برنامه آينده
شنبه های پاک
جلسه هفتگی
گردهمایی زائران پیاده اربعین

سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع :
جوهر هویت مدرن - قسمت دوم

مداح :
حاج مهدی رسولی

زمان :
شنبه شب ۹۶/۸/۶
همراه با اقامه نماز مغرب
و عشاء

بلوار پاسداران
خیابان شهید آقایی
حسینیه سیدالشهداء(ع)
رهپويان






شنبه 14 اسفند 1395 نسخه چاپی
متن سخنرانی خُلق - قسمت اول - 95/12/7
برادران و خواهران؛ برای دوست داشتن همدیگر، داریم خودمان را بزک می کنیم! درحالی که قاعده این است که روی خُلقت کار کنی!

یاانیس
سخنرانی سید محمد انجوی نژاد
موضوع: خُلق - قسمت اول
95/12/7

عناوین اصلی سخنرانی:

» خُلق و خَلق هر دو یک ریشه دارند.
» خَلق و خُلق حیوانات کاملا شبیه یکدیگر است.
» خَلق در انسان ها متفاوت است.
» در کل خلقت، دو انسان با خُلق مساوی پیدا نمی شود.
» انبیاء و معصومین و امامان(علیه السلام) هم کاملا شبیه یکدیگر نیستند.
» در علوم انسانی هیچ نسخه واحدی برای خُلق انسان ها وجود ندارد.
» خُلق ها، مربوط به مبناهای مختلف هستند.
» حسن خُلق یعنی آدم برای دنیا چانه نزند.

» حسن و قبح در خَلق یعنی زشتی و زیبایی.
» حسن و قبح در خَلق، نسبی است.
» تفاوت خُلقی باعث می شود مخلوقات، برای یک نفر زیبا باشند.
» اگر کسی در خلقتش احساس کند عدالت خدا رعایت نشده، مربوط به خود کم بینی او می شود.
» تأثیر حسن ظاهر بر خُلق چیست؟
» تأثیرات خُلق بر خَلق چیست؟
» خُلق، انسانِ مقابل را کور می کند.
» تأثیر خُلق زشت بر خَلق چیست؟
» پیغمبران به خاطر خُلقشان محبوب بودند، نه به خاطر خَلقشان.
 

برای این دو سه جلسه ای که ان شاء الله تا پایان سال مانده، بحثی تحت عنوان خُلق آماده کرده ام که هم بحثی دینی و اجتماعی است، و هم بحثی است که در روابط و شناخت توانایی هایتان به شما کمک می کند.

» خُلق و خَلق هر دو یک ریشه دارند.
بحث خُلق را با ترجمه آن آغاز می کنم؛ خُلق و خَلق هر دو یک ریشه دارند، یعنی هم خانواده هستند. خَلق یعنی آن چیزی که خدا برای ظاهر شما آفریده و خُلق یعنی آن چیزی که خدا برای باطن شما آفریده است. خَلق و خُلق، مجموعا یک انسان را تشکیل می دهند.

طبق قرآن کریم اگر انسانی خُلق نداشته باشد، یعنی دیوانه باشد، هیچ کدام از قوانین شرعی انسانی بر این فرد حاکم نمی شود. و حتی هیچ کدام از قوانین عادی انسانی یعنی قانون ممکلت هم بر این فرد حاکم نمی شود. مثلا اگر کسی در خیابان سیصد نفر را بکشد و او را به دادگاه ببرند و ببینند که دیوانه است، او را و اعدام نمی کنند، بلکه به تیمارستان می برند.

لذا اگر انسان، خُلق نداشته باشد، انسان نیست بلکه یک موجود دیگر است. و درنتیجه نه قوانین داخلی و حکومت های انسانی و نه قوانین شرعی و الهی بر او حاکم نیست. قرآن کریم هم، راجع به این قضیه آیه دارد: "لَیسَ علی المَجنونِ حَرج". یعنی کسی که خُلق ندارد، هیچ چیز بر او حاکم نیست. اصلا ما، بین این فرد و گوسفند هیچ تفاوتی قائل نیستیم، ادبی از او نمی خواهیم، هم چنین پاداشی و عقوبتی هم به او نمی دهیم.

» خَلق و خُلق حیوانات کاملا شبیه یکدیگر است.
پس خَلق و خُلق چون دارای یک ریشه هستند، در حقیقت دو وجه انسان را پوشش می دهند. این معنای کلمه خُلق است.
در انسان ها، دو صفت مرتبط با کلمه خَلق و خُلق، به نام حسن و قبح یعنی زیبایی و زشتی، نیز وجود دارد. این مورد هم مخصوص انسان است. یعنی خداوند تبارک و تعالی در بحث آفرینش خَلق، حیوانات را یک دست می آفرید. تفاوت بین حیوانات به شدت کم است. مثلا نمی شود دو گوسفند را از یک نژاد، کنار همدیگر بگذاریم و بررسی کنیم که کدام یک زیباتر است. حیوانات در نژادهای مختلف، کاملا شبیه یکدیگر هستند. یعنی حیوانات در خَلق کاملا شبیه یکدیگر هستند. حیوانات، در خُلق هم دقیقا همین گونه هستند. یعنی حسن و قبح به آن ها تعلق نمی گیرد. این گونه نیست که بگوییم گرگ درنده است، پس خیلی قبیح و زشت است. یا بگوییم خرگوش مظلوم است، پس خیلی حیوان خوبی است.

به همین دلیل حیوانات محاسبه ندارند. اگر گرگ خصوصیتی دارد، این ویژگی، خصوصیت گرگ است و فرقی ندارد که حسن و قبح یا زشت و زیبا است. اگر اسب آبی این شکلی است، همین است. نمی شود بگوییم که اسب آبی دیگری است که مثلا لبش مقداری غنچه تر از اسب آبی بغلی است! خیر جفت آن ها، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند.

خُلق حیوانات، دقیقا مانند هم است و رشد هم ندارند. یعنی علاقه گوسفند شش هزار سال پیش مربوط به یک نژاد، با گوسفند امروزه هیچ تغییری نکرده است. رفتار آن ها هم هیچ تغییری نکرده است. اگر گرگ صد هزار سال پیش، وقتی به گله گوسفند می زد، دو تا را می کشت و سه تا را زخمی می کرد. این قضیه، خصوصیت او است و الان هم، گوسفندان همین گونه هستند.

» خَلق، در انسان ها متفاوت است.
لذا وقتی حسن و قبح افعال را در جسم یعنی خَلق و در روح یعنی خُلق حیوانات بررسی می کنیم، به این نتیجه می رسیم که حسن و قبح به آن ها تعلق نمی گیرد. اما انسان موجود بسیار متفاوتی است و خدا اینقدر بر این تفاوت تکیه دارد که اثر انگشت انسان صد هزار سال پیش، در طول تاریخ خلقت با اثر انگشت هیچ انسان دیگری مساوی نیست. یعنی خداوند اصرار دارد که بگوید خَلق من در انسان ها متفاوت است.

» در کل خلقت، دو انسان با خُلق مساوی پیدا نمی شود.
یا اگر خُلق انسانی را در صد هزار سال پیش، وزن کنی و بگویی اخلاقیات او این گونه است، اینجا این کار را می کند، این را دوست دارد، این را دوست ندارد؛ می بینی که در کل خلقت، دو انسان با خُلق مساوی پیدا نمی شود.

» انبیا و معصومین و امامان(علیه السلام) هم کاملا شبیه یکدیگر نیستند.
بعضی از متون دینی می گویند که انبیا و معصومین و امامان(علیه السلام) "کُلُهم نورٌ واحِد" هستند و مثل همدیگر هستند. این گونه هم نبوده است. در خیلی از روایات داریم که پیغمبر(صلوات الله علیه) خودش را با بقیه پیغمبران مقایسه کرده است. یا در روایت داریم که امامان ما خودشان را با بقیه امامان مقایسه کرده اند. و هم چنین امامان در امر مقایسه، تعارف هم نکرده اند.

مثلا امام باقر(علیه السلام) در دوره امامتش گریه می کرد. هنگامی که علت را پرسیدند، گفت یاد عبادت های پدرم امام سجاد(علیه السلام) افتادم و از عبادت خودم خجالت کشیدم. چرا می گویند امامان ما عبادت هایشان مثل یکدیگر است؟! امامان، ظهورها و علاقه های متفاوت داشته اند. امامان، انسان بودند و لذا دو انسان با خُلق مساوی هم پیدا نمی شود. اول بحث، اشاره ای به نتیجه می کنم و ادامه آن، برای جلسه بعد می افتد. نتیجه این می شود که وقتی می خواهیم درباره ی انسان ها صحبت کنیم، باید بدانیم که کاملا با یکدیگر متفاوت هستند.

» در علوم انسانی هیچ نسخه واحدی برای خُلق انسان ها وجود ندارد.
در علوم انسانی هیچ نسخه واحدی برای خُلق انسان ها وجود ندارد. این گونه نیست که بگویند انسان خوش خُلق باید یک سری مشخصات معین را داشته باشد. بلکه باید این گونه باشد که مثلا بگوییم اگر محمد پسر مهدی در سال 1395، می خواهد خوش خلق باشد، باید این گونه باشد. چون نسخه ای که برای این فرد می پیچی، معلوم نیست که برای فرد دیگری هم جواب بدهد. این ترجمه خُلق بود.

» خُلق ها، مربوط به مبناهای مختلف هستند.
وقتی در دین راجع به خُلق صحبت می کنند، یک سری از آیات و روایات ما به خُلق به معنی رفتار بر می گردد، و یک سری از آیات و روایات ما به خُلق به معنی مبنا بر می گردد. اعتقاد به دین هم اگر نباشد و خود ما فکر کنیم به این نتیجه می رسیم که خُلق ها، مربوط به مبناهایی هستند.

مثلا می گویند در مشرق ایران روابط عاطفی سرد است و مبنای این قضیه، سرمای شرق است. یعنی در طول تاریخ سرما، خلقیات این انسان ها را به سمتی برده است که خیلی گرم خو نیستند. همیشه شنیده ایم که می گویند جنوبی ها، گرم خو هستند. این پدیده، رفتار است ولی یک مبنا دارد.

من برای اثبات این عرضی که خدمتتان گفتم، دو روایت را انتخاب کردم که اهل بیت(علیه السلام) وقتی می خواستند از خُلق صحبت کنند، در برخی از روایات می گفته اند که باید این گونه باشید و در برخی از روایات گفته اند باید این گونه زمینه داشته باشید!

برای گزینه، این گونه باید باشید. من یک روایت را انتخاب کردم که امام صادق(علیه السلام) در تعریف خُلق خوب می فرمایند: نرمش و مدارا در رفتار، پاکیزگی در گفتار و خوشرویی در کردار. این معنای خُلق است. امام صادق(علیه السلام) می گویند زیبا حرف بزن، تمیز باش، نرمخو باش، مدارا کن و با برادران و خواهرانت خوشرو باش، این یعنی خُلق. یعنی امام صادق(علیه السلام) می گوید این رفتار را انجام بده.

» حسن خُلق یعنی آدم برای دنیا چانه نزند!
در روایت دیگری، پیامبر(صلوات الله علیه) مبنا را معرفی می کنند و می فرمایند: در تفسیر، حسن خُلق این است که انسانی هر چقدر از دنیا را که به او بدهند، خشنود شود و هر چقدر از دنیا را که از او بگیرند، غضبناک نشود. یعنی آدم این مبنا را داشته باشد که برای دنیا چانه نزند. آدمی که برای دنیا چانه نمی زند، نمی شود که بد اخلاق باشد. و آدمی که برای دنیا چانه می زند، نمی شود که خوش اخلاق باشد.

آدمی که نسبت به دنیا حساس است و بالا و پایین دنیا برایش مهم است، طبیعتا عصبی می شود. اما آدمی که برایش مهم نیست، طبیعتا عصبی هم نمی شود. آدمی که دنیا را فرصت می بیند، طبیعتا سعی می کند که حسن استفاده را از آن بکند. اما آدمی که دنیا را حسرت می بیند، شاکی است.

خیلی از اوقات ما مبناها را رها می کنیم و به بچه هایمان تذکرات رفتاری می دهیم. مثلا به بچه می گوییم عزیزم وقتی رسیدی، تو اول سلام کن. اگر به تو سلام کردند، بگو علیکم السلام. اگر به تو چیزی دادند، بگو ممنون. اما به این توجه نمی کنیم که آیا این بچه مبنای این ادب را در خانه دارد؟ یعنی آموزش دیده است؟ نوع نگاهش این گونه است یا خیر؟ اگر این گونه باشیم، فقط رفتار را تصحیح می کنیم و نتیجه این می شود که آدمی که از شدت نظافت، با خط اتوی کت و شلوارش می شود لبو را قاچ کرد و وقتی صحبت می کند، ادبیاتش به شدت مغلق و پیچیده و مؤدب است، در بحران یک دفعه پوست می اندازد و رفتارش تغییر می کند!

یکی از اساتید تعریف می کرد یکی از همکارانش این گونه است که وقتی صحبت کردن او را می شنوی، آرامش می گیری. و وقتی بیان و نتیجه گیری های رفتاری اش را می شنوی، فکر می کنی که این آدم به شدت وارسته است. این استاد، یک زمانی با این فرد بحثش می شود و این فرد به او فحش مادر می دهد! مثلا اگر می گفت خر، می گفتیم عصبانی شده است و این را گفته است. اما فحش مادر داده است! یعنی این فرد مبنا را ندارد. بحث شده و یک دفعه احساس کرده که در این بحث، دارد در دنیا شکست می خورد و در نتیجه این گونه رفتار کرده است!

تا مبنا به این سمت رفت که این فرد چقدر نسبت به دنیا حساس است، یک دفعه قضیه به هم ریخت. این استاد، دو سه مثال دیگر هم از این آدم زد. چون من خودم این آدم را خیلی فرهیخته می دانستم و هنوز هم یک مقداری می دانم. این استاد می گفت که در یک جای دیگر هم آدم دیگری به او زنگ زد و بحران پیش آمد و به او هم چند فحش بد داد. آن فرد پشت تلفن هم، شوک شده بوده است.

این فرد متین است، چون رفتار متانت آمیز را آموزش دیده است، اما بحران که می آید پوست می اندازد. این اتفاق یک دفعه پیش می آید. گاهی اوقات این قضیه در زندگی پیش می آید. مثلا می گوید این زن یا این مرد، آن کسی که ما در خواستگاری دیدیم، آن کسی که در دانشگاه درباره او سؤال کردیم و آن کسی که ما در محل، درباره او پرسیدم مربوط به زمانی است که شلوار داشت، زیر شلواری که می پوشد کلا یک آدم دیگر می شود! این قدر بین درون و بیرون خانه تفاوت وجود دارد.

این چنین فردی، آدم خیلی خوبی است و نصف آموزش را دیده است، اما نصف دیگر آن مبنا است که آن را ندارد. بنابراین سر یک چیز خیلی کوچک، برای بالا و پایین شدن دنیا، یک دفعه پرده دری می کند. ما به این خُلق می گوییم و پیامبر(صلوات الله علیه) می فرمایند مبنای یک خُلق خوب این است که شما بتوانی نسبت به کم و زیاد شدن دنیا چانه نزنی.

چانه نزدن برای دنیا ترجمه خیلی بدی شد. برای این که پیامبر(صلوات الله علیه) می فرمایند: اگر دنیا کم شد، ناخشنود نشوی. ممکن است چانه نزدن این گونه به نظر آید که یعنی فرد صبر کند، اما باید ناخشنود هم نشود. اگر دنیا کم و زیاد شد، شد، اما این مبنا را رعایت کند.

» حسن و قبح در خَلق یعنی زشتی و زیبایی.
حسن و قبح دو مدل است: یکی در خَلق، یکی در خُلق. حسن و قبح در خَلق را تحت عنوان زشتی و زیبایی داریم. که گفتم در انسان ها وجود دارد، اما در حیوانات نیست. گونه ای از حیوانات ممکن است در چشم ما زشت و گونه ای دیگر زیبا باشند، در حالی که در چشم خود حیوانات این گونه نیست. کما این که ما هم در چشم حیوانات، جزء زشت ترین حیوانات هستیم. یعنی هیچ حیوانی مانند ما پوستش اینقدر زشت نیست. مثلا طرف می گوید پوستم صاف است. مرد حسابی برو پوست خودت را با پوست حیوانات مقایسه کن. خدا روی پوست حیوانات مینیاتوری کار کرده است. از نظر حیوانات، نهایت بی هنری در خلقت، ما انسان ها هستیم.

برای این که خداوند تعمدا خواسته به ما بگوید که در خَلق ما هنرش را به کار نبرده، تا به ما بفهماند که اصل، خُلق ما است. حیوانات یک برهه سی، چهل، پنجاه، صد، اگر لاک پشت باشد، دویست و پنجاه ساله برای زندگی وقت دارند، بنابراین خداوند برای آنها کار کرده و گفته است همین چند سال دنیایشان است. اما برای انسان این کار را نکرده. اگر چه خود انسان ها فکر می کنند که خیلی زیبا هستند، اما حقیقت خلقت این نیست.

» حسن و قبح در خَلق، نسبی است.
ما انسان ها، در خَلق متفاوت هستیم. خداوند در خَلق ما، حسن و قبح قرار داده است. یعنی در چشم ما، برخی زیبا و برخی متوسط و برخی زشت، خَلق شده اند. مورد اول این است که این حسن خَلق، نسبی است. یعنی این که شما می گویید فلانی زشت است، بگویید در چشم من زشت است. یا این که می گویید فلانی زیبا است بگویید در چشم من زیبا است. خیلی اوقات پیش آمده که بعضی از گزینه هایی که در برخی از چشم ها زیبا بوده، در برخی از چشم ها حال بهم زن بوده است و برعکس.

» تفاوت خُلقی است باعث می شود مخلوقات برای یک نفر زیبا باشند.
من چون این بحث را در بحث های مختلف گفته ام و می خواهم تکراری نشود، می خواهم سریع از آن بگذرم تا به نتیجه عقلانی ای که می خواهیم بگیریم، برسیم. و آن نتیجه این است که در خَلق، زیبایی نسبی است. این که برخی از مردم گمان می کنند معمولی هستند یا از زیبایی بهره ای نبرده اند، برای این است که با مقیاس های عمومی جامعه، خودشان را وزن می کنند.

ده سال پیش یکی از بچه های کانون به من می گفت، (عمدا گفتم ده سال پیش که بدانید از این امروزی ها نیست). آقا سید من نمی دانم چه چیزی دارم که فلانی اینقدر مرا دوست دارد؟! هر چه در آینه و این طرف و آن طرف نگاه می کنم، چیزی نمی بینم! قضیه اصلا این نیست. زیبایی خَلق، در چشم ها است. این که می گوید اگر بر دیدیده مجنون نشینی/ به غیر از خوبی لیلی نبینی، مقصود از مجنون یک آدم دیوانه نیست، بلکه مقصود این است که چشم ها فرق می کند. نمی توانی به مجنون گیر بدهی که چرا لیلی دماغش پهن است؟ مجنون دماغ پهن می پسندد.

در همین برنامه مستند دماغ بود که شبکه چهار گذاشت، شوهر خانمی می گفت من دماغ کوفته زنم را دوست داشتم، رفته دماغش را مثل عروسک کرده، دارد حالم بد می شود. یعنی کمی فکر کنیم می فهمیم که سر هیچ کسی بابت داشتن محب، در دنیا بی کلاه نمی ماند، الا این که خودش این احساس را داشته باشد که محب ندارد.

فیلمی مربوط به سینمای انگلیس بود که خیلی وقت پیش آن را ساخته بودند، اما من یکی دو سال پیش آن را دیدم. پرستاری رفت تا از پسر معلولی پرستاری کند که عاشق همدیگر شدند و ازدواج کردند. دیالوگ هایی که در این فیلم بود، خیلی زیبا بود. دیالوگ های عارفانه نبود که بگوید اگر بر دیده مجنون نشینی/ به غیر از خوبی لیلی نبینی. در همین فیلم به مادرش می گفت تو چرا نمی توانی بفهمی که من، سلیقه ام با تو متفاوت است؟!

انسان ها در خَلق متفاوت هستند، چون در خُلق متفاوت هستند، و تفاوت خُلقی است که باعث می شود مخلوقات، برای یک نفر زیبا باشند. ما برای زیبایی شش گزینه داریم که اگر درباره آن ها رأی گیری کنیم، بیش تر از تفرق بین اصول گرایان، تفرق خواهیم داشت.

» اگر کسی در خلقتش احساس می کند که عدالت خدا رعایت نشده، به خود کم بینی او برمی گردد.
مردم، طرفدار گزینه های کلیشه ای زیبایی نیستند. اگر شما در عالم خلقت درباره این که یک انسان زیبا باید چه شکلی باشد، رأی گیری کنی، شاید به یک میلیارد گونه برسی! پس این قضیه که کسی در خلقت و خَلق خودش احساس می کند که عدالت خدا رعایت نشده، به خود کم بینی این انسان برمی گردد. و هم چنین علت این قضیه این است که این فرد، از خُلق انسان ها اطلاع ندارد و همه را با خَلق متر می کند. همین بحثی که شهید مطهری دارند و در بحث عدل الهی ایشان نیز موجود است.

من هنوز ورود خُلق اصلی به دامنه خَلق را شروع نکرده ام، دارم درباره خود خَلق می گویم که خُلق ها، خَلق های متفاوت را می پسندند، چون خُلق دارند. اگر خُلق نداشتند، قانون می گذاشتند. مثلا شیر می خواهد ازدواج کند، قانون این است که شیر ماده می نشیند تا شیرهای نر با هم بجنگند. و هر کسی که برنده شد، با همان ازدواج می کند.

و متاسفانه این خود کم بینی، برای برخی از افراد تا آخر عمرشان طول می کشد.
یعنی عمر تمام می شود، اما این فرد همین گونه می ماند و دائم در این حسرت است که چرا خداوند در خَلق من نقصی را قرار داده که این نقص باعث شود من از مخلوقات دیگر محروم بمانم؟! خودت فکر می کنی محروم هستی! دوباره بگویم که من هنوز خُلق را در خَلق نیاورده ام. خود خَلق، فی نفسه موضوعیت دارد که به دلیل این که انسان ها متفاوت هستند، همه خَلق ها بالاخره مخلوقی را پیدا می کنند که این مدل خَلق را بپسندد.

» تأثیر حسن ظاهر بر خُلق چیست؟
سراغ قسمت بعدی حسن و قبح، یعنی تأثیر حسن ظاهر بر خُلق می آییم. یک عده ای هستند که یا خود شیفته هستند یا این که فکر می کنند که خدا در خَلق برای آن ها بیش تر از بقیه مایه گذاشته است. این جمله را یک بار با خودتان مرور کنید. یک عده فکر می کنند که خدا در خَلق آن ها بیشتر از بقیه مایه گذاشته است! این حرف یعنی بی عدالتی! و اگر این آدم در ماه رمضان، این حرف را راجع به خدا بزند، روزه اش باطل است. یعنی اگر در روز ماه رمضان بگوید که خدا من را زیباتر از بقیه خَلق کرده، روزه اش باطل است، چون این حرف یعنی دروغ بستن به خدا!

روایتی که الان می گویم را یک جای دیگر هم با آن کار داریم. وقتی از پیامبر(صلوات الله علیه) سؤال می کنند که آیا شما زیباتر هستید یا یوسفی که اینقدر مشهور است؟ پیامبر(صلوات الله علیه) می فرمایند: "أخی یوسف" برادرم یوسف، زیباتر بود، لکن "إنی أملَحٌ" من ملیح تر هستم. این روایت نشان دهنده این است که وقتی پیامبر(صلوات الله علیه) می خواهد راجع به خود و خلقش قضاوت کند، خودش را می بیند و قضاوت می کند و نمره می دهد، به یوسف(علیه السلام) کاری ندارد.

یک عده هستند که گمان می کنند خداوند در خَلق آن ها مرتکب بی عدالتی شده و آن ها، برتر از دیگران هستند. مثلا طرف می گوید من زیباتر، قوی تر، قد بلند تر، توپر تر و غیره هستم. آقا امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهج البلاغه این قبیل افراد را مسخره می کند و می گوید یک عده آدم های ابله هستند که برای خودشان شرافت های خلقتی می بافند که مثلا من این گونه و آن گونه هستم. و از آن ها ابله تر آنهایی هستند که شرافت های نسبی می بافند!  مثلا من از فلان قبیله هستم. کل شما آب گندیده ای بوده اید که تبدیل به استخوان پوسیده می شوید! این موارد و کارها نشان دهنده بی عقلی است.

این گونه افراد خود شیفته در بین ما و شما هم هستند. این افراد به دلیل اعتماد به نفس کاذبی که پیدا کرده اند در طول زندگیشان چوب می خورند! مثلا مادرها، در تربیت به بچه ها و مخصوصا به دختران، می گوید تو از همه زیباتر هستی. این دورغ است. بگو تو برای من از همه عزیزتر هستی، این راست است. این دروغی که مادر به دختر یا پسرش می گوید، باعث یک مدل خود شیفتگی یا بیماری در این شخص می شود که این فرد از این به بعد فکر می کند مردم باید به خاطر خَلق برترش، به او بها بدهند!

سپس این فرد، شروع به تحقیر کردن مردم می کند و در سطحی، توقعش را از خودش بالا می برد که در آخر هیچ چیز نصیب او نمی شود. چون خودش را متفاوت می بیند، نه اعتبار، نه ازدواج و نه هیچ چیز دیگر نصیب او نمی شود.

مثلا می گوید این آقا خجالت نکشیده یا در آینه به خودش نگاه نکرده که به خواستگاری من آمده؟! یا مثلا می گوید حداقل دماغ هایمان را با هم می سنجید و سپس به خواستگاری من می آمد! باید به او گفت مگر تو چه کسی یا چه چیزی هستی؟! چه کسی به تو چنین حرفی زده که این گونه می گویی؟! چه کسی گفته چون دماغ تو کوچک تر است، پس زیباتر است؟! چه کسی این قانون را وضع کرده؟! این مورد اول بود.

مورد دوم این است که یک عده، بر طبق عرف جامعه، در موضع انفعال هستند و بها دادن به افراد دسته اول را قبول کرده اند! این گونه نیست که فردی که در دسته اول قرار دارد، به پُست کسانی که بها دادن را قبول کرده اند بخورد, و با هم زندگی کنند و زندگی به خوبی و خوشی و سلامت بگذرد.

در نتیجه آن آدمی که گمان می کرد برتر است، کم کم بها می گیرد و آن فرد هم چون گمان می کند که پایین تر است، به او بها می دهد. اما این فرد کم کم به این نتیجه می رسد که پایین تر نیست و جلو آن فرد دیگر می آید. و فردی که گمان می کرد پایین تر است، بعد از مدتی به این نتیجه می رسد که آن فرد، آن چیزی هم که می گفت نیست و مثل او معمولی است، و هجمه عرف روی سر آن فرد بوده که فکر می کرده پایین تر است. الان ذهن هایتان در خواستگاری و غیره نرود. کل چیزها را می گویم. این قضیه در درس، هوش، کار، قدرت بدنی، ذکاوت هست.

پایان زندگی آدم های نارسیس یعنی خود شیفته و خود برتربین که گمان می کنند در خلقت متفاوت هستند و مردم باید به آن ها بها بدهند و به خاطر قیافه شان، اخلاق گندشان را تحمل کنند، به شدت تلخ و پر از شکست است. چون این ها آنقدر خودشان را در خَلق بالا می بنند که نیازی به توجه به خُلق ندارند. پنج سال، ده سال، آخرش چه می شود؟ آخرش، طرف مقابل از تحمل او خسته می شود!

زمانی که ما دبیرستان بودیم، یک معلمی داشتیم که خیلی رک بود. مثلا زمانی یک قضیه هندسی را روی تخته نوشت و گفت این را حل کنید. بیست دقیقه هم وقت داد و همه کارهایشان را کردند، اما هیچ کس به نتیجه نرسید. آن زمان بنزین خیلی گران بود و اصلا نبود. معلم گفت الحمدلله رب العالمین بنزین نیست، اما خر زیاد است و با یکی از شما به خانه می رویم. اینقدر رک بود! آن زمانی که این حرف را می زد، پنجاه سالش بود و می گفت من سی و پنج سال است که یا دانش آموز یا معلم هستم و به تجربه به من ثابت شده کسانی که گمان می کنند آیکیو و هوش بالاتری در خلقت دارند، عقب می افتند. یعنی فرد اعتماد می کند و عقب می افتد و در نتیجه هیچ چیز نصیب او نمی شود. ما حصل خودبرتر بینی، شکست است.

» تأثیرات خُلق بر خَلق چیست؟
تازه می خواهیم خُلق را وارد خَلق کنیم و تأثیراتی که خُلق بر خَلق دارد را بررسی می کنیم.
این قضیه را خیلی سربسته می گویم. یک نفر در تلویزیون، در برنامه ای از خدا و خلق و تشکیلات گله کرد که در گوشه ای افتاده و نابود است و بارها به خودکشی فکر کرده. این فرد، برای این که می بیند من صاف ایستاده ام و او افتاده، فکر می کند دیگر بازی را باخته است و در نتیجه می گوید نابود هستم.

امی گفت بعضی اوقات آرزوی این که پنج دقیقه با یک نفر حرف بزنم، به دلم مانده! باز به پشت زمینه این قضیه برمی گردیم و می بینیم که مشکل این نیست که کسی با او حرف نزده، بلکه خود او با کسی حرف نزده است. این فرد احساس می کند، نباید با کسی حرف بزند و چون در خَلقش مشکل دارد، پس خُلقش هم ارزش و خریدار ندارد. یک ماه بعد از این مصاحبه، ازدواج کرد و زندگی تشکیل داد. الان بچه هم دارد. این فرد، خُلق خود را پسندید.

خَلق، عادی می شود. مثلا می گوید قربان قد رشیدت بروم. ماشاء الله بچه ام، شوهرم، زنم، از در که می خواهد داخل بیاید، باید سرش را خم کند. شما دو ماه می توانی از قد محبوبت لذت ببری، اما بعد از آن برمی گردی تا ببینی چگونه با تو حرف می زند؟ چگونه تو را نگاه می کند؟ چه چیزی به تو می گوید؟ چگونه رفتار می کند؟ چگونه در برابر تو صبر می کند؟ چگونه عصبی می شود؟ چگونه واکنش نشان می دهد؟ فرد چون قدش رشید و صورتش زیبا است، نباید این حرف در ذهنش باشد که هر رفتاری انجام دهد، فرد مقابل باید از این به بعد من را دوست داشته باشد.

خُلق در خَلق تأثیر دارد. دوباره به سینمای هالیوود بر می گردیم. یعنی اگر ما در سینمایمان یک صدم اتاق فکرهایی که در هالیوود برای تمام مباحث دارند، را داشتیم، الان اینقدر آرمان ها و ارزش های اخلاقی و انقلابی و دینی مان در دنیا غریب نبود! چون نمی خواهم تبلیغ شود اسم هنر پیشه را نمی آورم. در این فیلم، دو نفر با همدیگر، شش ماه تلفنی رابطه داشتند. سپس همدیگر را دیدند. یکی از آن ها در موضع انفعال بود و خَلق نداشت، اما خُلق داشت. آن فرد دیگر خَلق داشت، خُلقش هم خوب بود. اما فردی که خَلق نداشت، گمان می کرد که اگر آن طرف، او را ببیند، رابطه را قطع می کند. بالاخره همدیگر را دیدند. هیکل فردی که خَلق نداشت، قناص بود و مو هم ندشت. اما هنگامی که نظر آن طرف را درباره خودش پرسید، نظر او این بود که این فرد عالی است. و گفت چون من، خُلقت را پسندیدم، دیگر چشم هایم بسته است و نمی بینم! گفتم الله اکبر پیغمبر(صلوات الله علیه) روایت می گوید، این ها فیلمش را می سازند.

حالا در سینمای ایران فیلم عشق، نان، موتور می سازند! مفاهیم عالی، اخلاقی، فلسفی، انسانی، دینی نبوت ما را آن ها می فهمند، اما ما نشسته ایم عشق و نان و موتور می سازیم.

» خُلق، انسان مقابل را کور می کند.
خُلق، انسان مقابل را کور می کند. اصلا طرف مقابل، دیگر خَلق را نمی بیند. مثلا پدربزرگ فرد، نود و نه، صد و سه سالش است. نوه اش جوان و با همان پوست براق و عالی، در خانه خدا زار می زند که این پدربزرگ یک روز دیگر زنده بماند. و برای علت این دل بستگی می گوید، این فرد، من را بزرگ کرده است. این یعنی خُلق. اگر انسان ها یاد می گرفتند که برای زندگی کردن، به جای این که اینقدر کرم بخرند، باید خُلقشان را تربیت کنند، الان وضع زندگی ما این نبود.

برادران و خواهران، برای دوست داشتن همدیگر، داریم خودمان را بزک می کنیم، درحالی که قاعده این است که شما روی خُلقت کار کنی. ما، برای خیلی چیزها داریم بزک می کنیم. دائم این کار را می کنیم. بعضی ها در ماه، سیصد، چهارصد هزار تومان لوازم آرایشی مصرف می کنند که خَلقشان را ردیف کنند، در حالی که صد هزار تومان کتاب نخریده که سه سال بخواند تا خُلقش را ردیف کند!

» خُلق قبیح و بد، خَلق را از چشم می اندازد.
به بحث اصلیمان رسیدیم. تأثیر قبح اخلاقی یعنی خُلق زشت بر خَلق را بررسی می کنیم. می گوید نه شیر شتر خواستیم، نه دیدار عرب. داستان این حرف این است که فردی پیش یک عربی رفته بود تا شیر شتر رایگان بگیرد و بین آن دو دعوا شد. و این مرد گفت به خاطر خُلقت، من از تو شیر شتر رایگان نمی خواهم. یعنی خُلق قبیح و بد، کلا خَلق را از چشم طرف می اندازد.

در واقع آن فردی که شیر شتر داشت، فکر می کرد که با خَلقش می تواند خُلق ضعیفش را جبران کند و اما کلا از چشم طرف افتاد. بعضی اوقات، در جامعه اتفاقات خیلی زشتی می افتد که علت آن فقط این است که یک عده ای گمان می کنند چون امکاناتی دارند می توانند توقعاتی هم داشته باشند!

قبلا برایتان گفته ام که چند سال پیش، به استانداری رفته بودم و جلسه مسئولین بود. همه می آمدند تا به جلسه بروند. یک آقایی را دیدم که از این طرف ماشین، پیاده شد و راننده اش هم از آن طرف. راننده پیاده شد و صاف ایستاد. این آقا هم از جلو ماشین آمد و بدون این که کوچک ترین توجهی به این راننده بکند، سمت جلسه آمد. من او را در راه پله ها دیدم و گفتم این راننده ات که پیاده شد، تشکر نداشت؟ اصلا چرا این راننده ات باید پیاده شود؟ شما گمان می کنی که این خُلق در این اعتبار هیچ تأثیری ندارد؟!

» پیغمبران به خاطر خُلقشان محبوب بودند، نه به خاطر خُلقشان.
دلیل محبوبیت پیامبران ما خُلقشان بود نه خَلقشان. می گویند پیامبر اکرم(صلوات الله علیه) زیبا بود، بله زیبا بود. اما مثلا شاید من پیغمبر اکرم(صلوات الله علیه) را ببینم و قیافه اش را نپسندم. این قضیه اشکالی ندارد و بی دین هم محسوب نمی شوم. بنده ممکن است امام زمان(عج) بیاید و از قیافه اش خوشم نیاید. چه کسی گفته که خَلق اهل بیت(علیه السلام) حتما باید در چشم ما زیبا باشد؟ به تاریخ بر می گردیم. در تاریخ داریم که فردی وارد مسجد النبی می شود و پیغمبر(صلوات الله علیه) را نمی شناسد. اگر پیغمبر(صلوات الله علیه) اینقدر زیبا بوده، برای چه این فرد، او را نشناخته؟! پیغمبران ما نه به خاطر خَلقشان، بلکه به خاطر خُلقشان بود که محبوب بودند. اگر امام زمان(عج) بیاید و لب باز کند، محبوب می شود! نه اینکه بیاید بایستند و بگوید من را ببینید. مانکن که نمی خواهیم بیاوریم.

مثلا عکسی پیدا می شود و می گویند فلان نقاش کشیده و مربوط به علی اکبر(علیه السلام) یا امام حسین(علیه السلام) است. می گوید نه این شکلی نیستند. مگر قرار است چه شکلی باشند؟! زن خیلی خوشگل اسپانیانی می کشند و برایش ریش می گذارند و می گویند ابوالفضل عباس(علیه السلام) است!

بحث من این است که چه در گذشته و چه در حال حاضر، امامان و بزرگان ما به خاطر خُلقشان اینقدر شهره بودند نه به خاطر خَلقشان. و ما اگر مأموم هستیم، باید دنبال خُلقمان برویم. بحث خیلی گسترده است و من سعی کردم که بحث را برایتان مختصر نگویم. گرچه خیلی از شما، خیلی از صحبت هایی که من می گویم را می دانید، ولی می دانم که مشکل امروز جامعه است. آیات و روایات مربوط به آن هم ماند.

 


کانال تلگرام رهپویان کانال تلگرام حجت الاسلام انجوی نژاد
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات