص از نفسانیات خالی می شود، یکدفعه می بینید که باز می شود و پخش می شود و خودش هم از زندگی اش لذت می برد و زانوان غم را رها می کند! پروفسورِ ورزشکارِ خوش تیپ و خوش اندامِ خوش صدا و... اما یک ناخوشی در وجودش مابقی خوشی هایش را بایکوت کرده است.

» دلیل مؤثر بودن اولیاء خدا.
دلیل موثر بودن اولیاء خدا در زندگیشان این بود که "خود" را نمی دیدند. از همین بچه های کانون می گفت: دنبال کار هستم اما کاری پیدا نکرده ام. گفتم بیکاری که خیلی بد است! پیامبر(صلوات الله علیه) فرمودند: من جوان بیکار را مبغوض می دارم. یعنی با جوان بیکار دشمنی می کنم. گفت منظورم از بیکاری، کاریست که بابت آن به من پول بدهند، در صورتیکه با کمیته امداد کار کردیم و اردو های جهادی می رویم و کمک می کنیم. جدیدا حضرت آقا(حفظه الله) دوباره به اردوهای جهادی، خصوصا برای دانشجویان تاکید کردند. حتما بروید، جهاد است دیگر، فرقی نمی کند!

تا زمانی که دقیقا معلوم نیست که باید چه کار کنی، توانایی های دیگرت را بایکوت نکن! این همه کار بر زمین مانده است! ان شاءالله خدا به همه ما توفیق عمل کرامت فرماید!



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات