برنامه آينده
شنبه های پاک
جلسه هفتگی
گردهمایی زائران پیاده اربعین

سخنران :
حجت الاسلام انجوی نژاد

موضوع :
جوهر هویت مدرن - قسمت دوم

مداح :
حاج مهدی رسولی

زمان :
شنبه شب ۹۶/۸/۶
همراه با اقامه نماز مغرب
و عشاء

بلوار پاسداران
خیابان شهید آقایی
حسینیه سیدالشهداء(ع)
رهپويان






چهارشنبه 25 اسفند 1395 نسخه چاپی
متن سخنرانی - خُلق - قسمت چهارم - 95/12/14
اگر می خواهی در قلوب مردم سرمایه گذاری کنی، خُلق و اخلاقت را نسبت به مردم درست کن. حسن خُلق، بالاترین اثر را در ذوب گناهان دارد!

یا انیس
سخنرانی سید محمد انجوی نژاد
موضوع : خُلق - قسمت چهارم
تاریخ: 95/12/14

◄ عناوین اصلی سخنرانی:

» برای ارتباط اصل، اخلاق و خُلق است.
» اثرات خُلق در روایات.
» در جدال، طرفین دنبال پیروز شدن هستند، نه حقیقت.
» خُلق خوب، مجادله نمی کند.
» درگیری یعنی ناآرامی!
» سعی کن سعه صدر پیدا کنی.
» زمانی که خیلی عصبانی شدی، سکوت کن!
» نصف عیش در زندگی آدمی، رفق و نرمی است.
» اگر می خواهی در قلوب مردم سرمایه گذاری کنی، خُلق و اخلاقت را نسبت به مردم درست کن.  
» الإسلام، حسن الخُلق.
» حسن خُلق، بالاترین اثر را در ذوب گناهان دارد.
» رزق و روزی در حسن خُلق است.
» وقتی ملاحت اتفاق می افتد، می توان جهان را گرفت.
» ملاحت یک هنر است.
» ملاحت یعنی حرکتی دلپذیر که همراهی روح و جسم را باعث می شود.
» وقتی یک جایی در خَلق، کم داری، ملاحت به کمکت می آید.
» وقتی حرفت پشتوانه دارد، این پشتوانه، تأثیر پذیری آن را خیلی بالاتر می برد.
» نتیجه یک نوع زندگی سعادتمندانه و سازگاری با محیط یک نوع از ملاحت است.
» ملاحت زاییده تناسب و نرمی است.
» در انسان ها، آرامش حرکات، ملاحت محسوب می شود.
» چرا عده ای در اوج خِلقت هستند، اما محبوب نمی شوند؟؟
» ملاحت یعنی کندی، طمأنینه و آرامش در رفتار که عصبیت را نرساند، اما عصبانیت را برساند.
» ملاحت در نگاه اول کشف کردنی نیست!
» لیلی زیبایی نداشت، بلکه ملاحت داشت و بر دل نشسته بود.
» ملاحت بر جان می نشیند و هیچ ربطی به خلقت ندارد.
» ملاحت هنری است که می شود با آن، بر جان نشست.
» ملاحت هنر توالی و ثبات داشتن است.
» ملاحت یعنی هنر مفید صحبت کردن.
» الزاما همه اشیاء، اجسام و مخلوقات عالم نمی توانند برای هم باشند.
» اعتدال، خُلق زیبا را می رساند.


امشب ان شاء الله آخرین قسمت بحث خُلق را خدمتتان عرض می کنم. جلسه آینده(شنبه شب) آخرین جلسه سال 95 می باشد و چون مقدمه زیارت هم هست، یک بحث تک جلسه ای متناسب با آن را خدمتتان خواهیم داشت.

» برای ارتباط اصل، اخلاق و خُلق است.
در بحث خُلق، عرض کردم که خُلق هم خانواده خَلق است. خَلق به جسم و خُلق، به روح و روان بر می گردد و زیبایی توامان هنگامی اتفاق می افتد که خَلق و خُلق باهم تناسب داشته باشند و تناسب خَلق و خُلق، باعث ایجاد زیبایی، جلب توجه، محبوبیت و موفقیت می شود. نکات مختلفی را درباره خُلق عرض کردم و گفتم کسانی که خَلق خوبی دارند، اولا این خَلق خوب، نسبی است و ثانیا این افراد متوهمانه گمان می برند که نیازی به خُلق ندارند و به همین دلیل بعد از مدتی حتی اگر خَلقشان هم باقی بماند، این خَلق دیگر جذابیت ندارد. برای ارتباط اصل، اخلاق و خُلق است.

در ابتدا چند روایت درباره خُلق را با هم بررسی می کنیم و بعد هم به ضربه فنی آخر بحثمان یعنی بحث ملاحت می رسیم و در این دقایق آن را خدمتتان عرض خواهم کرد.

» اثرات خُلق در روایات.
اثرات خُلق در روایات را می خواهم خدمتتان بگویم، این روایت کاملا مشخص است. رسول خدا(صلوات الله علیه) می فرمایند : سه چیز است که خداوند هر که را با آن سه چیز ملاقات کند(یعنی اگر انسان بتواند سه چیز را با خودش ببرد)، از هر دری که بخواهد وارد بهشت می شود. معنای قیامتی این روایت، بهشت و معنای دنیوی آن هم رضوان الهی و بهشت به معنای آرامش است. بهشت، یک معنای دنیایی دارد که یعنی آرامش دنیا و یک معنای قیامتی دارد که یعنی همان بهشتی که در قیامت وجود دارد.

+ این سه چیز چیست؟
- اولین مورد فرموده اند : کسی که خُلقش نیکو باشد.
این مورد، اولین مورد است، یعنی حتی قبل از خیلی از مباحث عبادی، این مورد، میان بُر خیلی خوبی است. اگر فرد خُلقش نیکو باشد، از هر دری که بخواهد وارد بهشت می شود.

- دومین مورد فرموده اند : کسی که در نهان و آشکار از خدا حساب ببرد.


- سومین مورد دوباره به خُلق برمی گردد و فرموده اند : و کسی که جدال را ترک کند، حتی اگر حق با او باشد!


از این سه مورد، دو مورد از آن مربوط به خُلق است. حتی دومین مورد هم اخلاقی و مربوط به خُلق می باشد، اما فرض می کنیم که مورد دوم، احکامی است. فرد می تواند، در میان این همه عبادت در جهان، از طریق این سه مورد، بدون حساب از هر دری که دوست دارد یا به آرامش دنیا و یا به بهشت آخرت برسد!

» در جدال، طرفین دنبال پیروز شدن هستند نه حقیقت.
جدال یعنی بحثی که طرفین در این بحث به دنبال حقیقت نیستند. ما یک مناظره داریم که در آن طرفین باهم بحث می کنند و می خواهند بینند واقعیت ماجرا چیست. در مناظره، فرد می گوید من نظرم این است، اگر تو نظر مخالف داری، بنیشینیم و با هم صحبت کنیم. یک طرف می گوید واقعیت ماجرا این است، اما طرف دیگر می گوید واقعیت ماجرا چیز دیگری است، با هم صحبت می کنند تا به نتیجه برسند. این می شود بحث و مناظره.

اما در جدال، طرفین دنبال پیروز شدن هستند نه حقیقت. در جدال، فرد قبلا تصمیمش را گرفته و هدفش از بحث و جدال فقط این است که پیروز شود و دنبال حقیقت نیست. چون در جدال، طرفین دنبال حقیقت نیستند، حتی اگر بدانی حق با تو است، حق نداری آن را ادامه بدهی. اگر طرف مقابل تو قصد ندارد که چیزی یاد بگیرد، یا به یک حقیقتی تن در بدهد، یا اگر قصد ندارد که حقیقتی را به تو ثابت کند و فقط می خواهد بحث کند تا تو را خراب کند، این کار جدال است و نباید آن را انجام دهی!

» خُلق خوب، مجادله نمی کند.
مزد مجادله نکردن، آرامش دنیا و بهشت آخرت است. خُلق خوب، مجادله نمی کند. اگر خداوند تبارک تعالی مجادله را حرام می کرد، ما انسان ها، خیلی گنهکار می شدیم اما آن را حرام نکرده، بلکه گفته است آن را ترک کنید. اما در بعضی اوقات که تو قداست داری، مانند اعتکاف که ان شاءالله اگر زنده باشیم، خدا قسمت کند، اگر یک بار جدال کنی، اعتکافت باطل است و باطل شدن اعتکاف به این معنا است که باید از مسجد بیرون بروی و در ضمن سه روز اعتکاف هم به تو واجب است و باید برگردی بیایی و آن را انجام دهی. یعنی خداوند برای مجادله، جرمت قائل شده است. مجادله این بدی را نیز دارد.

» درگیری یعنی ناآرامی!
در جای دیگر پیامبر(صلوات الله علیه) می فرمایند : سه چیز است که در هر که نباشد، هیچ کار او در دنیا و آخرت به «انجام» یعنی به سرانجام و مقصود نخواهد رسید.

ـ یک مورد، همین بحث رعایت حقوق الهی در آشکار و خفا است.

ـ دومین مورد می فرمایند : اخلاقی که نتواند مدارا کند.

مدارا یعنی فرد راجع به برخی از مباحث کوتاه بیاید و دنبال آن ها را نگیرد.

جامعه ی امروز، جامعه شاخ زدن و شاخ خوردن نیست! اصلا کاری هم که به قیامت نداشته باشیم، درگیری یعنی ناآرامی!

ـ سومین مورد می فرمایند : و اینکه حلمی نداشته باشد که در برابر افراد مغرض و نادان، سکوت کند.

باید در این مورد، مسئله را "کأن لم یکن" فرض کنی و اگر طرف مقابل تو، مغرض و نادان است، به او هیچ چیز نگویی. برای این مورد، حلم لازم است. مثلا طرف می گوید بگذار به این فرد مغرض و نادان، چیزی بگویم تا خلاص شوم، اما اگر چیزی هم به او بگوید، خلاص نمی شود! یاد بگیر که در این مواقع سکوت کنی.

» سعی کن سعه صدر پیدا کنی.
 - وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا. یعنی اگر زمانی، یک فرد نادان یا مغرض داشت با تو بحث می کرد، قالوا سلاما. قالوا سلاما به این معنی نیست که بگویی سلام علیکم، یعنی این که به سلامت از او بگذر و او را رها کن! مثلا طرف می گوید، باید چیزی به او بگویم تا راحت شوم. اگر بگویی هم راحت نمی شوی! چون وقتی چیزی به او می گویی، داری سینه ات را کوچک می کنی و شأنت را پایین می آوری و آدمی که شأنش پایین بیاید و سینه اش کوچک شود، راحت نمی شود و مشکلات بعدی بیش تر او را اذیت می کند. سعی کن سعه ی صدر پیدا کنی.

» زمانی که خیلی عصبانی شدی، سکوت کن!
زمانی که خیلی عصبانی شدی، سکوت کن! اگر نمی توانی به سلامت بگذری، به سکوت بگذر. اگر بتوانی به سلامت بگذری یعنی لبخند بزنی و سری تکان بدهی و غیره که خیلی خوب است، اما اگر نمی توانی این کار را بکنی، سکوت کن و بگذار زمان آرامت کند. در غیر این صورت، سعه صدرت مشکل پیدا می کند.

» نصف عیش در زندگی آدمی، رفق و نرمی است.
این روایتی که می خواهم بگویم، رسما مربوط به دنیا است و هیچ ربطی به آخرت ندارد. امام کاظم(علیه السلام) می فرمایند : نصف عیش در زندگی آدمی، رفق و نرمی است. یعنی نصف شادمانی و لذت بردن در زندگی این است که انسان خودش را نسبت به زندگی محکم نگیرد.

و چنار به بید گفت که چون است من با این تنه قوی، سالی چند بار می شکنم و تو با این بدن رنجور، دائما می مانی، جوابش داد که چون تو در مقابل باد می ایستی، من خم می شوم! رفق یعنی وقتی دنیا رسما دارد با تو مبارزه می کند، تو به جای این که با دنیا درگیر شوی، نرم باشی، بچرخی و خودت را عادت بدهی. نصف عیش این است.

رفق یعنی انسان نگوید من شاخ هستم. خیلی جالب است، الان جدیدا یکی از ارزش ها، شاخ بودن است! با شاخ بودن، خودت را اذیت می کنی. شاخ یعنی کسی که قصد دارد خودش را اذیت کند. در این گونه مواقع، نسبت به مباحث جامعه، نرم باش. اگر شد، شد، نشد، خیلی راحت با جامعه بچرخ.

» اگر می خواهی در قلوب مردم سرمایه گذاری کنی، خُلق و اخلاقت را نسبت به مردم درست کن.  
مضمون حدیث پیامبر(صلوات الله علیه) این است که اگر تیلیارد، پول خرج کنی، مردم تو را به خاطر خرج کردنت دوست خواهند داشت و اگر بالاترین مقام جهان باشی، مردم تو را به خاطر مقامت دوست خواهند داشت. هر چیزی که از غیر از خُلق ما به مردم برسد، مردم به خاطر آن، ما را دوست خواهند داشت، اما هر چیزی که از خُلق ما به مردم برسد، مردم به خاطر خودمان ما را دوست خواهند داشت. اگر ثروت های فراوانی را خرج مردم کنی، بر باد خواهد رفت، اما خُلقی که با آن، مردم را خشنود کنی، این سرمایه هیچ گاه از بین نمی رود! اگر می خواهی در قلوب مردم سرمایه گذاری کنی، خُلق و اخلاقت را نسبت به مردم درست کن.
 

همه روایت هایی که می گویم، تایید بحث دو جلسه قبل است. چون بحث خیلی عقلی است و بیش تر صحبت کردیم، خواستیم از این جنبه هم بحث را باز کنیم.

» الإسلام حسن الخُلق!
این روایت را بر سر کسانی که می گویند اسلام، دین فقه و احکام است، بکوبید. پیامبر(صلوات الله علیه) می فرمایند : الإسلام حسن الخُلق! اگر آدم به جایی رسید که خیلی متعبد بود، ولی حسن خُلق نداشت، این فرد متعبد است ولی مسلمان نیست، چون الإسلام حسن الخُلق. و البته حسن خُلق به همان معنایی که در سه چهار جلسه قبل گفتیم، نه مثلا به معنای خنده رویی و غیره. اسلام خیلی ساده و  و این روایت، مختصر و مفید، آن را بیان می کند.

» حسن خُلق، بالاترین اثر را در ذوب گناهان دارد.
این حسن خُلق، عجب چیزی است، هم سود دنیایی آن را می بری و هم خودت راحت هستی. با حسن خُلق، هم آرامش داری و هم به بهشت می ر سی و هم چنین در جای دیگری پیامبر(صلوات الله علیه) می فرمایند : حسن خُلق، بالاترین اثر را در ذوب گناهان دارد.

گناهان دو مدل است: "یمحوا السَّيِّئات" یک مدل از گناهان است که خداوند آن ها را پاک می کند، اما اثرشان می ماند. در بحث رمضان می گویند که رمضان، گناه را می سوزاند. یعنی رمضان اثر گناه را هم از بین می برد. کلمه رَمَضان یعنی سوزاندن. این جا هم، همین رمَضَ برای حسن خُلق به کار برده می شود و می گویند غیر از ماه رمضان، مورد دیگری که گناهان را ذوب می کند و اثرشان را هم از بین می برد، حسن خُلق است.

مثلا فردی یک شنبه چهار گناه دارد و بعد از ظهر یک شنبه در مقابل برادر، خواهر، دوستش، مسلمانی، حیوانی یا درختی، حسن خُلقی به خرج می دهد. در اثر این حسن خُلق آن چهار گناه ذوب می شوند و اثرشان هم باقی نمی ماند. من هر چه فکر کردم برای این که بتوانیم خودمان را در این جامعه حفظ کنیم، هیچ عبادتی که به اندازه رسیدگی به خُلق برایمان تأثیر داشته باشد را پیدا نکردم.

» رزق و روزی هم، در حسن خُلق است.
حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند : "فى سَعَةِ الاَخْلاقِ كُنوزُ الاَرْزاقِ" رزق و روزی تو هم در حسن خُلق است. یعنی یک لبخند، خوش رویی، کنترل، جمع کردن غضب یا رعایت کردن یک قسمت از همان خُلق کامل سه جلسه قبل، برایت بیش تر از این که بدوی و سه شیفت کار کنی، روزی دارد. این" كُنوزُ" خیلی مهم است. اگر گفته بود "فى سَعَةِ الاَخْلاقِ سَعَةِ الأرزاق"، بدین معنی بود که اگر خیلی خُلقت را بالا  ببری، به تو در روزی گشایش می دهیم. گشایش یعنی به تدریج شرایط بهتر می شود. مثلا در سال نود و چهار کارت را شروع می کنی، وضع تو در سال نود و پنج بهتر، نود و شش بهتر، نود و هفت بهتر می شود و در آخر به نقطه ای می رسی. اما وقتی می گوید "كُنوزُ" یعنی گنج. گنج یعنی یک چیز عجیب غریب و خارج از آن چیزی که فکر می کردی را در روزی، به طور ناگهانی پیدا می کنی. "فى سَعَةِ الاَخْلاقِ" با رسیدگی به خُلقت، به "كُنوزُ الاَرْزاقِ" می رسی.


» نقش "ملاحت" در کمک رسانی به خلق چیست؟

این هم از روایاتی که بحث ما را تکمیل می کرد. آخرین قسمت بحث، مبحث "ملاحت" است که ان شاءالله بحث جمع شود و دنبال زندگیمان و عمل کردن به این مباحث برویم.

در خُلق، نکته ای تحت عنوان ملاحت داریم که در جلسه اول هم عرض کردم که آخر بحث به آن می پردازیم. در روایت پیامبر(صلوات الله علیه) هم داریم که وقتی از ایشان پرسیدند بین شما و یوسف(علیه السلام) کدام یک زیباتر هستید؟ گفتند : "أخی یوسُف أجمَل منّی" یعنی بردارم یوسف از من زیباتر بود، "وَ لکِن أنا أملَحُ مِن یوسُف"، من ملیح تر هستم. ملاحت سابقه دارد، یعنی کلمه م ل ح در ادبیات عرب و جهان سابقه دارد و این گونه نیست که بگوییم، چیز جدیدی است. ملاحت یک چیز فرا زیبا است. یعنی ملاحت بالاتر از زیبایی است. من تعاریف ملاحت را می گویم و به این نتیجه می رسیم که چگونه انسان ها برای این که خُلقشان به خَلقشان کمک کند، می توانند از ملاحت استفاده کنند.

» وقتی ملاحت اتفاق می افتد، می توان جهان را گرفت.
تعاریفی که برای ملاحت وجود دارد را سعی می کنم خیلی ساده بیان کنم. حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت / آری به اتفاق، جهان می توان گرفت. حافظ می گوید برای رشد، حُسن به تنهایی، یک بال است و انسان به اتفاق ملاحت و وقتی ملاحت می آید، می تواند به رشد برسد. آری به اتفاق، جهان می توان گرفت، یعنی وقتی ملاحت اتفاق می افتد، می توان جهان را گرفت.
 
» ملاحت یک هنر است.
اولین تعریفی که برای ملاحت داریم این است که اولا ویژه انسان است. یعنی ملاحت، به حیوانات و نباتات و سایر مخلوقات تعلق نمی گیرد و ویژه انسان است. در تعریف تحت الفظی ملاحت می گویند که از مِلح یعنی نمک می آید و به معنای نمکین است. خب نمکین یعنی چه؟ مثلا فرد جک بگوید؟ قیافه اش بامزه باشد؟ دماغش، دلقکی باشد؟ خیلی درست نیست که ملاحت را نمکین ترجمه کنیم بلکه باید گفت ملاحت یک هنر است که ما سعی می کنیم با همدیگر این هنر را برسی کنیم.

» ملاحت یعنی حرکتی دلپذیر که همراهی روح و جسم را باعث می شود.
دومین تعریف این است که ملاحت حرکت دلپذیری است که همراهی روح و جسم را باعث می شود. یعنی ملاحت حرکتی است که وقتی اتفاق می افتد، روح و جسم با هم همراه می شوند و باهم حرکت می کنند. مثلا فلانی هنر پیشه است، در مقابل شما می نشیند، نقش یک مادر شهید را بازی می کند و در نتیجه شما، خیلی گریه می کنید و روی شما تأثیر هم می گذارد. اما شما یک جا، یک مادر شهید را می بینید که خیلی هم نقش بازی نمی کند و خیلی هم بنا نیست که حرف بزند، گریه کند، اما اثری که این مادر شهید روی شما می گذارد خیلی بیش تر از اثر آن هنر پیشه است. ما به این همراهی روح و جسم می گوییم.

» وقتی یک جایی در خَلق، کم داری، ملاحت به کمکت می آید.
اگر شخصی می خندد و این خنده، فقط خنده لب و دندان او نیست و خنده روحش هم هست، این خنده خیلی بیش تر تأثیر گذار است. یکی از تعاریف ملاحت این است. وقتی یک جایی در خَلق، کم داری، ملاحت به کمکت می آید. مثالش را می گویم، مثلا کسی استاد شما در کلاس یا روی منبر است و می گویی نَفَس او، من را گرفت، این نَفَس یعنی همراهی روح و جسم آن آدم با صحبتی که می کند. اما آدمی هم با یک هنر خیلی بالاتری همان حرف را هنرمندانه به تو می زند، موسیقی متن دارد، فضا تاریک است، تمرکزت هم زیاد است و همه چیز را برای تأثیر پذیری تو، خَلق کرده، اما چون خُلق همراه آن نیست، اثرش کمتر از آن استادی است که همین حرف را خیلی معمولی می گوید. نَفَس داشتن یعنی روح فرد هم، همراه صحبتش باشد.
 
» وقتی حرفت پشتوانه دارد، این پشتوانه، تأثیر پذیری آن را خیلی بالاتر می برد.
گاهی اوقات من اگر به کسی لبخند بزنم، خَلقم خیلی جالب نیست و لبخند من خیلی زیبا و ژکوند در نمی آید، اما اگر این لبخند از روی مهر و محبت و از باطن باشد، تأثیر آن لبخند ژکوند را دارد. گاهی اوقات خَلق من برای این که قدرت نشان بدهم، مناسب نیست، اما اگر پشت داشته باشم، این پشت داشتن، خَلق من را جبران می کند. مثلا فردی هیکلش خیلی رشید نیست، که اگر در مقابل دشمن سینه سپر کرد و دشمن عقب رود. چون دشمن نمی تواند به رشادت او نگاه کند، دشمن می گوید از چه چیز او باید بترسم؟! اما ملاحت می گوید در این گونه مواقع، عظمت را از خدا عاریه بگیرید و سپس سینه تان را سپر کنید. یعنی اگر کسی در سینه اش، عظمت خدا تجلی کند، همراهی جان یعنی خُلق و خَلق این آدم، عظمت را برای طرف مقابل او تداعی می کند و مخاطب عقب می نشیند.

ابهت هم همین گونه است، خیلی نمی خواهم در بحث های مختلف این قضیه را مثال بزنم، چون برایتان تکراری می شود. مثلا در برخورد مرحوم آخوند همدانی، آقا شیخ حسین قلی با رضاخان ملعون که آن گونه بود و داستان پیش آمد. یا برخورد حضرت امام(ره) با گورباچف، وزیر خارجه وقت شوروی سابق که نصف جهان دستش بود. گورباچف می گفت وقتی امام آمد من نفهمیدم این پیرمرد، روی صندلی سفید، در یک اتاق سه در چهار، چه چیزی داشت که من این گونه شدم؟! فیلمش همین الان هم موجود است. گورباچف دسته صندلی اش را گرفته بود و می لرزید. می دانید که این افراد زبان بدن سیاسی شان خیلی تنظیم شده است. وقتی وزیر خارجه شوروی که آن زمان نصف دنیا دستش است، این گونه می نشیند و  به جلو خم هم می شود، یعنی ترسیده است و زبان بدنش این است. سپس ناگهان امام بلند شد و گفت برو آقا، این چرت و پرت ها چیست که می گویی، من به آقای گورباچف نامه نوشتم و فکر کردم آدم است. در این دیدار گورباچف اصلا دست و پایش را گم کرده بود.

از گورباچف می پرسند که چرا این گونه شد و او در مقابل رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا خیلی قوی تر از این بوده است. او پاسخ داد من خودم هم نفهمیدم چه شد. ما به این مسئله، وزن روحی می گوییم. این یعنی ملاحت. اگر امام فیلم بازی می کرد و ادای عظمت را در می آورد، هنگامی که بلند می شد تا برود، وزیر خارجه شوروی هم بلند می شد، صندلی را آن طرف می انداخت و می گفت برو پیرمرد، من را بگو که به تو محل گذاشتم، رئیس جمهور شوروی دارد با تو حرف می زند، آن وقت تو وسط صحبت بلند می شوی و می روی؟ اگر فیلم بود، این گونه می شد. اصلا نمی شود فیلم بازی کرد. ملاحت تناسب بین روح و روان و در حقیقیت خُلق و خَلق است.  وقتی حرفت پشتوانه دارد، این پشتوانه، تأثیر پذیری آن را خیلی بالاتر می برد. این یک تعریف از ملاحت بود.

» نتیجه یک نوع زندگی سعادتمندانه و سازگاری با محیط هم یک نوع از ملاحت است.
تعریف بعدی ملاحت این است که نتیجه یک نوع زندگی سعادتمندانه و سازگاری با محیط هم، یک نوع از ملاحت است. ملاحت یعنی کسی که می تواند خُلق و خَلقش را متناسب با هم، با محیط سازگار کند و سعادتش را هم از دست ندهد. یعنی یک زندگی سالم سعادتمندانه داشته باشد. منظور همان نرمی ای است که برای بید و چنار، اول جلسه مثالش را زدم.

» ملاحت زاییده تناسب و نرمی است.
ملاحت زاییده تناسب و نرمی است. نرمی یا در اصطلاح اخلاقی، آرامش دینی و روحی یا اگر بخواهیم اخلاقی تر بگوییم، سعه صدر یا این که بخواهیم قرآنی بگوییم، سعه صدر و یا این که دوباره قرآنی بخواهیم بگوییم، طمأنینه، زیبا است.
 
مثلا شما حرکات یک پلنگ زمانی که می دود را در نظر بگیرید. یکی از متناسب ترین دونده های خلقت، یوزپلنگ است و سرعتش در لحظه ای که به اوج می رسد، دویست کیلومتر در ساعت می شود. دویست کیلومتر در ساعت را موتور چدن و فولاد به این راحتی نمی تواند برود، اما یوزپلنگ با ماهیچه هایش با این سرعت می دود. جزء خلقت های عجیب خدا همین یوزپلنگ است. حرکتش زیبا است. کلا حرکت گربه سانان زیبا است. اگر این حرکت یوزپلنگ را اسلوموشن کنید، به این ملاحت می گوییم. یعنی آرام آمدن کف پای دست های جلو روی زمین، سپس استخوان شانه ها بیرون می زند، پشت ستون فقرات یوزپلنگ خم می شود، دو پای عقب تکیه گاه می شود، دم بالا می رود و تعادل را حفظ می کند و غیره. ما به این، حرکت ملاحت می گوییم.
 
» در انسان ها، آرامش حرکات، ملاحت محسوب می شود.
در انسان ها، آرامش حرکات، ملاحت محسوب می شود. منظور عامو ولش کن، حال نداریم و حالا ببینیم چه می شود، نیست! بلکه آرامش یعنی فرد عصبی نیست. بعضی از افراد عصبی هستند. مثلا طرف جلویت نشسته و دارد صحبت می کند، همه چیزش ردیف است، در اوج زیبایی، بلاغت، فصاحت، ادبیات بدن است، دارد همه این موراد را به کار می برد، به تو مستقیم نگاه می کند و همه چیزش خوب است، اما به حرکاتش که نگاه می کنی، می بینی موقع صحبت کردن، مثلا دستش را با عصبیت یک فشار می دهد و در نتیجه شما در او تنش می بینی. اگر فرد یک پلک نا به جا بزند، اسلوموشن او از بین می رود.
 
در ملاحت، روح و روان اینقدر قوی می شوند که حتی وقتی فرد دارای ملاحت فریاد می زند، داد و بیداد می کند و فحش می دهد، شما در او اسلوموشن را می بینی نه عصبیت را. یعنی حتی وقتی داد می زند، آرامش را احساس می کنی. بعضی اوقات ما یک نگاه می کنیم و یک سال از جذبه ای که داریم عقب می افتیم. بالاخره ما در خانه جذبه ای را لازم داریم. منظور نگاه عصبی است، نه نگاه عصبانی. نگاه عصبی یعنی نگاه سبک.
 
مثلا خانمش به او می گوید آیا فلان چیز را گرفته یا خیر؟ و این مرد الان باید توضیح دهد که مثلا حقوقش نرسیده یا ان شاءالله می گیرد یا این که یادش رفته است. این مرد می تواند با لبخند بگوید یادم رفت، خانم آلزایمر دارم می گیرم. می تواند خیلی آرام این را بگوید. اما اگر فقط یک نگاه بکند که پشتوانه آن نگاه، این باشد که من فلان فلان شده از صبح تا شب دارم جان می کنم و حالا که از راه رسیده ام، اول این خانم باید به من می گفت خسته نباشید و بعد می گفت فلان چیز را گرفته ام یا خیر؟ حق هم با این مرد است اما با این نگاه یک سال از جذبه اش عقب می افتد. اگر فقط یک نگاه کند که در این نگاه عصبیت باشد، اگر یک ثانیه، یک لحظه مردمک چشم ریز شود و سپس درشت شود، ما به این تندی می گوییم و کار تمام است.

 » چرا عده ای در اوج خِلقت هستند، اما محبوب نمی شوند؟؟

چرا یک عده ای در اوج خِلقت هستند، اما محبوب نمی شوند؟ اما یک عده ای هیچ چیز از خِلقت ندارند، اما محبوب می شوند؟ این قضیه مربوط ملاحت آن ها است. این گونه نیست که بگوییم ملاحت یعنی نمکین بودن و بدین معنی است که مثلا تیکه بیندازی، جک بگویی، بخندی، دماغ دلقکی داشته باشی، دماغت گرد باشد و غیره. ملاحت این نیست.

» ملاحت یعنی کندی، طمأنینه و آرامشی در رفتار که عصبیت را نرساند، اما عصبانیت را برساند.  
ملاحت یعنی کندی، طمأنینه و آرامشی در رفتار که عصبیت را نرساند اما عصبانیت را برساند. مثلا اگر شما به کسی با عصبانیت خیره شوی و این خیرگی، طول بکشد، می شود ملاحت، اما وقتی فرد عصبی می شود، به گونه ای که یک دفعه دست خودش نیست، یک نگاه به طرف مقابلش  می کند و سریع بر می گردد، این رفتار یعنی این فرد کنترل روح و روانش دست خودش نیست و این مسئله جذبه اش را کم می کند.
 
و اگر  طرف مقابل او که خانم، شوهر، دوست، رفیق، فرزند یا پدر و مادرش است به او یک ربع خیره نگاه می کرد و آرام آرام صد چیز بد بار او می کرد، با این قضیه خیلی راحت تر می توانست کنار بیاید تا این که آن گونه نگاه کند، مردمک چشمش را تنگ و ریز کرد و با سرعت رویش را برگرداندد و برود چون اثر عصبی رفتار دومی او را خرد می کند. و درنتیجه این رفتارِ عصبی، محبت کم می شود. این گونه رفتار کردن در اداره، سرکار و غیره، محبت را کم می کند.

» ملاحت در نگاه اول کشف کردنی نیست.
ملاحت یعنی هنر اسلوموشن کردن حرکات جسمی با استفاده از آرامش روحی. خیلی عادی رفتار کن. طرف به فرد دیگری می گوید مگر این دوست، همسرت یا هرچه هست را  چقدر دوست داری؟ این فرد چه چیزی دارد که تو او را اینقدر دوست داری؟ اما این طرف نمی داند که ملاحت در نگاه اول کشف کردنی نیست، اما کمی که ارتباط بیش تر می شود، مشخص می شود که ملاحت وجود دارد یا خیر. ملاحت خودش را جا می اندازد.

زیبایی بر حس می نشیند، یعنی حس را تحریک می کند، اما ملاحت بر جان می نشیند. جان تحریک نمی شود بلکه تعلیم داده می شود. جان مانند مایع یا گاز می ماند و شکل می گیرد و حس است که تحریک می شود. زیبایی حس را تحریک می کند و بر حس می نشیند و ملاحت بر جان و زیبایی بالاتر، حس را به سمت خودش تحریک می کند، اما ملاحت بر جان نشسته است.

» لیلی زیبایی نداشت بلکه ملاحت داشت و بر دل نشسته بود.
ما در تاریخ اسم لیلی را داریم. یعنی در تاریخ، مجنون، قیس عامری است و لیلی نامی هم که قیس عاشق او بوده. بر طبق این قضیه، شعرای مختلف عرب و فارس، داستان لیلی و مجنون را نوشته اند. خیلی از آن ها هم کم و زیاد داشته. چیزی که قطعی بوده این است که مجنون یعنی قیس عامری که دنبال لیلی بود، خیلی دوید و همه هم به او می گفتند که لیلی را رها کند.

 یکی از دوستان مجنون رفت، لیلی را ببیند تا بفهمد لیلی چیست؟ آیا مانند زلیخا، یوسف، فرشته است؟ و بداند چرا اینقدر مجنون  به او دل باخته است؟ و وقتی لیلی را دید، به لیلی گفت تو چه چیزی داری؟ مثل تو که خیلی وجود دارد. این گونه نبود که لیلی زشت باشد، ولی یک دختر معمولی بود. سپس لیلی در آن جا، جوابی را به حقیقت به او داد و گفت چون تو با چشم مرا می نگری و مجنون با دل.

یعنی لیلی زیبایی نداشت بلکه ملاحت داشت و بر دل نشسته بود. اگر بر دیده مجنون نشینی/ به غیر از خوبی لیلی نبینی. چون مجنون با چشم سر نمی بیند، بلکه با چشم دل می بیند. به همین دلیل است که فرزند در نزد مادرش، محبوب ترین موجود خلقت است. حالا این بچه هر چه می خواهد باشد.

خدا ان شاءالله امثال این مادرها و همه مادرهای ما را حفظ کند. با مادری مصاحبه می کردند که بچه اش ناقص الخلقه بود و قیافه، صورت، دست، پا و همه چیزش خیلی نابود بود. این پدر و مادر تا بیست و هفت، هشت سالگی به خاطر این که این چنین بچه ای را به دنیا آورده بودند، به دو دلیل، دیگر بچه دار نشده بودند. یکی این که بچه دار نشده بودند چون پزشکان گفته بودند که شاید بچه بعدی هم همین گونه شود. دوم این که مادرش می گفت دیدیم این بچه اینقدر رسیدگی می خواهد که ما به بچه دیگری نمی رسیم و با پدرش گفتیم، می نشینیم و همین بچه را بزرگ می کنیم.

سپس مصاحبه کننده به او گفت: واقعا شما الگو هستید، خدا خیرتان بدهد. مادر با تعجب به او نگاه کرد و گفت بچه ام است! یعنی چه خدا خیرتان بدهد؟ تو الان فکر می کنی مثلا این بچه نسبت به بچه های دیگر برای من فرقی دارد یا اگر مثلا این بچه، سالم بود، برای من بچه تر بود؟ من دارم این بچه را عاشقانه بزرگ می کنم و اگر یک ساعت او را نبینم می میرم!

» ملاحت بر جان می نشیند و هیچ ربطی به خلقت ندارد.
ملاحت بر جان می نشیند و هیچ ربطی به خلقت ندارد. نمونه های دیگر خیلی زیادی داریم. در ایران عقد داریم اما در غرب دو طرف با هم مدتی دوست هستند و سپس ازدواج می کنند. مثلا زن و مردی با هم دوست بوده اند و به همدیگر قول ازدواج داده بودند که اتفاقی برای زن یا مرد می افتد، اما یکدیگر را ترک نمی کنند. مثلا مرد قطع نخاع می شود یا من عکس این قضیه را دیدم که زن سوخته بود، اما این زن و مرد با یکدیگر مانده بودند! و این اتفاق نه در چهل پنج، پنجاه و دو یا شصت و چهار سالگی بلکه در هجده، نوزده سالگی رخ داده بود.

عین اتفاقی که افتاده بود را می گویم که زن و مردی قرار بود با هم ازدواج کنند که زن می سوزد. سپس خود خانواده زن آمده بودند و از پسر عذرخواهی کرده بودند و گفته بودند ببخشید، تقصیر ما بوده! قرار بود که این دختر، خانم شما شود، اما ما نتوانستیم امانت داری کنیم و این قضیه باعث شرمندگی ما شد، این هم وسایلی که برای او آورده اید، ان شاءالله خوشبخت شوید و حیف هم بودید چرا که داماد خیلی خوبی بودید. سپس پسر گفته من که هستم! به او گفته بودند زن سوخته است، گفته بود من صورت او را نمی بینم. اولش صورت او را دیدم، اما الان دیگر این گونه نیست. ملاحت این است.

» ملاحت هنری است که می شود با آن، بر جان نشست.
ملاحت یعنی طرف هنری دارد که می تواند بر جان بنشیند. یک پرانتز باز کنم و سؤالی که در ذهنتان دارید را جواب دهم که می گویید پس چرا برای من این اتفاق نیفتاد؟ پاسخ این است که تو این هنر را نداشتی. ملاحت هنری است که می شود با آن، بر جان نشست. لیلی برای قیس عامری این هنر را داشت. و البته می گویند لب هایش هم الحمدلله بدون پروتز کمی آفریقایی بوده است. لیلی با ملاحت بر جان مجنون نشست. لیلی نه با خَلق، بلکه با خُلق بر جان مجنون نشست!

یکی یکی دارم گزینه های ملاحت را می گویم که چه کار باید کنید. نگویید فقط تعریف است. دقیقا دارم می گویم که برای ملاحت چه کار باید بکنید.

» ملاحت هنر توالی و ثبات داشتن است.
ملاحت یعنی رفتار همراه با توالی، نرم، عاری از تنش و زیادی تکرار کردن. این موارد چند خصوصیت ملاحت است. اولین خصوصیت، توالی یعنی ثبات داشتن است.

بعضی اوقات آدم نمی داند فلانی در چه زمانی و در چه مکانی از چه چیزی خوشش یا بدش می آید؟
این فرد قابل پیش بینی نیست و آدم سعی می کند که از این گونه افراد دوری کند. آدم نمی داند چه رفتاری باید با این فرد بکند. بعضی اوقات آدم با یک نفر که می خواهد صحبت کند وحشت می کند، چون نمی داند که او چه رفتاری را می پسندد. آدم خیالش راحت نیست، که برای این که از این آدم رفتار خوبی ببیند، باید چگونه سلام کند؟ این چنین آدمی ثبات ندارد.

ملاحت هنر توالی و ثبات داشتن است. یعنی آدم بتواند روی طرف حساب کند و بگوید من الان هر گونه که هستم، پیش فلانی که بروم، اگر رفتارم این گونه باشد، این گونه جواب می گیرم. اصلا معلوم نیست که طرف چگونه است؟ اصلا معلوم نیست که این فرد از این چیز خوشش می آید یا بدش؟ چه زمانی خوشش می آید؟ چگونه خوشش می آید؟ این می شود توالی و ثبات نداشتن. اولین خصوصیت ملاحت این بود.

دومین خصوصیت، نرم بودن است.
یعنی عکس العملی که از طرف مقابل می بینم، اولا بین عمل و عکس العمل، زمان و فاصله ای وجود دارد بدین گونه که اگر خواست من را بزند، فرصت فرار دارم. دوما، این عکس العمل نرم است. یعنی اگر خدای نکرده من با یک قدرتی به او سیلی بزنم، عکس العمل او نیوتونی نیست که در خلاف همان جهتی که سیلی زدم با همان قدرت، یک سیلی بخورم،  بلکه حتما امید دارم عکس العکل او نرم تر از عمل من است. این یعنی ملاحت.

 آدم این چنین فردی را دوست دارد. طرف می گوید اگر به او سلام کنم، می گوید علیکم السلام و اگر به او بگویم الاغ، به من حِمار می گوید، نمی گوید کره خر! یعنی کمی حرف او را لطیف می کند.
 
این نکته خیلی مهم است. ملاحت یعنی آدمی که مطمئن باشی اگر به او خوبی کنی، بیشتر خوبی می بینی و اگر به او بدی کنی، کمتر از میزان بدی ای که به او کرده ای، بدی می بینی. و این گونه انسان در قلب های مختلف، نفوذ پیدا می کند. این گزینه بعدی ملاحت بود.

برادرها و خواهرها این تعاریفی که راجع به ملاحت می گویم، در هیچ کتابی نیست. همه را فکر کرده و براساس و آیه و روایت و غیره به آنها رسیده ام. این نکته را گفتم که فکر نکنید می توانید بروید تحقیق کنید و این موارد از جایی را دربیاورید، همین ها هستند و باید بنشینید روی آن ها فکر کنید.

مورد بعد، عاری از تنش و تکرار های زائد بودن است.
عاری از تنش یعنی همان که به شما گفتم. این آدم دنبال دردرسر نمی گردد و حتی الامکان معمولا کار را با سلام و صلوات ختم می کند.

می رسیم به تکرار های زائد. بعضی از افراد خیلی تکراری هستند. یعنی دقیقا شما می دانید که چه اتفاقی خواهد افتاد. مثلا احوال پرسی های ما، همین گونه هستند.
- سلام علیکم.
- علیکم السلام.
- حال شما چطور است؟
- قربان شما.
- سلامتید؟ خانواده خوبند؟
-  الحمدلله، سلامت باشید، قربان شما. شما خوبید؟ خانواده خوبند؟
- چه خبر؟ (دقیقا بعدش است)
- سلامتی.
-  شما چه خبر؟
- سلامتی، می گویم فلان چیز.
همین می گویم فلان چیز را همان اول بگو. تمام این سلام و علیک و احوال پرسی برای این بود که آخر می خواستی بگویی، می گویم فلان چیز، این را همان اول بگو!

تکرارهای زائد ملال آور است. یکی از اقوام ما، الان هم شاید این گونه باشد، قبلا این گونه بود که وقتی با او احوال پرسی می کردی و می خواست جواب دهد، به صورت خیلی سریع می گفت یک، دو، سه، چهار، پنج، شش و.... آن طرف هم می گفت سلامت باشید، قربان شما، سلام دارد خدمتتان. این اقوام ما می گفت ببین هیچ نمی فهمد. نه می فهمد که چه می گوید و نه می فهمد که چه می شنود.

مردم دوست دارند که در ارتباطات سریع، سراغ اصل مطلب بروید. هفت، هشت سال پیش، بنده خدایی به من پیامک داد که سلام علیکم، جواب دادم علیک سلام. پیامک بود. خوب زنگ بزن و همین را بگو. گفت: خسته نباشید. گفتم: قربان شما. گفت: مزاحم نیستم حاج آقا، دوباره جواب دادم نه مراحم هستید. گفت: مطمئن هستید که مزاحم نیستم؟ اگر مزاحم هستم یک وقت دیگر مزاحم شوم. گفتم: نه بفرمایید، در خدمتتان هستم. گفت: تعارف ندارید که! تا الان من ده پیامک دادم و 140 تومان پولش شده! حرفت را بگو دیگر. گفت: اگر فرصتی هست یک استخاره می خواستم. خوب همان اول بگو استخاره. تمام شد رفت.

» ملاحت یعنی تکرار زیادی وجود نداشته باشد.
بعضی از تعارفات ما ملال آور است! برای این که تکراری و قابل حدس زدن هستند. ملاحت یعنی تکرار زیادی وجود نداشته باشد. مثلا طرف می گوید سلام تکراری است! این گونه نیست. تکرار زیادی، نباید باشد نه سلام! حرف که می خواهی بزنی، اصل مطلب را بگو.

ما یک خصوصیت بد در مردان و یک خصوصیت بد هم در زنان داریم که باید تعدیل شود. مرد از صبح رفته، بیست و هفت دعوا کرده، چهل و پنج چک پاس کرده که ده تا از چک ها را به شر خر داده، بیست بار تصادف کرده، ده جا خندیده و بیست جا هم خورده، اما وقتی از او سؤال می کنی چه خبر؟ می گوید سلامتی! تمام شد. این بد است. زن هم رفته سر کوچه، آشغال ها را گذاشته و برگشته اما وقتی به او می گویی چه خبر؟ می گوید در را باز کردم، رفتم بیرون، هوا هم سرد شده، این کاپشنی که برایم خریده ای و غیره! یک آشغال بیرون گذاشتی دیگر. برخورد مرد بد است. این هم بد است.

» ملاحت یعنی هنر مفید صحبت کردن.
ملاحت یعنی هنر مفید صحبت کردن. برادر، خواهر، قیافه ات تو را گول نزد، خیلی حرف بزنی، از دل می افتی! حالا طرف مقابلت هر که می خواهد باشد. مثلا می گوید شوهرم، همسرم یا زنم است و باید زیاد حرف زدن من را تحمل کند، این گونه نیست. خیلی حرف بزنی از دل می افتی. مفید حرف بزن. تکرار زیادی ملاحت را از بین می برد. ملاحت هنر اجتناب از تکرار زیادی است.

» الزاما همه اشیاء، اجسام و مخلوقات عالم نمی توانند برای هم باشند.
ملاحت چیزی فراتر از زیبایی های استاندارد است که با قرابت و انس خودش را نشان می دهد. زیبایی های استاندارد، استاندارد است. مثلا این تابلو فلان است، این لبخند فلان است، این گریه فلان است و غیره. این ها را به در و دیوار می زنند، اما ملاحت در اثر انس ایجاد می شود. مثلا شش ماه گذشته و بنده، با طرف مقابلم انس گرفته ام، اما ملاحتش ایجاد نشده، در این گونه موارد دیگر ملاحت وجود ندارد، دنبالش نگرد.

زمانی ابوی ما می گفت، خودکاری را گوشه ای گذاشته ای که با آن بنویسی، اما بعد از یک مدت می بینی که فقط با همین خودکار می توانی بنویسی، اما یک خودکار را گوشه جیبت گذاشته ای و شش ماه هم هست که با آن کار می کنی، اما نمی توانی با آن بنویسی، این دیگر خودکار تو نیست یعنی خودکاری که به تو بخورد، نیست.

بعد از مدتی قرب و انس، باید ملاحت ایجاد شود و اگر ایجاد نشود، این، آن موردی که به تو می خورد، نیست. مثلا اگر بنده رشته ای را انتخاب کنم که پول در آن است و بگویم اگر با آن انس بگیرم، به آن علاقه مند می شوم، اما الان یک ترم است که آن رشته را می خوانم و به آن علاقه مند نشده ام، این رشته دیگر مال من نیست! الزاما همه اشیاء، اجسام و مخلوقات عالم نمی توانند برای هم باشند. بعضی از آن ها به هیچ نحوی مال همدیگر نیستند.

ملاحت این نکته را می گوید که اگر بعد  از مدتی انس، خُلق ها باید یکدیگر جور نشدند، دیگر ملاحتی وجود ندارد. برادرها و خواهرها، خَلق را فراموش کنید، چرا که خَلق یا تکراری می شود یا از بین می رود. فقط ملاحت و خُلق به درد می خورد! پیامبر اکرم(صلوات الله علیه) کسی را که خُلق چفت نشده ای دارد و رویه اش را عوض نمی کند، لعنت کرده اند. خیلی عجیب است! من متن روایت را نمی خواهم بخوانم. این هم از نکته بعدی بود.

» اعتدال، خُلق زیبا را می رساند.
من یک تعریف عرفانی از ملاحت هم بگویم. گرچه که نمی خواستم تعریف عرفانی بگویم. شیخ محمود شبستری در بحث های عرفانی بهترین تعریف برای ملاحت را می گوید که ظهور خُلق زیبا در اعتدال است. تقریبا همین صحبت هایی که من خدمتتان کردم یک معنایش هم این نکته می شود که اعتدال خُلق زیبا را می رساند. اعتدال یعنی آدم مطمئن است که این طرف نه با یک غوره سردی اش و نه با یک مویز گرمی اش می کند. این فرد وسط است. و این آدم قابلیت این را دارد که آدم با او انس بگیرد.

دیگر بحث کافی است. و اگر به همین قدر هم عمل کنید، خیلی خوب است. سعدی هم در گلستان داستان خیلی قشنگی برای ملاحت دارد. خواهرها بیش تر توجه کنند! سعدی، خورشید را مثال می زند و می گوید خورشید این گونه است و دلیل این که خورشید با این که دیده نمی شود، اینقدر در دل ما جای دارد و تکراری نمی شود، این است که محجبه است! یعنی دائم خودش را در اختیار ما نمی گذارد، شب غیب می شود و در حجاب است.

اگر کسی دائما به صورت عریان در اختیار باشد، قطعا تبدیل می شود. یعنی اگر خورشید همیشه رایگان و عریان در اختیار ما بود، تا حالا ما یک خورشید دیگر انتخاب کرده بودیم. خورشید محجبه است و رعایت می کند. این هم نظر سعدی (علیه الرحمه) است که گفتم به بحثمان اضافه شود جای دوری نمی رود.


کانال تلگرام رهپویان کانال تلگرام حجت الاسلام انجوی نژاد
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات