برنامه آينده
اطلاعیه

مراسم احیای شب بیست سوم ماه رمضان در باغ جنت برگزاری می گردد.
رهپويان



دوشنبه 11 فروردین 1399 نسخه چاپی
خلاصه سخنرانی | عقل در زندگی [عقل و عشق «4»]

یا انیس
متن سخنرانی
سیدمحمد انجوی نژاد
موضوع : عقل و عشق – قسمت چهارم
تاریخ : 91/12/20


عناوین اصلی سخنرانی :
» انسان سبب دان، انسانی است که به وادی عشق نخواهد رسید!
» باید خدا خیلی غیرقابل شناخت باشد تا خدا باشد!
» چون فقیرِ خدا هستم، پس فقیر، هیچ کس نیستم!
» ما معمولا کلمه عاشق را به همه می گوییم.
» نتیجه تلاقی عشق آرمانی و عشق گیرنده چیست؟
» خداوند تبارک و تعالی، عدالت محور است!
» تلاقی عشق دهنده و گیرنده چگونه است؟
» تلاقی عشق ها دو به دو با یکدیگر چگونه است؟
» یک وقت هایی دچار این خودشیفتگی می شویم که در خلقت خیلی مهم هستیم!
» چون خدا خیلی با ما فاصله دارد، اینقدر به ما توجه می کند!

همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست
کوردل آن که نیابد به جهان جای تو را
دکه علم و خرد بست درِ عشق گشود
آنکه می داشت به سر علتِ سودای تو را
خرم آن روز که ما عاکف میخانه شویم
از کف عقل برون جسته و دیوانه شویم
بشکنیم آینه ی فلسفه و عرفان را از صنم خانه ی این غافله بیگانه شویم

شعری که قرائت شد مربوط به اما خمینی(ره) از کتاب محرم راز ایشان بود. نگاهی به این شعر می اندازیم و پس از آن ان شالله ادامه بحث جلسه قبل را می دهیم.

مصرع همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست؛ یعنی انسانی که عاشق باشد، به همه ی جهان عاشق است به دلیل اینکه خداوند تبارک و تعالی را در همه جا می نگرد و در روایات و ابیات دیگر نیز این مضمون را داریم.

مصرع کوردل آنکه نباید به جهان جای تو را در حقیقت به این موضوع اشاره می کند که چشم دیدنِ خداوند تبارک و تعالی در همه جا، چشمِ دل است؛ یعنی در حقیقت بصیرت این است که انسان بتواند خدا را در همه جا ببیند!

دکه ی علم و خرد بست، در عشق گشود. منظور این جا، آن علم و خردی است که علم و خرد ریاضی و حساب گر است و اجازه نمی دهد که ما به خدا عاشقانه  نگاه کنیم.

آنکه می داشت به سر، علتِ سودای تورا یعنی آن کسی که معامله ی عشق را برگزید در ارتباط با خداوند تبارک و تعالی.

بشکنیم آینه ی فلسفه و عرفان را از صنم خانه ی این غافله بیگانه شویم. بعضی اوقات برخی از علوم مانند فلسفه و عرفان، که اینجا مثال است، خودشان بت هایی می شوند که در حالیکه فکر می کنیم از این مسیر می توانیم به خدا برسیم، همین ها مانعِ رسیدن به خدا می شوند. لذا می گوید از صنم خانه ی این غافله بیگانه و دور شویم.

» انسان سبب دان، انسانی است که به وادی عشق نخواهد رسید!
در تعریف هفت منزلی که هفت شهر عشق نامیدیم و عطار نیشابوری نام برده بود، طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحید را عرض کردیم و منزل بعدی حیرت است. اگر در خاطر شریفتان باشد یک بحثی را تحت عنوان عقل وخدا؛ زمانیکه راجع به خدا صحبت می کردیم، از قول مولوی تحت عنوان سبب دانی بیان کردیم که سخن مولوی در خیلی از ابیاتش که حتی در روایت هم داریم؛ این است که این موضوع که آدم دنبال این باشد که سبب همه ی علت ها و معلول ها را بداند را نهی می کند. در واقع مولوی آدم هایی که می گردند تا بالاخره به اسباب برسند، را نهی می کند و از نظر مولوی، انسان سبب دان یعنی کسی که دقیقا می داند چه کار می کند، انسانی است که به وادی عشق نخواهد رسید!

سبب دانی یعنی یک انسانی برای هر کار عبادی ای که می خواهد بکند دنبال علتش بگردد. طبیعتا یک سری از کارهایمان در عبادت هایمان تعبدی است یعنی تا آخرالزمان هم علتش مکشوف و کشف نمی شود و این یک مشکل است که در سبب دانی پیش می آید. مشکل دوم این است که فرصتی که ما می گردیم تا به چیزی که باید اطمینان کنیم برسیم، این فرصت از عمر ما کاسته می شود.

به عنوان مثال شما مریض هستی و میخواهی درمان شوی. می روی پیش یک دکتر و دکتر به شما یک نسخه می دهد. شما قبل از اینکه کپسول و قرص را شروع کنی، می روی و تک تک این نسخه را آنالیز و بررسی می کنی که این کپسول و قرص برای چه خوب است؟ در حقیقت شما روز اولی که باید زودتر درمان می شدی را از دست می دهی و آخر هم به نقطه اطمینان می رسی؛ یعنی شما آخرش هم آن نسخه را مصرف می کنی و می فهمی که درست بوده است.

مولوی می گوید چون ما به خداوند تبارک و تعالی اعتقاد داریم، دیگر لزومی ندارد که انقدر وقت تلف کنیم و برویم دنبال سبب احکام. این دو ایراد که عرفای ما به سبب دانی می گیرند.

» باید خدا خیلی غیرقابل شناخت باشد تا خدا باشد!
و ایراد سومی که به سبب دانی می گیرند این است که فسلفه خلقت ما، حیرت است. وادی بعدی ای که عطار معرفی می کند، وادی حیرت است و می گوید فلسفه اینکه ما خلق شدیم یکی این است که در عظمت خدا ما گیج شویم. ما مثالش این قضیه را در زیارت امین الله داریم که در یکی از فراض ها، واله بودن را شرط زیارت مقبول می داند و می گوید کسانی هستند که در مسیر تو والِه یعنی سرگردان و حیران هستند.

اگر قرار بود من و شما خدا را خوب و دقیق بشناسیم که خدا یک چیزی مثل خود ماها می شد. باید خدا خیلی غیرقابل شناخت باشد تا خدا باشد! خدا را باید در این حدی بشناسیم که خدا هست و صفت فاعلی، صفت نقصی و نقضی اش چیست؛ در همین حد. درغیراینصورت باید در خدا حیران شویم. البته این نظر عرفا است.

و این والهی و حیرت یک مقام است. تازه بعد از این پنج منزلی که رد می کنی؛ یعنی در مسیر شناخت خدا، طلب و معرفت و استغنا و توحید را که رد می کنی، تازه میرسی به نقطه حیرت و می فهمی که نمی فهمیدی خدا چیست.

وقتی نمی فهمیم که عظمت خدا چیست، این خودش مقامی است که باعث می شود که عبد، احساس بندگی کند و اصلا عرفای ما سبب دانی را رد می کنند! می گویند یعنی چه که می روی دنبال سبب می گردی؟ شما سرت را بینداز پایین و کارت را بکن.

» چون فقیرِ خدا هستم، پس فقیر، هیچ کس نیستم!
آخرین قسمتی که عطار می فرماید و منزل هفتم است، فقر و غنا می باشد. بعد که حیرت رسید، انسان می رسد به این نقطه که " يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ " یعنی شما کسانی هستید که فقیرِ درگاه خدا هستید و درنتیجه انسان می گوید، چون فقیرِ خدا هستم، پیش همچون تو کریمی دست خود کردم دراز/ ورنه پیش هر کسی اهل گدایی نیستم. چون فقیرِ خدا هستم، پس فقیر، هیچ کس نیستم!

انسانی که احساس کوچکی و فقیری در مقابل خدا داشته باشد، این انسان دیگر در مقابل هیچ موجودی دست خودش را دراز نخواهد کرد! عطار می گوید به اینجا که رسیدند آن سیمرغ؛ یعنی آن سی عدد مرغ به نقطه فقر و غنا که رسیدند، تازه فانی شدند و به وادی عشق خدا رسیدند. و از آن صدها هزار مرغ، سی تا مرغ به سیمرغ رسیدند که بعد فهمیدند که سیمرغ، خودشان هستند. یعنی در حقیقیت به خودشان رسیدند و به خدا رسیدند.

جمله آخری که در منطق الطیر می گوید این جمله است که من آیینه ام هرکس درون من نگاه کند، به خویش نگاه کرده است! یعنی در حقیقت آن خودشناسی ای که می گوییم مقدمه خدا شناسی است، همین است.

بحث منطق الطیر الان تکمیل شد.

» ما معمولا کلمه عاشق را به همه می گوییم.
همانطوری که جلسه قبل خدمتتان عرض کردم سه مدل عشق در اینجا مطرح می شود. ما معمولا کلمه عاشق را به همه می گوییم. مثلا به کسی در خیابان حواسش نیست و بد رانندگی می کند، می گوییم عاشق است. به کسی که در مسیر علم است، دارد درس می خواند و هرچه به او می گوییم، حالی اش نمی شود، می گوییم عاشق. به کسی که در مسیرِ رسیدنِ به یک جنس مخالف دارد تلاش می کند را هم می گوییم عاشق. به کسی که در مسیر خداوند تبارک و تعالی دارد تلاش می کند، به این هم می گوییم عاشق. یعنی عاشق، کلمه ای است که ما در چندین جا به کار می بریم؛ در حالیکه معانی متفاوت دارد. به آدم خل و چل تا آدمی ای که فانیِ فی الله می گوییم عاشق.

در آن سه مدل عشقی که جلسه قبل خدمتتان مطرح کردم یعنی عشق آرمانی یا فیلیا، عشق گیرنده یا اروس که به آن در غرب عشقِ جنسی هم می گویند و عشق دهنده یا آگاپک که یک عشقی است که اهل ایثار است. سه مدل عاشق را معرفی کردیم و هم برای زندگی و هم برای عبادت ما خیلی مهم است که ارتباطات این سه مدل را در مادیات و معنویات بدانیم. درنتیجه این ارتباطات را با یکدیگر بررسی می کنیم.

» نتیجه تلاقی عشق آرمانی و عشق گیرنده چیست؟
اولین مورد تلاقی عشق آرمانی و عشق گیرنده است؛ یعنی تلاقی فیلیا و عشق اروس. اول در مادیات این تلاقی را بررسی می کنیم. آدمی که عشقش آرمان هایش است، رفته دوست شده عاشقانه یا ازدواج کرده عاشقانه با شخصی که عشقش گیرنده است. یعنی در حقیقت طرفِ دوم عاشقی را در این می بیند که یک کسی به او سرویس دهد. اینجا چه تلاقی ای اتفاق می افتد؟ آدمی که عشقش آرمان هایش است و یک آدم رمانتیک می باشد و  وقتی به آدمی می رسد که عشقش در این است که سرویس های مادی بگیرد؛ این دو مدتی با هم راه می آیند؛ اما بعد چون جفتشان آرمانی نیستند، درنتیجه اختلافات طبقاتی و عقیدتی پیش می آید و درگیری پیش می آید. درحالیکه هر دو نیز یکدیگر را دوست دارند؛ منتهی دوست داشتن یک بحث است و عشق یک بحث مجزا. عشق این آدم آرمان هایش است و عشق آن یکی هم این است که ماشینم بهتر شود، اگر همسرم عاشق من است، باید یک ماشین خیلی بهتری بگیرد، باید فکر وسعت دادن به خانه باشد، باید فکر این باشد که از نظر مقام به جایی برسد که من به او افتخار کنم.

در بحث عشق مجازی و عشق زمینی ما زیاد نمی خواهیم بحث کنیم؛ اما در جانماز چه اتفاقی می افتد؟ یعنی انسانی که عشقش آرمانی است با خداوند تبارک و تعالایی که یک عاشق مطلقا دهنده است؛ یعنی عاشقی است که کاملا سروس می دهد و هیچ توقعی هم ندارد، در این مورد چه اتفاقی می افتد؟ وقتی به عالم معنویت می رسیم، انسان های آرمانی با خداوند تبارک و تعالی یک جاهایی مشکل پیدا می کنند و چون دنیا محل رسیدنِ به ایده آل ها و آرمان ها  نیست! به عنوان مثال دچار سوتفاهم با خدا می شوند! خدایا چرا فقر؟ چرا بی عدالتی؟ چرا در بیمارستان ها، بچه های کوچک دارند درد می کشند؟ چرا فلان جا اینقدر ظلم اتفاق می افتد؟ یعنی آرمان گرایی و عدالت خواهی با یکدیگر قابل جمع نیستند! اگر یک انسان آرمان گرا باشد، با عدالت خدا نمی تواند خودش را جمع کند؛ برای اینکه در عدالت کلمه مهم، مصلحت است.

» خداوند تبارک و تعالی، عدالت محور است!
آدم باید واقع گرا باشد. معمولا در وادی معنویات، هنرمندان عاشقان آرمانی اند. منظره، چهره، ساختمان و بنایی را می کشند که کوچک ترین نقطه ضعفی ندارد و حتی برای خودش سعی می کند کارهایی بکند؛ مانند آن بحث هایی که افلاطون تحت عنوان اتوپیا یا شهر خورشید مطرح می کرد که ما به آن می گوییم مدینه فاضله.

آدم آرمانی با ترسیم شهر آرمانی می گوید خدا بلد نبوده است که دنیا را بسازد! افلاطون باطنا اعتقادش این است که خدا بلد نیست دنیا را بسازد، من می گویم دنیایی که باید ساخته شود، این مدلی که من می گویم خوشگل تر است. شهر خورشید نیز منظورش همین است. یعنی شهر خدا درست نیست، شهرخورشیدِ من بهتر از شهری است که خدا ساخته! و خیلی از ما الان اینگونه هستیم. یعنی می گوییم اگر ما جای خدا بودیم، شیراز را این مدلی و با این مردم می ساختیم. در حالیکه خداوند تبارک و تعالی، عدالت محور است! عدالت خواهی و آرمان خواهی با هم قابل جمع نیستند. آرمان ها، آرزوهای ما هستند و اتفاق نمی افتد.

در آرمان ها، بسیاری از مصلحت ها نادیده گرفته می شود. " كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى " یعنی اگر انسان ها احساس استغنا کنند، به همه آرمان هایشان برسند، خوشبخت باشند، مریضی نباشد، عدالتِ کامل باشد، ظلمی نباشد، ظالمی نباشد، مظلومی نباشد، بالا و پایین اجتماع و اختلاف طبقاتی نباشد، طغیان می کنند. ینقدر بالا و پایین در زندگی یک مصلحتی است. اگر هیچ کس مریض نشود و مریضی ها را نبینی، طغیان می کنی. این با آرمان خواهی یعنی یک مدینه فاضله، اتوپیاو شهر خورشید جور در نمی آید.

پس انسان های آرمان خواه، آن هایی که عشق فیلیا هستند،یک جاهایی با خداوند تبارک و تعالی بحثشان خواهد شد.

» تلاقی عشق دهنده و گیرنده چگونه است؟
قسمت دوم عشق دهنده و گیرنده می خواهند کنار یکدیگر قرار بگیرند. یعنی کسی که دارای عشق اروس است با کسی که عشق آگاپک است، می خواهند کنار یکدیگر قرار بگیرند.

یک طرف عشقش این است که سرویس بدهد، کیف می کند که طرف مقابلش لذت ببرد و طرف دیگر کیف می کند که طرف مقابل به او لذت برساند. این دو تا وقتی با هم قرار می گریند، این یکی تمام وجودش این است که توقع دارد عاشقش برایش ایثار کند و این یکی تمام وجودش این است که  طرف مقابل برایش ایثار کند و توقع هم نداشته باشد. آیا این زوج، زوج خوبی خواهند شد؟ در اینجا هم ما یک سری مشکلات خواهیم داشت.

مشکل اول این است که کسانی که عشق دهنده دارند، یعنی لذت می برند از اینکه سرویس بدهند، چون توقعشان صفر است، فکر می کنند بقیه خلقت هم باید توقعشان صفر باشد. چون متوقع نیستند، گمان می برند که دیگران هم نباید از آنها متوقع باشند. فرد چون خودش توقع ندارد، گمان می برد که طرف مقابل هم نباید توقع داشته باشد و درنتیجه فردا هم در خانه دعوا می شود. طرف مقابل به او می گوید چرا فلان کار را نکردی؟ می گوید مگر من از تو توقع دارم که تو از من توقع داری؟ بنابراین اینجا یک تلاقی و اصطکاکی پیش می آید و درگیری ایجاد می شود. پس در این مدل هم با همه خوبی هایی که وجود دارد، نقاط ضعفی را داریم.

خداوند صد در صد، عشق دهنده است و ما هم صد در صد عشق دهنده هستیم. یعنی حر بن یزید بن ریاحی بلند می شود و می گوید یا حسین نمی شود ما هزار بار در راه خدا شهید شویم و دوباره زنده شویم؟ یعنی شهید شویم و بهشت را نگیریم. این عشق دهنده است. لذت می برد از اینکه در پیشگاه خدا فانی شود.

آیا این آدمی که عشق دهنده است با خدایی که عشق دهنده است با یکدیگر می توانند کنار بیاند؟ مشکلی پیش نمی آید؟ اینجا یک مشکل دیگر پیش می آید و آن این است که ما گفتیم که آنهایی که عشق دهنده دارند، از خدا توقع ندارند و توقع دارند که طرف مقابل هم از آنها توقعی نداشته باشد. کسانی که این مدلی هستند در دام عرفان هایِ صوفی گرایانه یِ افراطیِ بی تکلیف می افتند. یعنی می گویند مگر من از خدا توقع دارم که او ازمن توقع داشته باشد؟ من عشق می کنم که با خدا حرف بزنم، شعر بگویم، قرآن بخوانم، سجده بروم، به مردم رسیدگی کنم، کارهایم را انجام می دهم ولی اگر باب جهادی باز شد، من وظیفه ندارم که به جهاد بروم! من دوست دارم زندگی کنم و این گونه عشق ورزی کنم.

برخی از عرفان های سیب زمینی بر همین مبنا ایجاد می شوند و اینقدر خدا را بزرگ می کنند که می گویند خداوند تبارک و تعالی از ما توقعی ندارد؛ در صورتیکه خدا فرمود شما را خلق کردم برای اینکه یک سری کارها را برای من در زمین انجام دهید. خداوند فرمود خلیفه الله و جانشین من و کارگزار من بر روی زمین هستید.

» تلاقی عشق ها دو به دو با یکدیگر چگونه است؟
نوع سوم این است که این ها همه با یکدیگر جفت جفت شوند. عشق های آرمانی با یکدیگر، عشق های دهنده با یکدیگر و عشق های گیرنده هم با یکدیگر. کمترین میزان مشکلات اینجا ایجاد می شود. برعکس آن چیزی که شما فکر می کردید.

یعنی حتی اگر دوتا عشق گیرنده، هردو فکر کنند که عشق یعنی اینکه سرویس باید بگیرند، با هم کنار بیایند، می رسند به این نقطه که این زندگی یک معامله است و هرچقدر که سرویس بدهم، سرویس می گیرم. بنابراین هم سرویس می دهد و هم سرویس می گیرد. به خدا هم که می رسد تجارت می کند. می گوید چون نماز می خوانم، باید مرا به بهشت ببری. خدا هم می گوید خیلی خب اگر اینجوری است ما هم قبول می کنیم.

آن قسمتی که آقا امیرالمؤمنین(ع) می فرمایند که " عِباده التُّجار " یک عده تاجرانه عبادت می کنند، مربوط به این مدل است. یعنی خداوند تبارک و تعالی با این ها هم راه می آید. در زندگی و عشق های زمینی هم بهتر این است که عاشقانی که کنار یکدیگر قرار می گیرند، این ها از دو نوع عاشقی نباشند؛ از یک مدل باشند و با یکدیگر کنار می آیند.

چون جلسه آخر است و ماباید بحث را جمع کنیم، بنده کل نکاتی را که از بحث های سه جلسه قبل جا مانده را عرض می کنم.

یک بحثی راجع به عظمت خدا هم در این قضیه عقل و عشق خدمتتان عرض می کنم تا این بحث برایتان کمی ملموس تر شود.

» یک وقت هایی دچار این خودشیفتگی می شویم که در خلقت خیلی مهم هستیم!
خیلی خوب است که من و شما در آیات قرآن دقت کنیم. من یک نمونه را خدمتتان عرض می کنم. فاصله زمین تا خورشید هشت دقیقه نوری است. یعنی نوری که از خورشید ما می بینیم مربوط به هشت دقیقه پیش خورشید است. فاصله زمین تا پلوتون پانصد یا پنج هزار سال نوری است. یعنی آن چیزی که دانشمند ما دارد از پلوتون با تلسکوپ می بیند این اتفاقی است که پنج هزار سال قبل در پلوتون افتاده است و اگر یک کسی در پلوتون بنشیند و از آنجا بخواهد با تلسکوپی ما را ببیند، این در حقیقت دو هزار یا سه هزار سال قبل از میلاد مسیح (ع) را الان می بیند.

ما کمی که از منظومه شمسی دور می شویم، به ستاره هایی می رسیم که این ها فاصله شان چهار میلیون سال نوری است. یعنی ما آن چیزی که الان با تلسکوپ های عجیب از طریق سفینه ها و ماهواره ها از ستاره کهشکان بغلی داریم می بینیم، اتفاقی است که چهار میلیون سال پیش آنجا اتفاق افتاده است و اصلا الان آنجا یک چیز دیگر است و اگر او ما را ببیند الان احتمالا دایناسور و انسان های عصر حجر می بیند.

این قضیه ای که انیشتین مطرح می کند که اگر ما بتوانیم بر سرعت نور غلبه کنیم، می توانیم در طول زمان حرکت کنیم، مربوط به این داستان است. یعنی اگر کسی بتواند بر سرعت نور غلبه کند و خیلی زیادتر از سرعت پلوتون حرکت کند و  به جای پنج هزار سال، مثلا یک سال در راه باشد، می رسد به زمان قبل از میلاد مسیح(ع) و این خیلی مهم است. البته این قاعده زیاد هم بدون بحث نیست.

و ستاره شناسان ما در دنیا ،در کهشکشان امیلیایی که دو کهکشان آن طرف تر است، ستاره ای را می بینند که این ستاره با ما یک میلیارد سال نوری فاصله دارد!

حالا خیلی چیز عجیبی است که من و شما فکر کنیم که این مخلوقات هیچی نیستند. ما یک وقت هایی دچار این خودشیفتگی می شویم که در خلقت خیلی مهم هستیم و مثلا می گوییم این ستاره ها هیچی نیستند و یک مشت ستاره و سنگ در آسمان هستند. یک میلیارد سال نوری چیز عجیببی است. تازه این چیزی است که ما الان می توانیم ببینیم. مال یک میلیارد سال پیشش را داریم می بینیم و الان تصویرش به ما رسیده است.

عظمت خلقت انقدر بالا است که برخی از عرفای ما وقتی در عظمت خداوند تبارک و تعالی غور کردند و غرق شدند، به این نتیجه رسیدند که خداوند تبارک و تعالی برای قیامت ما هم هیچ برنامه ای ندارد و وقتی مردیم می گوید این ها را به بهشت ببر. یعنی فریب خوردند. اصلا عددی نیستیم کلمه خیلی ناقصی است در مقابل عظمت خلقت! امام سجاد ع در دعای ابوحمزه می فرماید : " ما أنَا یا سَیّدی و ما خَطری" یعنی هیچ هستیم و  اصلا صفرهم نیستیم.

آقا امام صادق (ع) فرمودند : " اللهُ أکبرُ مِن أن یوصَف" یعنی خداوند بزرگ تر از آن است که ما بتوانیم وصف کنیم.

» چون خدا خیلی با ما فاصله دارد، اینقدر به ما توجه می کند!
برخی اوقات من بچه هستم و فکر می کنم که فلان خطایی که کردم از چشم خدا افتادم؛ درحالیکه اصلا معلوم نیست که ما برای خدا خیلی مهم باشیم که حالا از چشمش بیفتیم یا نیفتیم؛ بلکه دارد به ما لطف می کند!

طرف رهبر انقلاب است و دارد رد می شود و مثلا بچه کوچکی صدا می زند و می گوید آقای خامنه ای؟ او هم می گوید جانم عزیزم؟ و چشم هایش را گرد می کند و با توجه به او نگاه می کند و به به چه می گوید : بگو امرت خیلی مهم است. درحالیکه امر این بچه برای آقا که مهم نیست. پس چرا اینقدر به او توجه کرد؟ به خاطر میزان فاصله، توجهش بیش تر است؛ ولی من اگر به ایشان چیزی بگویم، می گوید چه می گویی شما؟ یعنی چون فاصله مان کمتر است، توجهش نیز به ما کمتر است.

چون خدا خیلی با ما فاصله دارد، اینقدر به ما توجه می کند! بنده من بلند شو، مثلا دو رکعت نماز بخوان، با من حرف بزن، من عرش را چراغانی می کنم. خدا چون فاصله اش با من زیاد است، اینقدر دارد توجه می کند. برای اینکه می داند من خیلی بچه هستم و خیلی با او فاصله دارم و اگر اینقدر توجه نکند، من ممکن است که بروم!

جانم، عزیزم، بنده من بفرما؟ بنده من وقتی تو با من حرف می زنی، انگار فقط تو یکی هستی، من فقط حواسم به تو است، اینقدر تو را دارم تحویل می گیرم و این ها منافی عظمت خدا نیست!

شما قوانین فیزیکی، همین چند تا قاعده ستاره شناسی و نجوم را که خدمتتان عرض کردم و بحث زمان و سرعت نور و غیره را در نظر بگیرید و ببینید که اصلا ما در چه دوره ای داریم زندگی می کنیم؟ یعنی اصلا ما می فهمیم که خلقت یعنی چه؟

وقتی انیشتین اینقدر به سرش می زند و یک سری چیزهای عجیب غریب می گوید و تئوری نسبیتش اینقدر مسائل عجیب و متافیزیکی را مطرح می کند، به این خاطر است که درصدی از عظمت خلقت را درک کرده است! و بقیه کسانی که در مباحث فیزیکی و حتی تجربی و زیست شناسی ورود پیدا می کنند، یک دفعه می بینی که این ها در عظمت خداوند تبارک و تعالی کاملا گیج می شوند.

وقتی که انگلس، یکی از شاگردان مارکس راجع به این صحبت می کرد که خلقت تصادفی است و غیره، یک زیست شناسی رفت پیش او و گفت من می خواهم برای تو فقط سیستم چشم را باز کنم و بگویم سیستم چشم چگونه است و چگونه کار می کند. می گویند طرف نزدیک بود مثلا مسلمان شود! گفت تو این چشم را نگاه کن، چگونه ممکن است که تصادفی باشد؟! و اصلا این قضیه امکان ندارد.

بنابراین عظمت خداوند تبارک و تعالی برای ما نشان دهنده این است که خداوند اینقدر بزرگ است که واقعا برخی از اتفاقاتی که در کره زمین می افتد و برخی از جنایت هایی که در کره زمین توسط ما اتفاق می افتد، یک مقداری به نظرم میرسد که اصلا برای خداوند تبارک و تعالی اهمیت ندارد و ما فکر می کنیم که اتفاق خیلی بزرگی اتفاق افتاده است؛ درصورتیکه این گونه نیست و خدا اصلا می گوید چیزی نشده است.

با اینکه این قیاس ما کاملا مع الفارق است ولی شما به عنوان یک آدم شصت هفتاد کیلویی وقتی می بینی که دوتا مورچه با هم دعوایشان شده، چقدر تحریک می شوی که بایستی تا ببینی نتیجه دعوا چه می شود؟ اگر خدا به ما توجه می کند برای این است که خداست، اگر ما جای او بودیم اصلا به خلقت توجه نمی کردیم! ما با این فاصله ای که زیاد نداریم با مورچه، هیچ توجهی به دنیای مورچگان نداریم. ولی خداوند تبارک و تعالی این گونه نیست.

روی عظمت خدا بیشتر فکر کنید. وقتی کمی دقت می کنیم در عظمت خدا، مخصوصا این مثالی که از نجوم خدمتتان زدم، بسیار بسیار راهگشا است برای امیدواری ما و برای خیلی چیزهایی که ما لازم داریم.


کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات