برنامه آينده
شنبه های پاک
جلسه هفتگی

سخنران:
سید محمد انجوی نژاد

مداح:
سید ابراهیم طاهریان

قاری:
هادی افخمی

زمان:
شنبه 95/12/07
همراه با نماز مغرب و عشاء


مکان:
خیابان شهید آقایی
حسینیه سیدالشهداء(ع)


رهپويان






جمعه 23 مهر 1395 نسخه چاپی
متن سخنرانی انسان 250 ساله - قسمت هفتم - 95/7/17
شیعه ای می تواند حسین(ع) را بکشد که گمان کند خوب است! یعنی توهم ایمان داشتن. با ولایت و مسیر را چک نکردن. خودش را چک نمی کند، گمان می کند خوب است!

یا انیس
سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
موضوع: انسان 250 ساله - قسمت هفتم
محرم 1395


◄ عناوین اصلی که در این سخنرانی به آن پرداخته شده:
» منافق، دشمن در لباس دوست است!
» چرا امام حسین(ع) تشخیص داد باید جهاد نظامی به راه بیندازد؟
» این که حضرت امام(ره) فرمودند جنگ نعمت است، یعنی چه؟
» یکی از محاسن تجاوزهای نظامی، انسجام ملت است.
» تجاوز نظامی، مدیر جهادی بار می آورد.
» مرگ و رفتن، تنبّه است.
» یکی از دلایل شهادت امام حسین(ع)، سلامت اخلاقی اجتماع بود.
» اگر شهید نشوی، می میری!
» نه تنها اسلام، بلکه انسانیت هم برای تنبّه خون لازم دارد!
» شهادت قسمت است.
» وقتی امامی برای حکومت قیام می کند، برای رسیدن به درد مردم قیام می کند.
» امام حسین(ع) برای رسیدن به چه چیزی قیام کرد؟
» مردم، در طول تاریخ با اسم حسین(ع) بر علیه ظلم قیام می کنند.
»‌ "لِطَلَبِ الاِصْلاح" یعنی اصلاح را طلب کنم، که اگر امروز نشد، مردم در طول تاریخ از این طلب بهره ها ببرند.
» درسی که زینب(س) برای زنان جامعه ما آورد این بود که اگر قرار باشد زنی نقش مردی را ایفا کند، باید بگذارد زمانی که مردی نباشد!
» زن، باید زنانگی اش را داشته باشد.
» یکی از دلایل شورش کوفیان، این بود که فکر می کردند آدم های خوبی هستند.
» چه شیعه ای می تواند حسین(ع) را بکشد؟؟
» نقطه سقوط من و شما آن لحظه ای است که گمان کنیم هیچ وقت سقوط نمی کنیم!
» اسم حسین(ع) که می آید خیلی زودتر راه باز می شود.
» اصل، به امام حسین(ع) وصل شدن است.

از دیشب بحث انسان 250 ساله به آقا امام حسین(ع) رسید و شرایطی که حاکم بود را عرض کردیم. دو دشمن را در آن زمانه می دیدیم، یکی دشمن خارجی، و دوم دشمن داخلی که قرآن کریم تحت عنوان "کفار و منافقین" از آن ها یاد کرده است. "جاهِدِ الکُفار و المُناِفقین"، مجاهدت کن، مبارزه کن با: 1- کفار. 2- منافقین.

» منافق، دشمن در لباس دوست است!

طبق آیات سوره توبه، منافقین کسانی از سپاه دشمن هستند که در لباس دوست در بین جامعه خودی قرار دارند. معمولا این گونه است، یعنی بالاخره هیچ زمانی پیدا نخواهد شد، در زمان چهارده معصوم(ع) یا الان، که یک امتی هر دینی داشته باشد و دشمن داخلی و خارجی نداشته باشد.

مثلا یک حکومت مسیحی، داخلش یک عده منافق دارد که با حکومت همراه نیستند، اما لباس دوست پوشیده اند، از بیرون هم دشمن دارد. در زمان اهل بیت(ع) هم، همین بوده است. یعنی امام مجتبی(ع) هم همین بود، امام سجاد(ع) هم همین بود، امام رضا(ع) هم همین بود، امام عسکری(ع) هم همین بود.

» چرا امام حسین(ع) تشخیص داد باید جهاد نظامی به راه بیندازد؟

اما "جاهِدِ الکُفار و المنافِقین"، حکم جهادی که خدا می دهد که امام باید تایید کند الان این جهاد منظور جهاد نرم است یا جهاد سخت یعنی جنگ یا مبارزه فرهنگی است، چه اتفاقی افتاد که در امام حسین(ع) تشخیص داد منظور از جهاد در این برهه، جهاد نظامی است، یعنی باید شمشیر بکشد، لشکر جمع کند و با دشمن بجنگد.

چند خصوصیت غیر از این دو خصوصیت وجود داشت که زمانه را زمان جهاد، آن هم جهاد نظامی معرفی می کرد. بعد از یک برهه ای که بعد از جنگ های آقا امیرالمومنین(ع) و یک برهه ای صلح و گفتمان و معادلات سیاسی و معایه بیاید معاویه برود، علی(ع) بیاید علی(ع) برود، صلح نامه بنویسیم، چه کسی بیاید؟ چه کسی برود؟

+ دو اتفاق افتاد که این دو اتفاق چاره ای غیر از جهاد نظامی را باقی نمی گذاشت:
- اتفاق اول، یک اتفاق غیر روحی بود، یعنی یک اتفاق فیزیکی.
- اتفاق دوم، یک اتفاق درونی و روحی.


اتفاق اول این بود: قرار داد نوشته بودند که معاویه بعد از خودش، برای مسلمین خلیفه تعیین نکند و کرد! وقتی قرار داد صلح پاره می شود، یعنی جنگ! اولین اتفاق این بود که معاویه خلاف قرار داد صلح عمل کرد.

اتفاق دوم که از آن مهم تر بود، مردم به نقطه ای رسیده بودند که جهاد داشت فراموش می شد. یعنی اگر این جهاد اتفاق نمی افتاد، شاید تا همین الان دیگر هیچ کدام از مسلمین و شیعیان پای جنگ نمی رفتند.

می گفتند امام ما که صلح کرد، بقیه هم در خانه هایشان نشسته اند و درس داده اند و به فقرا رسیده اند، و اگر دیدند حاکم خیلی ظالم است، صدایش را در نیاوردند، حتی اگر مثل امام حسن عسکری(ع) در محاصره نظامی بودند. اگر یک وقتی هم حکومت جور به آن ها پیشنهادی می داد که مثلا شما در حکومت با ما دخیل باش، مثل علی بن موسی الرضا(ع) قبول می کرد.

» این که حضرت امام(ره) فرمودند جنگ نعمت است، یعنی چه؟
ما یک دفعه می بینیم بعد از خلافت امیرالمومنین(ع) که دوره امامت بود، هیچ امامی نجنگید. طبیعتا مسلمین یاد می گیرند. جامعه اسلامی داشت به نجنگیدن و فراموش کردن جهاد خو می گرفت. اینکه حضرت امام(ره) فرمودند جنگ نعمت است، باور کنید نعمت بودن جنگ به این معنا نیست که یک عده کشته می شوند، شهید می شوند و به بهشت می روند، نه! جنگ برای جامعه نعمت است. باعث خیلی چیزها می شود.

ـ نعمت اول:
» یکی از محاسن تجاوزهای نظامی، انسجام ملت است.
همین امروز، سایتی در اسنادی صحبت های کلینتون را رو کرده، می گوید: اگر ما می رفتیم به جای اینکه با ایران معاهده بنویسیم، تشکیلات هسته ای شان را بمباران می کردیم، انسجام بیشتر ملت پشت سر نظامشان اتفاق می افتاد. یکی از محاسن تجاوزهای نظامی، انسجام ملت است. منظور نعمت های این مدلی است.

در یمن، الحوثی ها و اهل سنت و حنفی ها خیلی با هم مشکل داشتند. آن قسمت بالایی که دست انقلابیون یمن است، کلا با هم در صلح هستند، نماز ظهر را امام جماعت الحوثی می خواند، نماز عصر را امام جماعت اهل سنت. این قسمت پایین که مقدار کمی شاخ و شانه کشیده اند و گفته اند شاید عربستان و القائده بهتر باشند، الان پشیمان شده اند.

- نعمت دوم:

» تجاوز نظامی، مدیر جهادی بار می آورد.
تجاوز نظامی، مدیر جهادی بار می آورد. یعنی کسی که می تواند در جنگ، جنگ را با آن شرایطش تحمل کند، در صلح اگر او را پای کار سازندگی بیاوری، به شدت برای مملکت مفید است. این که امام سال 67 بعد از قبول قطع نامه فرمودند: نگذارید پیشکسوتان جنگ و جهاد و شهادت در کوچه پس کوچه ها و بن بست های زندگی به فراموشی سپرده شوند، بر این دلالت داشت که این ها به درد می خورند. اگر این ها را در کار بیاورید، با آن روحیه خیلی خوب کار می کنند.

که ظاهرا نگذارید را بگذارید خوانده بودند! یعنی حتما بگذارید خوانده بودند! امروز نبین "قاسم سلیمانی" روی بورس است، به خاطر جنگ است! اگر صلح ادامه داشت، کسی سلیمانی را نمی شناخت!

- نعمت سوم:
» مرگ و رفتن، تنبّه است.

خود مرگ و رفتن تنبّه است. اگر در جامعه ای هیچ کس نمیرد، قطعا به فساد کشیده می شود. اگر در جامعه ای فقط پیرها بمیرند، یعنی مردم ایمنی داشته باشند که تا هفتاد سال نمی میریم، قطعا جامعه به فساد کشیده می شود. فُجئة یعنی مرگی که یک دفعه می آید، این مرگ از مبانی به سلامت رساندن اجتماع است. مثلا می بینی پسر عمویش در جوانی تصادف کرد و مُرد، آن یکی سرطان گرفت. یکی از مبانی سلامت اخلاقی اجتماع کلمه ای است که انسان ها را به سمت آخرت متوجه می کند؛ مرگ.

» یکی از دلایل شهادت امام حسین(ع)، سلامت اخلاقی اجتماع بود.

حالا اگر این مرگ، باری بسیار مقدس به نام شهادت بگیرد، قضیه فرق می کند. نهال اسلام آبیاری می خواهد. اسلام یعنی چه؟ یعنی اخلاق اجتماعی.

در یک شهری با یکی از محلاتی که خیلی مشکل داشتیم که اغلب می دانند کجا را دارم می گویم، نیازی نیست روی منبر گفته بشود، یعنی مرکز فساد و هر چه که شما فکر کنی، مواد و تشکیلات بود. در این قضایای اخیر، این شهرک چهل، پنجاه هزار نفری، ششصد هفتصد شهید داده است. آدم داخلش می رود تعجب می کند! انگار در مدینه فاضله رفته ای! من هوس کرده ام آن جا ساکن شوم! این یعنی سلامت اخلاقی ای که شهید برای اطرافیانش ایجاد می کند.

یکی از دلایل شهادت امام حسین(ع)، سلامت اخلاقی اجتماع بود. این باید ادامه داشته باشد، چون حسین(ع) خیلی اسطوره است و خیلی قدیم است، باید به روز شود.

یکی از بچه های این جا که سوریه بود، از دوستان دیگری که با من و ایشان رفیق بود، گفت چه خبر؟ چطور است؟ گفتم الحمدلله خوب است و سلام می رساند. گفت: البته خدا عمرش بدهد، توفیق داشته باشد، ولی شهید لازم داریم. خیلی جالب بود! این آدم، آدم کمی نیست. آدم بزرگی است، گفت شهید لازم داریم.

اتفاقاتی باید در جامعه بیفتد تا جامعه به سلامت برسد، یکی از این اتفاقات، مرگ است. مرگ، پیر و جوان و کودک و بزرگسال هم نمی شناسد. اگر بگوییم درصدی از این مرگ، ان شاء الله شهادت باشد که آن تنبّه چند برابر ایجاد بشود، ایرادی دارد؟

در طول تاریخ، یعنی از زمان گفت و گوی بین هابیل و قابیل، که قابیل هابیل را تهدید کرد، که تو را می کشم، هابیل جواب داد چه بهتر، در راه عقیده ام کشته می شوم. نفر سوم و چهارم خلقت، با هم بحث کردند که در این بحث مشخص شد یکی از راه های سعادت که سلامت جامعه را ایجاد می کند، شهادت است. این بحث، در زمان امام حسین(ع) داشت فراموش می شد، یعنی مردم داشتند می مُردند.

» اگر شهید نشوی، می میری!

این جمله خیلی ساده، اما خیلی عرفانی شهید آوینی(ره) را، اولش می گویم، آخرش را محکم بگو: اگر شهید نشوی، می میری!
در حرم حضرت رقیه(س) برنامه داشتیم. برای بچه هایی که بودند صحبتی کردیم و روضه ای خواندیم. یکی، دو نفر آن جا بودند، حرم خلوت بود، در زاویه ای نشستم که روی آن دو نفر دید داشتم، خیلی گریه می کردند، خیلی! یکی از آن ها هر وقت شهید شد می گویم، یکی دیگرش شهید حاج حسینی همدانی بود!

بعد رفتیم در اتاق بغلی پشت آبدارخانه نشستیم. با حاج حسین سه، چهار نفری صحبت می کردیم، یکی از حرف هایش همین بود، می گفت: فکر می کنم دیگر این جا کارم تمام است و خیلی نگران هستم! این جمله را آن جا گفت. آن سه نفر دیگر شاهد هستند، سه چهار تا مطلب گفت که یکی همین جمله بود، گفت: هفتاد سالم است، حالا شهید نشوم می میرم!

شیخ رزمنده ها بود، شیخ به معنای پیر. زمان جنگ ایران و عراق این پیرمرد جبهه بود. گفت شهید نشوم، دارم می میرم. یادم است چهار زانو نشسته بود و می گفت: اول دست هایم کمی کرخت تر می شود، چشمم آرام آرام نمی بیند، بعد بچه هایم می آیند زیر بغلم را می گیرند، بعد به این نتیجه می رسند که کاش پدرم بمیرد، راحت شود! این چه زندگی ای است دارد؟ نه چشم هایش می بیند، نه چشایی دارد، هیچ. الان چه لذتی می برد؟ وقتی این حرف را زد، رنگش پرید!

به یکی از بچه هایی که آن جا بود، اسم ها را نمی شود گفت، گفتم شهید می شود. دقیق یادم است، گفت: نمی گذارم جلو برود. مگر به جلو رفتن است؟ گفت نمی گذارم جلو برود، راست هم می گفت این ها را نمی گذارند جلو بروند، ولی رفت!

» نه تنها اسلام، بلکه انسانیت هم برای تنبّه خون لازم دارد!
اسلام نه، انسانیت برای تنبّه، خون لازم دارد. نفر دوم، ده پانزده سال از حاج حسین(اعلی الله مقامه)، کوچک تر و مال همین استان خودمان است. ببینید چه زمانی شهید می شود! امشب را یادتان باشد، خاطره آن را برایتان گفتم، بعد این را می گوییم. ان شاء الله ما زودتر شهید می شویم.

ولی عده ای به این نقطه می رسند که الان مثلا امام حسین(ع) در پنجاه و هفت سالگی، نمی رفت، چه می شد؟ شصت و هفت سالگی، هفتاد و هفت، آرام آرام از کار افتاده، بعد هم خداحافظ شما.

مردم داشتند جهاد و شهادت را فراموش می کردند. داشتند به سمت دیگری می رفتند، آرزوهایشان داشت طویل می شد. در بین آرزوها، آرزوی جهاد و شهادت داشت فراموش می شد. "اللهّم ارزُقنا توفیقَ الشَهادةِ فی سبَیلِک" داشت از دعاها حذف می شد. "الهی الحِقنی بالشُهداِء و الصالِحین" داشت حذف می شد. مردم داشتند به دنیا خو می گرفتند و لازم بود یک تنبّه ایجاد بشود.

شما ببینید چند قیام چسبیده به قیام کربلا اتفاق افتاد، که برخی از این قیام ها، اعضای لشکر عمر سعد بودند و همه هم شهید شدند. خدا ان شاء الله به همه هنرمندان ما توفیق ساختن سریال هایی مثل امام علی(ع)، مختار و یوسف(ع) عنایت کند. در مختار دیدید که چندین قیام چسبیده به کربلا اتفاق افتاد؛ قیام توابین، قیام مختار و در جنوب کوفه یک شورش اجتماعی شد که محاصره شدند و همه به شهادت رسیدند.

چه کسانی؟ دشمنان زره پوشیده در مقابل حسین(ع)، که اگر حسین(ع) این قیام را نمی کرد این ها جهنمی بودند! این ها قوم و خویش، قبیله و تشکیلات دارند، می پیچد، بعد می بینی که این ها متنبّه شدند، آن ها متنبه شدند، تا امروز در سال هزار و سیصد و نود و پنج، یک دهه محرم گرفته می شود، می بینی در جهان به تعداد انسان های سالم اضافه می شود.

» شهادت قسمت است.

بعضی ها فکر می کنند مثلا اگر بگویی خدایا ما را شهید کن، خدا شهید می کند. می گوید دعا نکنیم، بگذار زندگی کنیم، هفتاد به بالا می گوییم خدایا ما را شهید کن! نه، شهادت قسمت است، روزی است. هر کسی در آن لحظه که باید برود می رود، حالا اگر قرار شد که با شهادت برود، بد است؟؟

قرآن کریم می فرماید: برای لحظه رفتن شما از زمین، ما یک ثانیه ای را در لوح محفوظ نوشته ایم که این یک ثانیه، یک ثانیه عقب و جلو نمی شود، مقدّرتان است.

بنده خدایی از بچه های ایلام در خط مهران بود. کُرد بود و خیلی سلحشور. از بچگی در کوه و چوپان بود. قد خیلی بلندی داشت، یعنی وقتی خاکریز می زدند که رزمنده ها پشت خاکریز باشند، یک سر و گردن از خاکریز بالاتر بود! تیر به پیشانی اش خورد، گیر کرده بود و داخل نرفت. خودش تیر را از پیشانی اش در آورده بود و بسته بود!

برایش اتفاقی نیفتاد. بعد با موتور، به عقب برمی گشته، مین بغل جاده، جا مانده بوده، با موتور روی مین می رود و شهید می شود. این گونه نیست که مثلا بگویی اگر دعا کنیم خدا شهیدمان کن می گوید بیا، برو شهید شو! شهادت، مثل مرگ است.

+ در حاشیه این فراموشی یک تفکر انحرافی هم داشت شکل می گرفت!

تفکر انحرافی اش این بود که دنیا را به اهل دنیا واگذار کنید. ای روایت نبوی است که پیامبر(ص) فرمودند. حتی در قرآن هم این قضیه را داریم که می فرماید: "وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ". به پیغمبر(ص) هم می گوید این هایی که چشمشان به دنبال دنیا است، بگذار دنبال دنیا بروند. دنیا را به اهل دنیا واگذار کنید و به رضوان الهی و بهشت خودتان بپردازید.

هیئت برو، سینه ات را بزن، گریه ات را بکن، پاک شو، گور پدر هر کس که هر چه بُرد و هر چه خورد! این روایت نبوی کاملا درست است، اما ترجمه و برداشتی که از آن می شود کاملا انحرافی است.

» وقتی امامی برای حکومت قیام می کند، برای رسیدن به درد مردم قیام می کند.
کاملا درست می گوید دنیا را به اهل دنیا واگذار کن، اما حکومتی که برای اصلاح و مبارزه با ظلم و ایجاد قسط و عدالت اجتماعی و بسط فرهنگ و اخلاق است، مگر دنیا است؟ دنیا یعنی دنبال سیم و زر رفتن، بگذار اهل دنیا بروند. پیغمبر(ص)، دنبال این هایی که خیلی سیم و زر و مقام دارند، چشم ندوان، پادشاهان را رها کن. اما وقتی امامی برای حکومت قیام می کند، برای سیم و زر که قیام نمی کند، برای مقام که قیام نمی کند، برای رسیدن به درد مردم قیام می کند، مگر این اسمش دنیا است؟؟!!

پسر خلیفه دوم، ابن عمر که آدم متعبدی هم بود، گفت در کعبه نمازمان را می خوانیم، روزه مان را می گیریم، به بهشت هم می رویم. حتی به یزید هم ناسزا گفت. به امام گفت: رها کن این عیاش را، مگر نشنیدی از پیامبر(ص) که دنیا را به دنیا واگذار کن؟ آقا فرمودند: من که به دنبال دنیا نمی خواهم بروم! من می خواهم حکومت به دست بیاورم تا درد مردم را دوا کنم، من می خواهم با ظلم مقابله کنم!

محمد بن حنفیه برادر ناتنی امام، گفت: اوضاع مناسب نیست. حیف تو نیست؟ برای چه کسی؟ برای چه داری خودت را به کشتن می دهی؟ اهل و عیال هم راه انداخته ای! گل هایی مثل تو باید در جامعه اسلامی باشند، بگذار هر غلطی دوست دارند بکنند. به یزید چه کار داری؟! در سیره ما نبوده، پیغمبر(ص) دنبال حکومت نمی رفت، دنبال پادشاهی نمی رفت، این حکومتی که می گفت منظورش پادشاهی بود.

» امام حسین(ع) برای رسیدن به چه چیزی قیام کرد؟

دو قول وجود دارد: عده ای می گویند برای رسیدن به حکومت، قیام کرد. عده ای هم می گویند برای رسیدن به شهادت قیام کرد.

قطعا، برای رسیدن به شهادت نبوده چون از کوفه دعوت نامه آمده که سی هزار امضاء داشته است.
سی هزار جنگاور شمشیر زن با خانواده هایشان. سی هزار آدم با خانواده هایشان که هر کدام معمولا چهار زن داشته اند، صد و بیست هزار نفر می شده اند. از هر زنی هم چهار بچه، نیم میلیون آدم گفته اند بیا قیام کنیم!

این گونه نیست که بگویند آقا امام حسین(ع) برای شهادت رفت، اما در این مسیر احتمال پیمان شکنی کوفیان، تنها ماندن حسین(ع) و به شهادت رسیدن و احتمال خطر بود! و اگر کسی بگوید وقتی باید جهاد اتفاق بیفتد که احتمال خطر نیست، این جمله خیلی خنده دار است. اگر احتمال خطر می رود، جهاد نکن!

بعد از امام حسین(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق(ع) و امام کاظم(ع)، همه، مردم را امتحان کردند که ببینند کسی هست تا با آن ها بروند و بجنگند. کسی نبود، شما بگو صد نفر! اگر عمری باشد به جریانات امام صادق(ع) می رسیم.

در قضیه یار خراسانی علی بن موسی الرضا(ع) که آمد و گفت: چرا قیام نمی کنید؟ در خراسان همه پای کار هستند. آقا فرمودند: صد نفر بیاور، من قیام می کنم. نتواست بیاورد!

جمع دو، سه هزار نفری که با امام حسین(ع) هستند، بعد هفتاد نفر شدند! یک جمع سی هزار نفری با خانواده ها و عشیره ها و قبیله هایشان هم نامه نوشته اند. جمع خوبی برای تشکیل یک لشکری که می شود با آن شام را گرفت. احتمال خطر است؟ گفت: احتمال خطر هست، در جهاد، همیشه احتمال خطر وجود دارد.


امام حسن مجتبی(ع) هم لشکرش را پشت مرزهای شام کشید، صبح که بلند شد دید فرماندهان نیستند، بقیه هم نیستند، هیچ کس نیست! با چه کسی برود بجنگد؟!

» مردم، در طول تاریخ با اسم حسین(ع) بر علیه ظلم قیام می کنند.

به قول شهید مطهری(ره)، نفله شدنی در کار نبود که بگوییم هفتاد و دو نفر نفله شدند! آقا می دانست اگر این کار به پیروزی نرسد، اثری را در جامعه اسلامی می گذارد که این اثر باعث می شود مردم در طول تاریخ با اسم حسین(ع)، بر علیه ظلم قیام کنند.

اولین راه پیمایی بزرگ تشکیل انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی، در اربعین اتفاق افتاد. اولین راه پیمایی میلیونی ایران، اربعین بود. منبری ها در دهه کار کرده بودند، اربعین شد، ملت در خیابان اول زنجیر زدند، بعد سینه زدند، بعد مشتشان را بالا آوردند و مرگ بر شاه گفتند.

یک دفعه دیدند کل مملکت در خیابان است و همه یک دفعه مرگ بر شاه گفتند. مردم روحیه گرفتند. اسم حسین(ع) نباشد، کسی اصلا جرأت جهاد ندارد. و دشمن دقیقا این را می داند. شرایط حاکم بر زمان طوری بود که اگر خطر هم باشد و بحث شهادت پیش بیاید، این درس مناسب را به جامعه اسلامی می دهد.

بعد از مرگ معاویه، برای بیعت خدمت آقا اباعبدالله(ع) آمدند و گفتند: معاویه از دنیا رفت و طبق مسائلی که هست، پسرش را منصوب کرده و در جامعه اسلامی نصب نداشته ایم. ابابکر، بعد عمر، بعد عثمان و بعد علی(ع)، هیچ کدام منصوب پدرهایشان نبوده اند. اصلا نصب در جامعه اسلامی را بنی امیه و بنی عباس راه انداخته اند. یک عده می گفتند خدا باید امام را مشخص کند، یک عده می گفتند نه، باید رأی بگیریم. یک عده ای سیستم دیگری در زمان خلیفه دوم داشتند، سیستم های متفاوتی وجود داشت. ولی اینکه پدری بگوید فرزندم، یعنی پادشاهی بشود، دیگر خلافت اسلامی نبود.

جمله امام حسین(ع) را دقت بفرمایید!
آقا فرمودند: "نظر و تنظرون ایّنا احق بالبیعة و الخلافة". حالا ببینیم چه می شود، جواب نداد. ببینیم چه می شود، باید بیعت بکنیم یا خلافت بکنیم. یعنی آن کسی که قاصد بود، تا آخر ماجرا را فهمید که ایشان راجع به خلیفه بودنش حرف دارد. و همین جمله نشان می دهد که یکی از فلسفه های حرکت اباعبدالله(ع) به سمت کوفه، ایجاد لشکر و رسیدن به حکومت بود.

مروان، فردای آن روز سراغش آمد و گفت: ما هر چه با هم دشمنی داشته ایم سر جای خودش، اما به عنوان یک دوست، به عنوان یک برادر مؤمن به تو دارم می گویم، تو نوه رسول خدا(ص) و برای ما محترم هستی. این مروان، یک چیز عجیب و غریبی بود! گفت: تو برای ما محترم هستی، حسین جان، خودت را به کشتن نده، مردم از فضایل شما، ابناء رسول خدا(ص) و بنی هاشم، فیض ها می برند.

»‌ "لِطَلَبِ الاِصْلاح" یعنی اصلاح را طلب کنم، که اگر امروز نشد، مردم در طول تاریخ از این طلب بهره ها ببرند.
امام فرمودند: "إنا لله و إنا الیه راجعون، علی الاسلام السّلام". اسلام، تمام شد. چه داری می گویی؟ من برای کدام اسلام بمانم و تبلیغ کنم و فضایل پیغمبر(ص) را بگویم؟ "علی الاسلام السّلام"، آن هنگامی که چون یزیدی بر تخت فرمان روایی مملکت مسلمین بنشیند. و اگر یزید عمر می کرد و بعد از شهادت امام حسین(ع) جوان مرگ نمی شد، به هلاکت نمی رسید و سیستم همین گونه ادامه پیدا می کرد، دقیقا همین می شد.

اگر قیام مختار، توابین و هسته های شیعی و مقاومت شکل نمی گرفت، اگر مردم با خون حسین(ع) آشنا نمی شدند و یک بار دیگر به زمان پیامبر(ص) بازگشت نمی کردند که پیامبر(ص) چه چیزهایی گفته، چرا نوه اش کشته شد، چرا نوه اش می گفت اسلام مسیرش منحرف شده و مگر اسلام چه بوده است؟ اگر این علامت سؤال ها در جامعه اسلامی ایجاد نمی شد، "علی الاسلام السّلام" بود، چیزی از اسلام باقی نمی ماند.

در برابر شانتاژ هایی که مخالفان می کردند که حسین(ع) دنبال حکومت است، حسین(ع) فکر می کند که اسلام دین پادشاهی است، فکر می کند چون نوه رسول خدا(ص) است پس بنابراین باید به او برسد، حسین(ع) دنبال میراث بنی هاشم است، حسین(ع) دنبال این است که مثلا زمین های فدک را باز پس بگیرد، این جملات را به محمد بن حنفیه گفت: "إِنّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَ لا بَطَرًا وَ لا مُفْسِدًا وَ لا ظالِمًا وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِصْلاحِ فی أُمَّةِ جَدّی". می گوید نه برای ظلم، نه برای پول، نه برای مقام قیام کردم. من می بینم امت جدم منحرف شده اند، قیام کردم؛ "لِطَلَب الإصلاح" که طلب کنم.

حتی نگفت "لاصلاح"، چون شاید به اصلاح نرسد، بعد بقیه می گویند این چه امامی بود، قیام کرد، خودش را به کشتن داد، می گفت برای اصلاح، به اصلاح هم نرسید! لِطَلَبِ الاِصْلاح، اصلاح را طلب کنم، که اگر امروز نشد، مردم در طول تاریخ از این طلب بهره ها ببرند.

این که همه فامیل را با خودش برد، یعنی چه؟ یعنی من لشکر نکشیده ام. بر طبق پیمان نامه ای که بین حسن بن علی(ع) و معاویة بن ابی سفیان امضا شده که اگر معاویه از دنیا رفت هیچ کاری نکند تا مردم خودشان، خلیفه را تعیین کنند.

کوفه هم گفته ما پای آن پیمان نامه ایستاده ایم، سی هزار نفر هستیم، با آن حاشیه هایمان. وقتی ابن زیاد خودش را به شکل حسین بن علی(ع) درآورد و وارد شد، اصلا کوفه آماده بود! یعنی اگر همان موقع حسین(ع) وارد شده بود، بر تخت حکومت کوفه نشسته بود. همه آماده بودند.

در این اهل و عیال بردن، شخصیتی داریم که مقام معظم رهبری(مد ظله) در این قسمت از کتاب، خیلی به روضه و مقتلش نمی پردازند، چون جریان شناسی است. به شخصیتی به نام خانم زینب(س) می رسد.

◄ نقش زینب(س).
در این قضیه، حضرت زینب(س) در رساندن پیامی که جزء اهداف این حرکت بود؛ پیام جهاد، شهادت، مبارزه با ظلم و این که، این خلیفه خلیفه مسلمین نیست، به گوش جهانیان، دو نقش بازی کردند که این دو نقش به شدت مؤثر بود.

» درسی که زینب(س) برای زنان جامعه ما آورد این بود که اگر قرار باشد زنی نقش مردی را ایفا کند، باید بگذارد زمانی که مردی نباشد!
ـ‌ نقش اول: نقش زنانه حضرت زینب(س).
حضرت زینب(س) کوچک ترین تقیه ای نکرد که کسی گمان کند این زن مثل بقیه زن ها نیست. از چه نظر؟ از نظر احساسات. یعنی احساساتش را کنترل نکرد، زره نپوشید، در مقابل صف دشمن مردانگی کند، خیلی دقت کنید. مثل بقیه زن ها، گریه کرد، ابراز دلتنگی کرد، روضه خواند، برای بعدش غصه خورد، ابراز نگرانی کرد.

هر شب یا امام حسین(ع) را در خیمه خود می آورد یا خودش به خیمه امام حسین(ع) می رفت. می نشست، ناله می کرد، درد و دل می کرد و روضه می خواند. سعی می کرد اباعبدالله(ع) را از نظر احساسی تحریک کند؛ برادر من زمانی که پدرم رفت، دلم به بقیه خوش بود، مادرم رفت دلم به تو خوش بود، برادرم رفت دلم به تو خوش بود، من را کجا آورده ای؟ چطور می خواهی من را تنها بگذاری؟

صحبت هایی که با عباس(ع) و با فرماندهان سپاه اباعبدالله(ع) کرد، تماماً زنانه و احساساتی است. یعنی درسی که زینب(س) برای زنان جامعه ما آورد این بود که اگر قرار باشد زنی نقش مردی را ایفا کند، باید بگذارد زمانی که مردی نباشد!

الان، بچه ها می خواهند به سوریه بروند، خواهر هم ثبت نام می کند. کجا خواهر؟ زمانی که مردی نباشد، کار زنانه اش را می کرد. نه، من گریه نمی کنم، چرا گریه نمی کنی؟ گریه کن. در سپاه امام حسین(ع)، مادر برای جدا شدن فرزندش گریه می کرد، اما وقتی در مقابل دشمن قرار می گرفت، فرزند رفته است دیگر مرد ندارد، نقش مرد را بازی می کرد.

امامت است، چرا به او إن قُلت وارد می کنی؟! إن قُلت نیست، درست است که امام است، اما فعلا برادرم است و دارم با او خواهرانه صحبت می کنم. چرا نباید یک خواهر با برادرش خواهرانه صحبت کند؟ برادرش هر کسی می خواهد باشد. بردارش، برادرش است.

اصلا سعی نکرد خودش را یک قهرمان، یک زره پوش، یک فولاد زره جلوه بدهد، مثل برخی از زنان عرب که اصلا سیستمشان مردانه بود، می جنگیدند، سر و صدا نمی کردند، گریه نمی کردند و مادری نمی کردند. برای چه؟ برای اینکه زنی که زنانگی خودش را پنهان کند، مادر خوبی نخواهد شد، همسر خوبی نخواهد شد، دختر خوبی نخواهد شد، خواهر خوبی هم نخواهد شد.

» زن، باید زنانگی اش را داشته باشد.

زن، باید زنانگی اش را داشته باشد. جوش بزند، ابراز نگرانی بکند، روضه بخواند. بگذار امامت شهید بشود، بعدش هر چه شد، شده است دیگر! همین زن، به لحظه ای رسید که دیگر در کاروان مردی نبود! یک دفعه تغییر رویه داد.

زینبی که دامان حسین بن علی(ع) را به زور از دستش کشید و داشت از غصه سکته می کرد که اباعبدالله(ع) روی سینه اش دست گذاشت و به فرمان ولایت اباعبداالله(ع) آرام شد. یعنی امام در حضرت زینب(س) ولایت به خرج دادند، آرام شد، داشت از ناراحتی سکته می کرد.

همین زن که برادر سالمش دارد می رود، هنوز معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد، دارد سکته می کند، وقتی مردها تمام شدند، توانست نقش مردانگی ایفا کند. چنان قوی زیر پیکر پاره پاره اباعبداالله(ع) دست گرفت، جلوی دشمن بالا آورد و سرش را به آسمان کرد و گفت: "الهی رضاً به رضائک و تسلیماً لقضائک". همین زن، مرد نبود.

زنان خرمشهر وقتی جهان آرا رفت دست به اسلحه شدند، وقتی مرد کم شد. وظیفه مرد و زن نباید قاطی شود، چه بحث نظامی باشد، چه بحث اجتماعی. این حرف، حرف غیر عقلانی است بگوییم مگر مردها مُرده اند که زن ها بعضی از شغل ها را به عهده بگیرند. زنانگی اش را از بین می برد، نه خواهر خوبی می شود، نه همسر خوبی می شود، نه مادر خوبی می شود.

کما اینکه بعد از شام، عبدالله بن جعفر حوصله اش از بس که حضرت زینب(س) گریه می کرد، سر رفته بود، چندین بار به زینب(س) گله کرد. چه خبرت است؟ گفت: برادری از دست داده ام که این گونه بود! گفت: ما هم از دست داده ایم، اینقدر شلوغ بازی ندارد، اینقدر وقت گذشته است!

اصلا کسی حضرت زینب(س) را قبل از کربلا ندید! یکی از بدبختی های روضه ما همین است! این زن قبل از واقعه عاشورا، کلی عمر کرده است. فقط زنان و دختران کوفه او را می شناختند. وقتی وارد شد و شروع به صحبت کرد، مردان کوفه نشناختند. زنان و دختران کوفه گفتند این معلم قرآن ما بوده، یعنی اینقدر گمنام!! همین زن، در کوفه اولین سخنرانی اش را کرد که صلابت سخنرانی، چیدن کلمات با این قافیه و سجع و ترتیب در آن ایام بحرانی، انگار از قبل نشسته، نوشته و حفظ کرده است. مردان کوفه می گفتند قطعا دختر علی(ع) است! خطبه، خطبه علوی است.

» یکی از دلایل شورش کوفیان، این بود که فکر می کردند آدم های خوبی هستند.

+ چند خط از خطبه حضرت زینب(س) را می خوانم:
"یا أهل الکوفه یا أهل الخَطل و القَدر"، ای خدعه گران، ای کوفیانی که آنقدر به ایمان داشتن تظاهر کردید که باورتان شده است که ایمان دارید! این پیام، برای ما هم هست. بعضی وقت ها اینقدر همین طوری مؤمن هستیم، که فکر می کنیم واقعا مؤمن هستیم! هنوز به انتخاب بین یزید و حسین(ع) نرسیده ایم که واقعا آدم فکر می کند آدم خوبی است. یکی از دلایلی که کوفیان بر حسین(ع) شوریدند، این بود که فکر می کردند آدم های خوبی هستند.

در حالی که نگاهی که اهل بیت(ع) به خودشان داشتند "ظَلَمتُ نفسی" امیرالمومنین(ع) است. کمیل و مناجات شعبانیه نمی خواندند، فکر می کردند خیلی نزد خدا آبرو دارند. علی(ع) این گونه می گوید: "إِلَهِي قَدْ سَتَرْتَ عَلَيَّ ذُنُوبا فِي الدُّنْيَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَى سَتْرِهَا عَلَيَّ مِنْكَ فِي الْأُخْرَى". وضعم خراب است. اگر مردم در دنیا علی(ع) را دوست دارند، به خاطر این است که تو ستّار العیوبی، روز قیامت هم پرده را کنار نزن. بعد، کوفیان احتمال نمی دهند آدم های بدی باشند!

ای خدعه گرانی که تظاهر کردید، شاید خودتان هم باور کردید که مؤمن و مسلم هستید، شما رفتار و زبانتان با دلتان یکسان نیست، به خود مغرور شدید، توهّم ایمان برداشتید. مَثَل شما چون آن پشم ریسی است که پشم را به نخ تبدیل می کند و دوباره نخ ها را از هم می تَند و به پشم تبدیل می کند. با بی بصیرتی، با نشناختن زمان، با درک نکردن فضا، با تشخیص ندادن حق و باطل، کرده ها و گذشته خود را باطل کردید. ظاهر فریبنده ایمان و دهان پر از انقلابی گری شما، باطن های پوک، بی مقاومت و چرک شما را مخفی کرد!

» چه شیعه ای می تواند حسین(ع) را بکشد؟؟

کوفه آن روز، مرکز تشیع بود، نه مرکز اسلام! هیچ کس غیر از شیعیان نمی توانست حسین بن علی(ع) را بکشد. همه علوی بودند، بقیه جرأت نمی کردند. چه شیعه ای می تواند حسین(ع) را بکشد؟ شیعه ای که گمان کند خوب است! یعنی توهم ایمان داشتن. با ولایت و مسیر را چک نکردن. خودش را چک نمی کند، گمان می کند خوب است!

» نقطه سقوط من و شما آن لحظه ای است که گمان کنیم هیچ وقت سقوط نمی کنیم!

این جمله را قبلا خدمتتان گفته ام؛ نقطه سقوط من و شما آن لحظه ای است که گمان کنیم هیچ وقت سقوط نمی کنیم! دقیقا آن لحظه ای که به اینجا رسیدی که همه حق با من است و هیچ وقت سقوط نمی کنم، همان جا نقطه سقوط است!

زمان جنگ آدم داشته ایم که در اوج شهادت طلبی برای شهادت به جبهه رفته، تا لحظه شهادت هم رفته، تیر و گلوله خورده، از بدنش اینقدر خون رفته که بیهوش شده، بعثی ها اسیرش کرده اند! بعدا این آدم در اردوگاه، نفوذی رجوی شده و خیلی از بچه ها را به کشتن داده! الان می شود این چیزها را گفت که در سالروز ورود آزادگان در کرمانشاه، آزاده ها را که آوردند، آزاده ها در را بستند و اول این را کشتند. گفتند فکر کرده نمی دانیم، منافق است. جانباز لب شهادت! اگر او را نبرده بودند، شهید شده بود.

یعنی این آدم تا جایی که اگر یک بعثی نجاتش نداده بود، شهید می شد، رفته است. سه سال طول کشیده که در زندان بعث درمان شده. چقدر آدم بزرگ داشته ایم که به این نقطه رسیده که کلا حق با من است. احتمال بطلان در عقاید من نیست، من دیگر سقوط نمی کنم، همان جا نطقه سقوطش است. ان شاء الله خدا عاقبت هایمان را به خیر کند. ان شاء الله خدا ما را لایق نداند که از این امتحانات سخت از ما بگیرد.

"بی امتحان مرا به غلامی قبول کن، رسوا شود غلام تو گر امتحان دهد". الحمدلله نه مقام داریم، نه پول، در حسرت چه؟ این شب ها برای چه داری دعا می کنی؟ اینقدر آدم ها بودند که شب های محرم می آمدند، دعا کردند خدایا پول بده، مقام بده، داده است و دیگر نمی آیند.

یک دعا: "ز آستان حسینم خدا مرا جدا نکند". همین را دعا کن. پول و مقام را بگذار اگر جنبه اش بود می دهد، بخیل که نیست. خدایا؛ بچه بده، پول بده، مقام بده. چقدر آدم بودند که بچه هایشان بدبختشان کردند. حالا شصت، پنجاه، چهل سالش شده و می گوید کاش زبانم قطع می شد و دعا نمی کردم بچه گیرم بیاید!

توبه امشب قشنگ است. ببین داستان حُر، چه داستانی عجیبی است. توبه قشنگ امشب همین است که بگویی این دنیا، بالاخره ده، بیست سال دیگر می گذرد، وقتم را تلف نکنم و چیزهایی بخواهم که نمی دانم به دردم می خورد یا نمی خورد! عاقبت به خیری و این که از اهل بیت(ع) جدا نشویم، خوب است.

روایت تکراری بگویم؛ خدمت امام صادق(ع) آمد و خیلی ناله کرد.
- گفت: آقا بدبختم، فقیرم، بیچاره ام.
- گفت: چند شیعه در محله تان ما را دوست دارند؟
- گفت: من هستم.
- گفت: همین هم نباش، بیا صد هزار درهم به تو می دهیم.
- گفت: نه آقا!
- گفت: پس برای چه می گویی بدبخت هستم؟

» اسم حسین(ع) که می آید خیلی زودتر راه باز می شود.

بعضی از ما پانزده، بیست، سی سال است که این شب ها را به هیئت می آییم. چقدر آدم هستند که دیگر در این مایه نیست. چند سال آمده و می گوید: هیئت چیست دیگر؟ او که رفته، همه جا را گرفته. بالاخره من، او و همه، به آخر خط می رسیم. آخر قصه می گویم هیئت چیست؟ نمی شود مردم را راضی کرد. بعضی ها باید آخر قصه را ببینند تا بفهمند چه بوده است، چه نبوده است.

من، امشب توبه می کنم بابت حرف های زیادی که به اباعبدالله(ع) زده ام. این حرف ها چه بود که به امام حسین(ع) زدم؟ این را بده، آن را بده! "تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن، که خواجه خود روش بنده پروری داند".

اولین جلسه کانون سال هفتاد و شش بود، الان سال نود و پنج است، نوزده سال است داریم می آییم. چشم بر هم زدنی هزار و چهار صد و پنج است، یک عده هستیم، یک عده نیستیم. در پرونده اش نوشتند: نوزده سال امام حسین(ع) را رها نکرد.

حاضرم دست روی قرآن بگذارم، در پرونده یکی بنویسند نوزده سال آدم خوبی بود، در پرونده یکی دیگر هم بنویسند نوزده سال این طرف و آن طرف گناه هم می کرد، ولی امام حسین(ع) را رها نکرد، دومی سرفرازتر است. آبرویش خیلی بیشتر است. ملائکه روز قیامت می آیند جمع می شوند و می گویند: آدم های خوب. بعد یک دفعه صدا می آید که یاران حسین(ع)! اسم حسین(ع) که می آید خیلی روی ما بار می گذارد.

لذا فرمود: "سَفینة الحُسَین أسرَع". اسم حسین(ع) که می آید خیلی زودتر راه باز می شود. "بابُ الحسین بابُ الموسَع"، این در خیلی زیادی باز است! بگویند ایشان پیر غلام اباعبدالله(ع) است، تمام. باور کنید از هر توبه ای این کلمه بیشتر جواب می دهد.

» اصل، به امام حسین(ع) وصل شدن است.

می گویند غلام علی(ع) است. یار امام حسین(ع) است. عاشق علی بن موسی الرضا(ع) است. پیرو امان زمان(عج) است. بگذار یک صفت روی ما بگذارند که ما به چیزی مضاف بشویم. نکره مضاف، کسب تعریف می کند. بگوییم آقای انجوی آدم خوبی است، به چه درد من می خورد؟ یک طوری من را به امام حسین(ع) وصل کنید، اصل این است.

از این که بعضی از ما پنج سال، بعضی بیست سال است این خانه را رها نکرده ایم، خیلی خوشحال هستیم. امشب، از این که شکر نکردیم که در این خانه هستیم، توبه می کنیم! توبه می کنیم از این که در این خانه نشستیم و وقت تلف کردیم!


کانال تلگرام رهپویان کانال تلگرام حجت الاسلام انجوی نژاد
 حسین: با سلام اجرتون با امام حسین (ع) مداحی وسخنرانی محرم امسال عالی بود من از راه دور صوتش را گوش دادم خدا نگهدارتون باشه.
شنبه 24 مهر 1395
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات