برنامه آينده
شنبه های پاک
جلسه هفتگی
گردهمایی زائران پیاده اربعین

سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع :
جوهر هویت مدرن - قسمت دوم

مداح :
حاج مهدی رسولی

زمان :
شنبه شب ۹۶/۸/۶
همراه با اقامه نماز مغرب
و عشاء

بلوار پاسداران
خیابان شهید آقایی
حسینیه سیدالشهداء(ع)
رهپويان






سه‌شنبه 28 دی 1395 نسخه چاپی
متن سخنرانی سعادت یا خوشبختی؟! - قسمت پنجم - 95/10/25
کمی عاقلانه تر، عالمانه تر، مصلحانه تر و عاقبت اندیش تر رفتار کن که پس فردا اگر مردی مردم از فراقت اشک بریزند، نه این که برایت پسا و پیشا بنویسند. به گونه ای زندگی کن که مردم تو را دوست داشته باشند، نه این که از تو بار بکشند. به گونه ای زندگی کن که روی بورس قلب ها باشی، نه روی بورس روزنامه ها. کاری کن که با قلم عشق بر دیواره قلب برایت بنویسند، نه این که ژورنالیست ها در روزنامه ها تو را برجسته کنند.

یا انیس
سخنرانی سید محمد انجوی نژاد
موضوع: سعادت یا خوشبختی؟! - قسمت پنجم
95/10/25

         
◄ عناوین اصلی سخنرانی:
» شکر زمانی اتفاق می افتد که انسان بتواند خوبی های زندگی اش را کشف کند.
» حیات جان، علم، و مرگ جان، جهل است.
» حیات جان، معلومات عمومی نیست، علم است.
» شبکه های اجتماعی ما را فریب می دهد که آدم های عالمی هستیم!  
» نباید ارتباط با علم قطع شود.
» یکی از دلایل خوشبختی، قرار داشتن در روند صعودی علم است.
» شک با تحیّر، از قدم های عرفان است.
»‌ یقین به انسان آرامش می دهد و شک ناآرامی می آورد.
» وقت زندگی تا لحظه ای است که جهت زندگی رو به بالا است.
» در سر پایینی نمی شود به قله فکر کرد!
» آدم ها به میزان بیداریشان در دنیا خوشبخت هستند، نه به میزان غفلتشان!
» چرا برخی از دوستی ها انسان را اذیت می کند؟؟
» باید قبل از سخن گفتن، هدف غایی آن چک شود.
» اگر جهان بر وفق مراد شما نچرخید، مراد خود را بر وفق جهان بچرخانید!
»‌ از کمترین لذت های جهان لذت ببر.
» دل خوشی های کوچک و بزرگ دنیا مسخره است.
» چیزی که خوشبختی می آورد، گنج قناعت است، نه گنج دنیا!
» گنج زمانی به آدم لذت می دهد که جهت زندگی رو به بالا باشد.
» لذت بردن از لذت های کوچک، انسان را شگفت زده می کند.
» کسانی که در دنیا از لذت های کوچک لذت ببرند، خوشبخت هستند.
» خوشبختان عالم چه کسانی هستند؟
» به گونه ای زندگی کن که روی بورس قلب ها باشی، نه روی بورس روزنامه ها!
» خدا برای قضاوت به مخفی گاه سینه های ما نگاه می کند.
» چیزی که خدا می بیند جریان اصلی و اصیل حرکت به سمت خدا است.


» شکر زمانی اتفاق می افتد که انسان بتواند خوبی های زندگی اش را کشف کند.
جلسه آخر از بحث سعادت و خوشبختی را خدمتتان هستیم. جلسه قبل چند نکته را از امیرالمؤمنین(علیه السلام) عرض کردیم و به فراز آخر رسیدیم که آرمیدن در آغوش تنبلی و بطالت باعث ایجاد دغدغه های فلسفی، ذهنی می شود که در عالم خیلی حقیقت ندارند و این حقیقت نداشتن موجب می شود که ما برای خودمان گرفتاری های عجیب غریبی را خلق کنیم.

یک جمله تکراری را خدمتتان عرض می کنم که به فرمایش جلسه قبل آقا امیرالمؤمنین(علیه السلام) ربط پیدا می کند، آن جمله این است که شکر در اصل، کُشْر بوده است. بعد این کُشْر مغلوب شده و به شکر تبدیل شده است. زمانی که لغت در زبان خوب نمی آید، مغلوب می شود. مانند قفل و قلف. قفل چون خیلی در زبان خوب نمی آید، در محاوره به آن قلف می گویند. به این کلمات، کلمات مغلوب می گویند.

معنای کلمه کُشْر، کشف است. یعنی شکر زمانی اتفاق می افتد که انسان بتواند خوبی های زندگی اش را کشف کند. این جمله تکراری بود که البته همین فرمایش را امیرالمؤمنین(علیه السلام) می فرمایند. زمانی که ذهن آشفته است و مملو از کسالت ها و تنبلی ها و بیکاری های است، این ذهن بدبختی ها را کشف می کند. اما ذهنی که فعال و در حال جلو رفتن است، فرصت این که این بطالت را برای کشف بدبختی ها داشته باشد را ندارد، در نتیجه طبیعتا زندگی اش هم شاداب تر می شود.

» حیات جان، علم، و مرگ جان، جهل است.
در بحارالانوار، جلد 14، صفحه 298، آقا امیرالمؤمنین(علیه السلام) می فرمایند: جسم آدمی شش حال دارد؛ سلامت و مرض، مرگ و حیات، خواب و بیداری. این شش حالتی است که در جسم ما وجود دارد و امیرالمؤمنین(علیه السلام) این شش حالت را به سبک زندگی وصل می کند. می فرمایند که این شش حالت جسم با جان آدمی رابطه دارد.

- حیات جان، علم، و مرگ جان، جهل است.
یکی از مشکلاتی که امروز داریم و همین بعد از ظهر هم به یکی از عزیزان توصیه کردم این است که ما اسم اطلاعات عمومی را علم و آگاهی می گذاریم. علم یک مقدمه ای، اوجی، قله ای، فرودی، صغری، کبری، نتیجه ای، پایه ای و انتهایی دارد. علم یک سیر است.

» حیات جان، معلومات عمومی نیست، علم است.
مثلا شما می توانی در یک کانال تلگرامی نجوم، عضو شوی و اطلاعات عمومی ات را بالاببری، اما هیچ وقت نمی گویی من عالم نجوم هستم! به دلیل این که می دانی نجوم یک علم است. در مباحث دینی و اجتماعی هم همین گونه است. یعنی آدم مثلا اگر در یک کانال مربوط به آسیب های اجتماعی عضو شود، حرف زیادی برای گفتن پیدا می کند، اما علم برای درک کردن را بدست نمی آورد.

خیلی از ما مطالعاتمان برای حرّافی است. یعنی می خواهیم مطالعه کنیم که بتوانیم حرف بزنیم! در حالی که علم این گونه نیست. و خیلی از اوقات حرف ها نشان دهنده معلومات پشت سرش نیست. یک بنده خدایی از یکی از آیات بزرگ ایراد گرفت و گفت این ها سواد ندارند و حرف هایی که می زنند ما هم بلد هستیم. به او گفتم این حرف ها را برای امثال تو می زند. اتفاقا من یک سی دی از حرف های سطح بالای این عالم را در ماشین داشتم و خودم گوش می دادم، سلسه کلاس بود. آن سی دی را برای او گذاشتم و گفتم چهل و پنج ثانیه یا یک دقیقه از آن را گوش کن و فقط یک جمله از آن را که فهمیدی، بگو.

الان هم قابل امتحان است. جدیدا دیگر سی دی نیست و تبدیل به فلش شده است. هر کسی خیلی ادعای دینی دارد و به آیات ایراد می گیرد، بعد از جلسه بیاید، در ماشین چهل و پنج ثانیه یا یک دقیقه از آن را گوش کند و یک جمله از آن را شرح دهد. اصلا نمی فهمد چه می گوید!

مثلا در کلاس ریاضی سال سوم دانشگاه، یک کتاب ریاضی را به شما درس می دهند و شما  از یک دانش آموز دوم دبیرستانی می خواهی که یک جمله از  صفحه پانزده توماس را توضیح دهد، این دانش آموز نمی تواند. آیا شما توقع داری که دین این گونه نباشد؟! علم این گونه است. آن چیزی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) می فرمایند حیات جان است، معلومات عمومی نیست، علم است.

» شبکه های اجتماعی ما را فریب می دهد که آدم های عالمی هستیم!  
علم یعنی از جایی شروع و به جایی ختم شود. مملکت ما مدرک گرا است، ولی عده ای ممکن است فی نفسه برای علم ارزش قائل باشند، گرچه مدرک بدهند یا ندهند. علم را عالمانه یاد بگیرید. این اطلاعات عمومی شبکه های اجتماعی ما را فریب می دهد که آدم های عالمی هستیم.  این شبکه یک جمله از یک فردی می گوید، یک جمله از فردی دیگر. یک جمله از دین می گوید، یک جمله از روان شناس می گوید و یک جنگ روانی ایجاد می کند. این مسائل بیشتر آشفتگی ذهنی به همراه می آورد!

من مجبور هستم وسط بحث این پرانتز تکراری را که هیچ ربطی به بحث اصلی ندارد باز کنم که شبکه های اجتماعی که در آن ها هستید را محدود کنید. اگر می خواهی بفهمی چه خبر است، قبول است اما آن را محدود کن. در آخر ده شبکه یا کانال بشود. برخی از افراد سی و پنج هزار کانال و شبکه اجتماعی عضو هستند! این چنین فردی هیچ چیز به دست نمی آورد.

برای مغزت ارزش قائل باش! شبکه های اجتماعی ات را محدود و تخصصی کن. شبکه های اجتماعی انحصاراً عالمانه باشد، تا آدم بتواند استفاده کند. الزاماً برحسب سلیقه ما نباشد، بر حسب سلیقه خودت، عالمانه باشد. ببین چه کسی پشت این است؟ مثلا ببین پشت یک کانال یک عالم است یا یک آنارشیست یا ژورنالیست؟ ژورنالیست ها عالم نیستند که ما شبکه های اجتماعی ژرونالیست ها و روزنامه ها را دنبال کنیم! این چیزها علم نیست، اطلاعات عمومی است!

» نباید ارتباط با علم قطع شود.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) می فرمایند: علم، حیات جان است. من تجربه دارم، یک روز که آدم احساس کند سطح علمی اش یک درجه بالا نرفته، یک درجه افسرده می شود! این دو با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلا فردی دکتر است و باید در دانشگاه بیست کتاب را درس بدهد، شش هشت واحد هم در هفته برنامه دارد. این هشت واحد را یکی دو سال که درس بدهد، دیگر برایش ملکه می شود. اسم این علم نیست، اسم این ملکه شدن برای یک محیط خیلی محدود است. اصلا فرد دکتر، فوق دکتر، پروفسور و استاد دانشگاه است، اما مطالعات علمی لازم است. علم، حیات انسان را تضمین می کند. نباید ارتباط تو با علم قطع شود.

» یکی از دلایل خوشبختی، قرار داشتن در روند صعودی علم است.

یکی از خوبی های حوزه این است که درسش هیچ وقت تمام نمی شود. به قول ابوریحان بیرونی تا آخر عمر باید بخوانی. به این دلیل که دامنه دین در همه زمینه ها، پایش باز می شود. مثلا یک دفعه فرد احساس می کند که جامعه شناسی را کم دارد و دنبال جامعه شناسی دینی می رود. دوباره احساس کمبود روان شناسی می کند و دنبال روان شناسی دینی می رود. در هر چیزی احساس نیاز می کند، دنبالش می رود.

به او نمی گویند که باید بیایی در یک کلاس دانشگاه، این کتاب و جزوه را پانزده سال درس بدهی و بروی، به او می گویند که علم تو باید در جامعه قابل استفاده باشد. بنابراین او مجبور می شود که این طرف و آن طرف برود و علوم مختلف را کسب کند. البته بعضی هم این کار را نمی کنند، ولی قاعده اش این است که باید این کار را بکنند. یکی از دلایلی که انسان احساس خوشبختی می کند، این است که ببیند در روند صعودی علم قرار دارد.

» شک با تحیّر، از قدم های عرفان است.

- مرض جان یعنی بدبختی ما شک، و سلامتش یقین است.

شک یعنی انسان هایی که دنبال چیزی می گردند که نسبت به یک اصل مشکوک شوند و در نتیجه آن را رها کنند تا راحت شوند.
نمونه اش را خارجی مثال می زنم؛ مثلا یک فردی در یک کلاس دینی خارجی از استاد سؤال می کند که فلسفه حجاب چیست؟ آیا حجاب واقعا واجب است یا خیر؟ آیا ما می توانیم روسری نداشته باشیم یا خیر؟ استاد جواب می دهد که تمام فرقه های اسلامی، یهودی، حتی مسیحیت و ... قائل به حجاب هستند، اما برخی از متشککین از علمای اخیر درباره تفسیر و تأویل آیات حجاب حرف هایی برای گفتن دارند که خیلی مطابق با سایر علما نیست، آن ها را هم ببیند. آن ها را هم ببیند، یعنی ایجاد شک.

عین جمله هایی که به شما می گویم گفته شده است. این فرد، یک دفعه آن قسمت اول پاسخ که می گوید از همه ادیان، از ابراهیم(علیه السلام) و موسی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) و محمد(صلوات الله علیه و آله) و ... ، حجاب را واجب کرده اند را فراموش می کند، این قسمت که می گوید برخی از متشککین در میان علما ظاهراً صحبت هایی درباره حجاب دارند را می گیرد! این فرد، همین قسمت را می گیرد تا خودش را راحت کند!

مرض جان، شک است و سلامت جان، یقین. منظور شکی است که انسان یک دفعه رها می کند. شکی که تحیّر باشد، یکی از قدم های عارف است. یعنی عارف شک می کند، به مقام تحیّر می رسد و دنبال یقین می رود. اما آدمی که هیچ وقت متحیّر نمی شود و حیرانی را تجربه نمی کند، در نتیجه هیچ وقت دنبال یقین هم نمی رود.

»‌ یقین به انسان آرامش می دهد و شک ناآرامی می آورد.
این فرد گوسفند زاییده می شود و گوسفند هم از دنیا می رود. حیرانی جزء قدم های عرفان است، برای این که فرد به یقین برسد. مثلا می پرسد چرا ما باید نماز بخوانیم؟ بعد دنبال این قضیه می رود، اما دنبال این نمی رود که برخی از متشککین از میان علما ظاهراً قائل به این هستند که سایر علما در مدلولات نماز خیلی دقیق نشده اند. یقین به انسان آرامش می دهد و شک ناآرامی می آورد، حتی اگر فرد غرقه در ثروت باشد. شک خورهء جان آدم است. شک مزهء خوشبختی را خراب می کند. مزهء آرامش را به هم می ریزد.

» وقت زندگی تا لحظه ای است که جهت زندگی رو به بالا است.

- و خواب جان، غفلت و بیداری اش، مراقبت است.
یکی از دلایل دیگری که ما احساس سعادت نمی کنیم این است که فرد نمی تواند بگوید مثلا شنبه بیستم دی ماه 1395 در کدام مرتبه از زندگی دنیایی و اخروی قرار دارد؟ یا این که الان در پیشگاه خدا درجه اش چند است؟ درباره این مسائل خیلی نمی اندیشد. اصلا این مسائل خیلی برایش مهم نیست! مثلا الان که سال 95 دارد تمام می شود و داریم وارد سال 96 می شویم، غیر از این که فکر چهارشنبه سوری و سال تحویل و عید و ... هستم، آیا به این مسئله هم فکر می کنم که سال 96 یعنی یک سال نزدیک تر شدن به مرگ  و در نتیجه در کدام رتبه دینی و دنیایی قرار دارم؟! هم دنیایش را و هم دینش را چک  کند.

این فرد چون مراقبت نمی کند به خواب می رود و چون به خواب می رود، زمانی از خواب بیدار می شود که راهی برای بازگشت ندارد. به آن جهت زندگی که جلسه اول خدمتتان گفتم، می رسیم؛ حرکت از داشته ها به خواسته ها و بعد به آرزوها به این بستگی دارد که جهت زندگی ات رو به بالا باشد یا رو به پایین. اگر جهت زندگی ات رو به بالا باشد که خیلی خوب است و جای جبران وجود دارد، اما اگر رو به پایین باشد، فرصت جبران نیست.

می گویند حالا جوان است، بعداً وقت زیاد است! می گوییم زمانی که جهت زندگی رو به پایین آمد، اصلا وقتی وجود ندارد! وقت زندگی تا لحظه ای است که جهت زندگی رو به بالا است، زمانی که به میانه راه رسیدی، رو به پایین آمد، دیگر وقت نیست. فقط وقت آن است که زیاد نماز بخوانی، زیارت بروی و خدا تو را ببخشد. اما دیگر از رشد خبری نیست.

» در سر پایینی نمی شود به قله فکر کرد!
شما در سر پایینی نمی توانی به قله فکر کنی! خواب جان، غفلت است. می گوید نفهمیدیم سال 95 چه شد، چقدر زود گذشت! اگر واقعا درست گذشته باشد، نباید بگویی زود گذشت. اگر درست گذشته باشد، ثانیه به ثانیه اش را یادت هست. یک روایت پیغمبر(صلوات الله علیه و آله) دارد که می فرمایند: "علماءِ اُمِتی أَفضَل مِن أَنبیاء بنی إِسرائیل". یعنی علمای امت من از انبیای بنی اسرائیل بالاتر هستند.

همیشه در ذهنم این سؤال بود که این جمله مرحوم آخوند همدانی را هیچ کدام از این صد و بیست و چهار هزار پیغمبر غیر اولوالعزم، می توانند بگویند یا خیر؟ این جمله خیلی عجیب است. برای همه ما هم دیر شده است که بخواهیم فکر کنیم که این جمله از آرزوهای ما باشد. این جمله را باید مادرانمان می خوردند و ما در رحم می فهمیدیم، دیر شد!

در هشتاد سالگی از ایشان سؤال می کنند که حاضر هستی الان بیست ساله شوی؟ ایشان می گوید من یک ثانیه حاضر نیستم جوان شوم! برای این که ثانیه به ثانیه اش را کار کرده ام تا به اینجا رسیده ام. مگر دیوانه هستم که بیست ساله شوم؟! گفته بودند اگر الان بیست ساله شدید، هیچ راه دیگری غیر از این مسیری که از بیست سالگی تا هشتاد سالگی آمدید را بر می گزینید؟ ایشان گفته بودند هیچ راه دیگری را انتخاب نمی کنم، همین راه را دقیقا می آیم.

این عمر را ببینید! فرد در هشتاد سالگی به گونه زندگی کرده که حتی احساس هم نمی کند که در بیست و دو سالگی خطا کرده است که برگردد و آن را جبران کند! این زندگی نه فقط آخرتی است، بلکه دنیایی هم هست. آیا این قضیه را می شود مثلا به ابوریحان بیرونی، ابوعلی بگویی؟ در مدل های خیلی بر قله امروز ما می شود مثلا به پروفسور حسابی بگویی که آیا حاضر هستی الان دانشجو شوی؟ می گوید مگر دیوانه هستم؟ تا الان داشتم تلاش می کردم. برای ثانیه به ثانیه اش زحمت کشیده ام. مثل کسی است که یک بنایی را ساخته است و به او بگویند که دوست داری الان این بنا را بکوبیم و از فنداسیون از اول شروع کنیم؟ پولش را هم دوباره می دهیم. می گوید من دو سال این بنا را ساختم چرا باید چنین کاری بکنم؟!

» آدم ها به میزان بیداریشان در دنیا خوشبخت هستند، نه به میزان غفلتشان!
مضمونی که از فرمایش امیرالمؤمنین(علیه السلام) می شود برداشت کرد این است که آدم ها به میزان بیداریشان در دنیا خوشبخت هستند، نه به میزان غفلتشان. "بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد". یا به قول سعدی؛ "گفتم آهن دلی کنم چندی / ندهم دل به هیچ دلبندی / سعدیا دور نیک نامی رفت / نوبت عاشقی است یک چندی". ظاهر این دو بیت خوب نیست. البته این دو بیت باطن دارد و آن ها را می شود تفسیر و تأویل کرد.

ولی این که انسان معنی خوشبختی را بی خیالی بداند، به نظرم می رسد که خیلی دارد زحمت می کشد، به این دلیل که آدم ها با این عقلشان به این سادگی بی خیال نمی شوند. اگر شما حقیقتا معنای خوشخبتی را بی خیالی می دانید، من پیشنهادم این است که برای بی خیال شدن از مخلوقات خدا استفاده کنید. برای این که ذهن به این سادگی اجازه نمی دهد که تو بی خیال شوی. مخلوقات خدا زیاد است. علف، هشیش، ماری جوانا، هروئین، تریاک است. کسانی که از این موارد استفاده می کنند، هم خیلی خوشبخت هستند و هم اصلا احساس درد و ناراحتی نمی کنند.

یکی از دوستان خیلی بزرگ تر از ما در مشهد افتخار می کرد و درباره پدرش که از این افراد سنتی بود می گفت که خوش به سعادت پدرم، در نود و دو سالگی خیلی قشنگ تریاکش را کشید، آرام رو به قبله دراز کشید، خوابید و مرد. چرا فکر می کنید که معتاد شدن بدتر از زندگی این مدلی است؟ آدمی که خوره ذهنی دارد او را بیچاره می کند و یاد ندارد که خوب زندگی کند و این خوره دارد روح و روانش را به هم می ریزد، چرا فکر می کنید این آدم از کسی است که تریاک می کشد، بهتر زندگی می کند؟ حداقل کسی که تریاک می کشد، راه دنیایی اش را پیدا کرده است.

وصیت آقا امیرالمؤمنین(علیه السلام) به امام حسین(علیه السلام) را در تحف العقول صفحه 91 ببینید چه احساس هایی وجود دارد! امیر المؤمنین(علیه السلام) در این وصیت می گوید خوشبخت کسی است که:
1. علم و عملش یکسان و برای خدا باشد.
یعنی فرد می داند به اندازه ای که توان دارد، تلاش می کند. اگر این گونه نباشد، عذاب وجدان او را اذیت می کند.

2. دوستی و دشمنی اش برای خدا باشد.

» چرا برخی از دوستی ها انسان را اذیت می کند؟؟
اگر دوستی هایی که داری تو را اذیت می کند و خوشبختی تو را نقض می کند، به این دلیل است که نقش خدا در این دوستی مشخص نیست. این دوستی باید برای تو بهره معنوی داشته باشد که اگر یک روزی از نظر مادی این دوستی تو را اذیت کرد، به سودهای معنوی که از این دوستی داری پناه ببری.

حتی دوستی های عمیق نَسَبی مثل زن و شوهری، یا فرزند و پدر و مادری باید این گونه باشد. یعنی حتی عشق های این مدلی هم باید برای خدا باشد تا اگر انسان همیشه در مادیات کم آورد، به سودهای معنوی پناه ببرد.

3. سخن گفتن و سکوت کردنش برای خدا باشد.

» باید قبل از سخن گفتن، هدف غایی آن چک شود.
اگر یاد بگیریم که سخنان خود را قبل از گفتن، چک کنیم که هدف غائی این سخن چیست، خیلی خوب می شود. هدف غائی آن چیزی است که ما برای خودمان درست کرده ایم. مثلا می گوید این حرف را بگویم که دیگر الان وقتش است. این حرف را بگویم چون حق طرف مقابل است که این حرف را به او بزنم. این حرف را بگویم چون اگر نگویم فلان می شود. دلیل تراشی های اولیه ای که برای سخن گفتن می آوری را کنار بگذار، فکر کن که آیا سخنت برای خدا است یا خیر؟

و سکوتت برای خدا باشد. مثلا آیا سکوت من، بابت مصلحت است یا ترس؟ آیا سکوت من، بابت خفّت است یا غیرت؟ آیا سکوت من، از سعه صدر من است، یا از جُبْن و ترس من؟ آیا سکوت من برای نفع مادی من است، یا نفع اخروی من؟

4. رفتار و گفتارش برای خدا باشد.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) به امام حسین(علیه السلام) دارد وصیت می کند، از امام معصوم(علیه السلام) به سید الشهدا(علیه السلام) است، حتما چیز مهمی است. آخرش امیرالمؤمنین(علیه السلام) می گوید که این نکات مایه سعادت و خوشبختی تو است.
کلاس موفقیت و خوشبختی در هر جای کشور که می خواهی برو، اما ببین امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای سعادت و خوشبختی چه می گوید. می گوید اگر این نکات را رعایت کنی، حسین جان تو در این دنیا احساس خوشبختی و سعادت می کنی.

حالا، دو قدم عقب تر می آییم. ما در بحث خوشبختی و سعادت بین تاریخ انسانیت و تاریخ دین پاراگراف پاراگراف این طرف و آن طرف می رویم، از آن طرفش را بگوییم. می دانید که دین ها تا حضرت موسی(علیه السلام)، دین های دارای دکترین نبوده اند. این گونه نبود که یک دینی بگوید من الگوی جهانی دارم و الان می خواهم دینی را راه بیندازم. در حضرت ابراهیم(علیه السلام) نمونه های کوچکی را دیدیم که از بین رفت. اگر زرتشتی با همین کیفیتی که می گویند بوده باشد که غالبا می گویند بوده، او هم این چنین دکترینی یعنی یک فهرست جهانی داشته است.

حضرت موسی(علیه السلام) و حضرت عیسی(علیه السلام) همین گونه بوده، اما گاهی اوقات بین پیامبران یک جدایی های چند صد ساله اتفاق افتاده که  اصلا ملت فراموش کرده اند. در آن زمان هم اگر این طرف کره زمین اتفاقی می افتاد، آن طرف دویست سال بعد خبردار می شدند.

تا به پیامبر(صلوات الله علیه و آله) رسید و آن مسائلی که پیش آمد. مردم  در این زمان یا بعضا خودشان به دین رسیده بودند، یا یک نبیّ بنی اسرائیل موحد کنارشان داشتند که در سطح پایین حرف می زد. یعنی در همین حد به آن ها گفته شده بود که خدا چگونه است و توحید چیست، اما درباره به شئونات اجتماعی مردم صحبتی نشده بود. بنابراین مردم درباره این مسئله فکر می کردند.

یکی از گروه هایی که درباره شئونات اجتماعی خیلی فکر می کرد و رگه هایی از آن، قبل از میلاد مسیح (علیه السلام) و حتی تولد موسی (علیه السلام) دیده می شود، بعد از میلاد مسیح(علیه السلام) شکل گرفت و اسم پیدا کرد. هنوز روان شناسان و جامعه شناسان ما از دکترین این گروه استفاده می کنند. خیلی عجیب است! ما نمی دانیم این گروه یهودی، مسلمان،  ابراهیمی یا موحد بوده اند یا خیر، ولی یک سیستمی را راه انداختند که این سیستم خیلی وقت پیش، درباره لذت بردن بیشتر بشر از زندگی صحبت کرد.

که بعد از آن ها هم در طول تاریخ هر مکتبی که خواست برای خوشبختی یا سعادت در دنیا و زندگی یک راه حل بدهد، حتما از دکترین این گروه استفاده کرد. گرچه این گروه خودشان در همان زمان محو شدند، اما تفکرشان هنوز وجود دارد! این گروه، "رواقیون" بودند. تفکر رواقی گری مربوط به آن زمان است.

من اینقدر مقدمه گفتم برای این که به شما بگویم که چند هزار سال پیش مردم این ها را فهمیده اند، اما امروز هنوز برخی از افراد نفهمیده اند! این گروه سیزده، چهارده قانون دارند که از میان آن ها دو قانون را به نظرم رسید که برای این بحث مناسب است. برای مدیریت جهان، دو قانون از آن ها را خدمتتان می گویم.

» اگر جهان بر وفق مراد شما نچرخید، مراد خود را بر وفق جهان بچرخانید!
جهان یک سیستمی دارد که خارجی است. من هم یک سیستمی دارم که داخلی است، در نتیجه تکلیف من و جهان باید مشخص شود. قانون ششم از سیزده قانون این است: اگر جهان برای لذت بردن از زندگی بر وفق مراد شما نچرخید، مراد خود را بر وفق جهان بچرخان، چرا که اگر قرار باشد جهان را تغییر بدهی دویست سال طول می کشد، اما خودت یک ذهنیت هستی، یک شب تا صبح فکر کن و آن را تغییر بده.

اگر بنا نیست در این شهری که تو زندگی می کنی هوا هیچ وقت معتدل باشد، شما یاد بگیر به سرما یا گرما خو کنی. اگر بخواهی عوامل بیرونی را با وفق مراد درونی ات تنظیم کنی، چندین سال باید زحمت بکشی، اما دو شب فکر کن و خودت را تنظیم کن. اگر امروز معلولیتی داری که جهان بر وفق مردات نیست، خودت را بر وفق مراد جهان تنظیم کن. برو و با همین معلولیتت، به خوشبختی برس. الزامی نداریم که بگوییم هر کسی که لوازم لازم را در جهان ندارد، بدبخت است، این گونه نیست!

»‌ از کمترین لذت های جهان لذت ببر.

قانون بعدی از این جالب تر است! می گوید: اگر قرار باشد به دنبال بیش ترین لذت در جهان باشی، هیچ وقت در طی سالیانی که عمر می کنی به آن نمی رسی، چون بیش ترین انتها ندارد! سعی کن از کمترین لذت های جهان لذت ببری، به این دلیل که هر چقدر که رشد می کنی غرق در لذت باشی. هر چه هم که جلو بروی، بیش ترین انتها ندارد. آدم تا کجا می خواهد پیش برود؟ اگر قرار است راحت باشی، باید این گونه باشی.

زمانی داشتم درباره رواقی گری فکر می کردم و هم مطالعه می کردم که مثلا چرا مولوی، مولوی شد؟ آیا یک اتفاقی افتاده است؟ آیا حضور شمس باعث مولوی شدن مولوی شد؟ یا این که خود تفکر قونوی در قونیه موجب این شد؟ یا جریاناتی که بود مولوی را مولوی، ابوعلی سینا را ابوعلی سینا، سعدی را سعدی کرد و همه بزرگواران آن زمان که ما الان جزء افتخاراتمان است و هزار سال است به همان ها داریم می نازیم و چیز جدیدی نداریم! فکر می کردم که چرا ما نمی توانیم آن گونه بشویم.

تا این که به حافظ رسیدم. من در اشعار حافظ یک تفکر دینی دیدم که این تفکر در هیچ جایی نیست. بعد از این که کل حافظ را مرور می کنی یا آن شرح خیلی عالی علامه جعفری بر حافظ را مرور می کنی که من تقریبا همه آن را خوانده ام، یکی از مسائلی که در ذهن شما پیش می آید این است که حافظ مسلمان است، قرآن زبر می خواند به چهارده روایت، اما حتی یک بار هم اسم پیامبر اسلام (صلوات الله علیه و آله) نیامده است!

بعد دیدم که بعضی از صحبت هایی که حافظ می کند نه در متون دینی ما و نه در قرآن ما است، اما الان جزء دین ما است. مثلا ما هیچ سند محکم قرآن و روایت برای این شعر "منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن / منم که دیده نیالودم به بد دیدن / جفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن" نداریم. ولی واقعا جزء دین است. من تازه آن جا به این نتیجه رسیدم که حافظ خیلی با رواقیون مأنوس بوده است.

وقتی این قانون دل خوشی های کوچک و اندک رواقی گری را سرچ کردم تا ببینم در دیوان حافظ دل خوشی چیست، این شعر یافت شد که خیلی جالب بود! دو سه خطش را می خوانم: "دو یار زیرک و از باده کهن دو منی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی/ هر آن که گنج قناعت به گنج دنیا داد / فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی / بیا که رونق این کارخانه کم نشود / به زهد هم چو تویی یا به فسق هم چو منی".

زیرک یعنی سالم، یعنی دو یار خوب. در ادبیات عرفانی آب باده کهن، یعنی معرفت. دو منی یعنی دو تا سه کیلو یا با وزن آن زمان دو تا چهار و نیم کیلو که می شود نه کیلو. این شعر، دقیقا همین قانونی که الان برایتان گفتم را بیان می کند.

» دل خوشی های کوچک و بزرگ دنیا مسخره است.
می گوید این مسئله را هم من می دانم، هم تو که دل خوشی های دنیا اندک، کوچک و مسخره است، اما مگر دل خوشی بزرگ دنیا مسخره نیست؟؟ مثلا یک آدمی الان پادشاه جایی شده، سرش را بالا گرفته، سینه اش را سپر کرده، زرین بافت پوشیده، دارد آرام گام بر می دارد و به نوکران و خادمان و ملازمان از بالا نگاه می کند، مگر این مسخره نیست؟ این هم مسخره است.

بوکسور آمریکایی کاسیوس کِلی که بعدا محمد علی شد، در آخرین روزهای عمرش پارکینسون داشت و کلا به هم ریخته بود. یک یاد بود برای او در سازمان ملل یا یک جایی گرفته بودند. میکروفون را بالا گرفت و با صدای لرزان در حالی که دستش هم می لرزید، گفت: من قهرمان المپیک هستم. ببیند به چه روزی افتاده ام؟! مسخره است!

آقای قرائتی خیلی قشنگ می گفت که نمرود از ترس پشه در پشه بند می رفت. در آخر هم پشه از داخل پشه بند او را پیدا کرد، در بینی اش رفت و او را کشت که خدا بگوید نمرودها را با تیر نمی کشم، با پشه می کشم. دل خوشی های دنیا همه اش مسخره است. اگر دل خوشی های دنیا مسخره است، همه اش مسخره است، حالا تو دنبال دل خوشی های بزرگ می گردی؟؟! از همین دل خوشی های کوچک لذت ببر. به قول حافظ "فراغتی و کتابی و گوشه چمنی". یک جا بشین کتاب بخوان. قهوه یا چایی بخور. پایت را دراز کن و تلویزیون نگاه کن. یکی بر سر بغل دستی ات بزن و دو تا جک بگو. همین است دیگر، دنبال چه عمقی در خوشبختی می گردی؟؟

» چیزی که خوشبختی می آورد، گنج قناعت است، نه گنج دنیا!
جملات حافظ تکمیل می کند؛ "هر آن که گنج قناعت به گنج دنیا داد / فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی". آن چیزی که تو را خوشبخت می کند، گنج قناعت است، نه گنج دنیا! هر کسی این را گرفت و آن را داد، یعنی یوسف مصری را فروخته. مظهر زیبایی خلقت خدا را به کمترین ثمنی فروخته است. الان گنج دنیا چیست؟

» گنج زمانی به آدم لذت می دهد که جهت زندگی رو به بالا باشد.
در جلسه اول گفتم، جهت زندگی مهم است. همین امروز در مسیر آمدن که بودم یک بنده خدایی به رادیو زنگ زده بود و می گفت وقتی جوان بودیم پول نداشتیم، حالا که پول داریم جوانی نداریم، لعنت به این زندگی. گنج زمانی به آدم لذت می دهد که جهت زندگی رو به بالا است. زمانی که رو به افول هستی، تمام فکرت این است که چه کسی قرار است این گنج را بخورد؟ من که دیگر نمی توانم بخورم، خوابم نمی برد، بدن درد دارم، سلامتی ندارم، رو به افول هستم، غرایزم هم که در حال محو شدن است، الان من با این گنج چه کار کنم؟

یعنی این فرد سی سال دوید تا  به گنج دنیا برسد، و به اول افول زندگی برسد که تازه موقع بهره برداری باشد، اما دیگر نمی تواند بهره برداری کند. از اندک لذت ببر؛ مثلا از او می پرسند حمام چطور بود؟ می گوید عجب حمام خوبی بود، گرم بود، لذت بردیم.

» لذت بردن از لذت های کوچک، انسان را شگفت زده می کند.
بعضی از افراد اصلا بلد نیستند از نعمت های کوچک لذت ببرند. همیشه دنبال چیز عجیب غریب هستند. برادر، خواهر چیز عجیب غریب در دنیا وجود ندارد. همه چیز مسخره است. یاد بگیر از همین چیزها لذت ببری. مثلا این متکایی که در کمر بنده است، خیلی لذت بخش است. خیلی وقت پیش، اعصابم خیلی به هم ریخته بود، یک لحظه با خودم فکر کردم که الان می توانم پایم را دراز کنم، چقدر خوب است خستگی آدم در می رود.

عزیزم، یا این گونه باش، یا مواد بکش! گزینه سومی نداریم! یا یاد بگیر مثل همین شعر "فراغتی و کتابی و گوشه چمنی" باشی، یا مواد بکش، گزینه سومی نداریم. با لذت بردن از لذت های کوچک، انسان دائم شگفت زده می شود و دائم چیزهای جدیدی پیدا می شود. دو تا کتاب شد که بخوانم، بگو من چقدر خوشحال و خوشبخت هستم. به اندک بسنده کنید.


» کسانی که در دنیا از لذت های کوچک لذت ببرند، خوشبخت هستند.

به قانون هفتم رواقی گری برگردیم؛ کسانی که می توانند در دنیا از لذت های کوچک، لذت ببرند خوشبخت هستند، لذت های بزرگ در دنیا وجود ندارد. زندگی همین است؛ مثلا هوا سرد است، کنار بخاری پتو رویت بیندازی، خیلی لذت دارد. خیلی عجیب است، هر چه امکانات بالاتر می رود، میزان رضایت مندی پایین تر می آید!

در قدیم در شهرهای سردسیر، زمستان ها مردم کلا در خانه بودند و نمی توانستند بیرون بیایند. کرسی می گذاشتند ناسخ التواریخ می خواندند و بچه ها گوش می کردند. آخر شیطنت بچه ها هم این بود که زیر کرسی یک نیشگون از همدیگر می گرفتند. الان زیادی داریم جلو می رویم! این همه امکانات برای ما آفت شده است!

» خوشبختان عالم چه کسانی هستند؟
یک عده از مردم درد دارند. الان برای دردمندان نمی توانم خیلی حرف بزنم، چون وسط درد هستند. من برای کسانی که دنبال درد می گردند، می توانم حرف بزنم. هر کسی بخواهد درباره زندگی اش فکر کند، می تواند از داخل آن یک کوزِت بیرون بکشد. حتی کسی که در خانه دو میلیاردی متولد شده، بالاخره می تواند در زندگی اش بدبختی هایی را پیدا کند، مثلا بگوید من هیچ وقت محبت مادر را احساس نکرده ام. هر کسی می تواند از زندگی اش یک تراژدی بیرون بکشد، اما حقیقت ماجرا این است که خوشبختان عالم کسانی هستند که از تراژدی هایشان یک خوشبختی بیرون بکشند، نه این که از زندگی هایشان یک تراژدی!

» به گونه ای زندگی کن که روی بورس قلب ها باشی، نه روی بورس روزنامه ها!

پس فردا هم یک دفعه بانگ برمی آید و می میریم. در زمان های قبل بانگ برمی آوردند، الان اس ام اس می آيد. و ناگهان بانگ بر آمد که خواجه مرد! تمام شد! اخیراً در نامه ای که مقام معظم رهبری(مد ظله) درباره فوت آیت الله هاشمی رفسنجانی نوشتند، آن قسمتی که هیچ کس به آن توجه نکرد این قسمت آخر بود که همه بدانید این مسیر همه ما است. ناگهان بانگ برآمد که خواجه مرد! این قسمت را هیچ کس نه تفسیر کرد، نه تأویل! این طرف و آن طرف می نویسند دوران پسا هاشمی چه می شود؟ بدبخت، بگذار بمیرد، بعد مقاله پسا هاشمی بنویس! تو هم در همین مسیر هستی! چقدر وضعمان خراب شده است! آدم اذیت می شود وقتی اینقدر فرصت طلبی مردم را می بیند! از هر چیزی یک چیز دنیایی می خواهند بیرون بکشند.

فعلا از همین دنیا لذت ببر. اینقدر پسا و پیشا نمی خواهد بنویسی. شرایط نظام در بود فلان چه می شود، در نبود فلان چه می شود؟ این چه حرفی است؟! دیروز از سرور بزرگوارمان آقای انجوی امیری، در تفسیر قضایای این روزها حرف خیلی قشنگی شنیدم. نظر ایشان را درباره فوت آقای رفسنجانی پرسیده بودند، ایشان گفته بودند: مرد دیگر! رها کن!

یک عده ای از این مباحث خوششان می آید. به یک بنده خدایی می گفتم که دانشگاه همه اش دعوا است. دانشجویان حرف گوش نمی دهند. برای مناظره که به دانشگاه می روی، استادیوم است. یعنی استقلالی ها و پرسپولیسی ها قبلا مرزبندی هایشان را کرده اند، یک طرف قرار است برای تو کف بزند و به دیگری فحش دهد، آن طرف دیگر هم همین گونه است! این مناظره الان چه فایده ای دارد؟ گفت لذت دارد! گفتم یعنی تو اینقدر دیوانه هستی که از این که یک جایی بنشینی و به تو فحش دهند، لذت ببری؟!

من به تجربه دارم به شما می گویم، کمی کنار بکشید، این مسائل بازی است. کمی عاقلانه تر، عالمانه تر، مصلحانه تر و عاقبت اندیش تر رفتار کن که پس فردا اگر مردی مردم از فراقت اشک بریزند، نه این که برایت پسا و پیشا انجوی بنویسند. به گونه ای زندگی کن که مردم تو را دوست داشته باشند، نه این که از تو بار بکشند. به گونه ای زندگی کن که روی بورس قلب ها باشی، نه روی بورس روزنامه ها. کاری کن که با قلم عشق بر دیواره قلب برایت بنویسند، نه این که ژورنالیست ها در روزنامه ها تو را برجسته کنند. از هر تولد و هر مرگی، هر کسی دنبال استفاده خودش است! مقام معظم رهبری(مد ظله) فرمودند: بدانند وقت ما تمام می شود. این آخر روزگار همه ما است.

» خدا برای قضاوت به مخفی گاه سینه های ما نگاه می کند.
همه ما روز قیامت نزد خدایی می رویم که بالاترین قاضی است. "تَعلَمُ خائِنة الأعیُن وَ ما تُخفِی الصُّدور". خدا برای قضاوت به مخفی گاه سینه های ما نگاه می کند، نه به صحبت و گفتار و رفتار ما. هر کسی در دلش خزینه ای دارد که فقط خودش و خدا از آن آگاهند. خدا این خزینه را می بیند. نیت خوانی نکن. از جریانات سواری نگیر. کمی عقب تر حرکت کن. کمی فاصله بگیر.

اول جلسه گفتم، اطلاعات عمومی با علم خیلی تفاوت دارد. روزنامه و کتاب با هم خیلی متفاوت هستند. اگر می خواهی اطلاعاتت را بالا ببری، کتاب بخوان. روزنامه را عده ای خبرنگار تهیه می کنند. روزنامه ایران مربوط به دولت است. اصلا یادم نمی رود، آقای احمدی نژاد رفت و آقای روحانی آمد، این روزنامه و با همان نویسندگان تا همان شب قبل از رفتن آقای احمدی نژاد، نسبت به پس از آمدن آقای روحانی متفاوت بود! شماره قبل و بعد این روزنامه را با هم مقایسه کنید.

یاد داستان آن پادشاه افتادم؛ آشپز به پادشاه گفت بادمجان بیاورم؟ پادشاه گفت: بادمجان خوب نیست. پادشاه نظر وزیر را در این باره پرسید. گفت بادمجان خوب نیست. فردای آن روز پادشاه به آشپز گفت بادمجان بیاور خیلی خوب است. نظر وزیر را پرسید،  وزیر نیم ساعت درباره محاسن بادمجان صحبت کرد. پادشاه به وزیر گفت تو دشمن بادمجان هستی یا دوستش؟! گفت من با بادمجان پیوندی ندارم، من نوکر شما هستم. شما اگر از بادمجان خوشت بیاید، من نیم ساعت درباره آن مدح می کنم، اگر بدت بیاید، نیم ساعت ذم می کنم. ژرونالیست هم، همین گونه رفتار می کند.

در دام روزنامه و کانال و غیره نیفتید! می خواهی علم داشته باشی، کتاب بخوان. پای سخنرانی اساتید بنشین. دانشگاه برو. این ها بازی است!


+ این سه، چهار خط را باز بخوانیم و بحث تمام شود.
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
هر آن که گنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی  
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد هم چو تویی و به فسق هم چو منی


» چیزی که خدا می بیند جریان اصلی و اصیل حرکت به سمت خدا است.

خدا، نه خیلی این زهدها را می بیند، نه خیلی این فسق ها را. خدا، خیلی بالاتر از این حرف ها است. خدا، دل ها را می بیند. رونق این کارخانه با این زهد و زهد نمایی و فسق و فسق نمایی، کم نمی شود. این ها همه اش نمایش است. آن چیزی که خدا می بیند جریان اصلی و اصیل حرکت به سمت خدا است. جهان ما دارد روز به روز به خدا نزدیک تر می شود.

یک عده از شدت تنهایی دارند به خدا نزدیک می شوند. یک عده از شدت زهد و عبادت به خدا نزدیک می شوند. یک عده هم تا انتهای گناه رفته اند و فهمیده اند هیچ چیزی نیست و دارند برمی گردند. امتی، دارند برمی گردند. انتهایش را دیدند، فکر می کردند مسیر خوشبختی است، در حالی که فهمیدند این گونه نیست!

امروز صدای "عجل لولیک الفرج" به زبان های مختلف در دین های مختلف، در اقصی نقاط عالم جزء اولین دعاهای انسان ها شده است؛ خدایا یکی را بفرست، سر و سامانمان دهد.



کانال تلگرام رهپویان کانال تلگرام حجت الاسلام انجوی نژاد
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات