برنامه آينده
گفت و گو برای شیراز

گفتگوی 30 نفر از کاندیداهای شاخص انتخابات شورای شهر شیراز

23 و 24 و 25 خردادماه

رهپويان



چهارشنبه 3 دی 1399 نسخه چاپی
متن سخنرانی - آرمان‌شهر - قسمت پنجم - شب پنجم محرم97

یا انیس
متن سخنرانی
سید محمد انجوی نژاد
موضوع: آرمان‌شهر – قسمت پنجم
تاریخ: 97/06/23

عناوین اصلی سخنرانی:
» انسان‌های کامل جامعه را آرمانی خواهند کرد
» ردپای نامه‌های امام علی(ع) به مالک اشتر در کنوانسیون حقوق‌بشر
» لزوم آموزش صفات انسانی در سنین مختلف
» شروع آموزش‌های دینی به کودکانمان چه باید باشد؟
» علل مدح پادشاهان در اشعار عرفا
» اگر ما توصیه‌های امیرالمؤمنین(ع) در برخورد با حیوانات و محیط را برای انسان‌ها رعایت می‌کردیم، به جامعه آرمانی می‌رسیم!
» فرهنگ شهرنشینی یعنی درک اینکه برخی آزارها در محیط اطراف ما طبیعی است
» قوانین هر شهر باید متناسب با دین ساکنینش باشد
» مسئولین باید در قبال مردم شفاف و اقناعی توضیح دهند



در جلسات قبل دو رکن از چهار رکن آرمان‌شهر، یعنی نگاه آرمان‌شهر به دنیا و آخرت را عرض کردیم. رکن سوم نگاه به انسان بود که در این مورد شب گذشته بحث را شروع کردیم.

» انسان‌های کامل جامعه را آرمانی خواهند کرد
اولاً آرمان‌شهر به انسان توجه دارد ثانیا در نظریه فارابی، افلاطون یا حتی کسانی که بعد از آن‌ها هم آمدند تقریبا همین را گفته‌اند که وقتی انسان‌ها در کنار همدیگر کامل می‌شوند، خودبه‌خود جامعه را به سمت آرمان پیش می‌برند. لذا یکی از شیپورهایی که باید از سر تنگش دمیده شود و بعضی وقت‌ها از سر گشادش دارد دمیده می‌شود این ‌است‌ که در آرمان‌شهر چقدر به خصوصیات انسانی توجه داریم؟

» ردپای نامه‌های امام علی(ع) به مالک اشتر در کنوانسیون حقوق‌بشر
مرحوم‌علامه‌جعفری(ره) در شرح نامه آقا‌امیرالمؤمنین(ع) به مالک‌اشتر با چند سند ثابت می‌کند که بسیاری از مفاد حقوق‌بشر از نامه امیرالمؤمنین‌(ع) به مالک گرفته شده است. همین حقوق‌بشری که سازمان‌ملل تصویب کرده است. ما از این بحث نتیجه می‌گیریم وقتی‌ کسی مثل علی(ع) می‌خواهد برای آرمان‌شهر و حاکمان قانون اجرایی و حکومتی بنویسد، آنقدر به انسانیت و بشر توجه دارد که مباحثش کنوانسیون حقوق‌بشر می‌شود. به کتاب «شرح بر نهج‌البلاغه» علامه مراجعه کنید ذیل نامه امام به مالک ده‌پانزده بند از بندهای حقوق بشر را ‌آورده است که طابق النعل‌ بالنعل؛ دقیقا مثل صحبت‌های امیرالمؤمنین(ع) است. اصلا محال است کسانی که این کنوانسیون را نوشته‌اند، این صحبت‌های امیرالمؤمنین(ع) و همچنین «رساله حقوق» امام‌سجاد(ع) را نخوانده باشند. از این موضوع نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که علی(ع) آدم عجیب‌غریبی بوده است؛ نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم این‌ است‌ که در نقشه راهی که علی(ع) برای حکومت می‌نویسد، آنقدر توجه به انسانیت و بشر زیاد است که اگر قرار باشد حقوق بشر هم بنویسی، همان را می‌نویسی! این نکته بسیار مهمی است. از همان ابتدا که آقاامیرالمؤمنین(ع)  این بحث‌ها را راجع به حکومت و حکومت‌داری و آرمان‌شهر داشت، بیشترین تأکیدشان به مسئله «انسان» بود و می‌گفت: اگر انسان‌ها کنار همدیگر به کمال برسند، ما جامعه را خودبه‌خود به سمت کمال راهنمایی می‌کنیم.

» لزوم آموزش صفات انسانی در سنین مختلف

صفات انسانی در بحث آموزش آرمان‌شهر چقدر آموزش داده می شود؟! آموزش صفات انسانی باید با توجه به شرایط مخاطب‌مان در برهه‌ها و سنین مختلف زندگی باشد. در جلسه اول هم عرض شد که افلاطون گفته بود در آرمانشهر آموزش عمومی باید واجب و پیوسته باشد. پیغمبر(ص) هم می‌فرمودند آموزش باید تا زمان گور باشد. کدام آموزش را می‌گوید؟ مثلا ما در مدارس‌مان برای بچه‌های کوچک در مهدکودک‌ها یک بازی داریم که در این بازی پنج صندلی و شش آدم داریم. یک نفر ۱،۲،۳ می‌گوید و بازی شروع می‌شود تا مشخص شود چه کسی روی صندلی می‌نشیند و چه کسی جا می‌ماند. این روش، روش غلطی است؛ داریم به بچه یاد می‌دهیم که انسان یعنی گرگی که زودتر جایگاهی را بقاپد. از طرفی می‌گویند در مدارس ژاپن بر عکس کار می‌کنند، باید صندلی را زیر پای یکی دیگر از دانش‌آموزان بگذاری. هر کس صندلی گیرش نیامد برده است. (نمی‌دانم این گفته‌ها درست باشند یا نه! من خیلی به این شایعات اینترنتی اعتماد ندارم؛ اگرچه من به اینکه این مثال درست است یا نه کاری ندارم به این دو متد و روش کار دارم.) ژاپن یا هر جای دیگری که چنین روشی داشته باشد، درست است. هم‌زمان با بازی داریم یکی از مفاهیم انسانی یعنی ایثار را ترویج می‌کنیم.

در آرمان‌شهر از طفولیت، از قبل از زایمان، از قبل از بسته شدن نطفه آموزش شروع می‌شود. اول به پدر و مادر آموزش می‌دهند، بعد به مادر دارای جنین و بعد به مادر پس از زایمان و  درنهایت به مربی تربیتی آموزش می دهند. مادر یک قسمت، پدر یک قسمت و  معلم یک قسمت  است. پدر، مادر، مدرسه. انجمن اولیاءمربیانی که ما به اسم داریم، باید یکی از ارکان سه‌گانه آموزش آرمان‌شهری باشد؛ بنده نمی‌دانم اکنون  هست یا نه. این سه رکن باید باشد و حرکت کند، با چه شروع بشود؟ با انسانیت!

» شروع آموزش‌های دینی به کودکانمان چه باید باشد؟
به‌عنوان پدر و مادران متدین خدمت‌تان عرض می‌کنم وقتی می‌خواهید فرزندتان خوب باشد و پز دین‌داری بگیرید و بگویید ما خانواده متدین فرهنگی هستیم به فرزندتان چه آموزش‌هایی می‌دهید؟ به او می‌گویید سوره توحید را حفظ کن. حمد و قل هو الله را بخوان؟ از کجا شروع می‌کنید؟ آموزش بچه‌ای که الآن صفر است را از کجا شروع می‌کنید؟ به دنبال کلاس قرآن می‌گردید که فرزندتان را ببرید، اگر از این‌جا شروع می‌کنید اشتباه است. شما می‌خواهید پز دین‌داری بدهید، جلوی خاله و عمه‌اش قیافه بیاورید که فرزندم قرآن حفظ می‌کند؛ ولی دارید سیستم آموزشی آرمان‌شهری را خراب می‌کنید. بچه شما باید در این سن با بازی‌ها و انیمیشن‌های کودکانه انسانیت، رحم، شفقت، ایثار، ازخودگذشتگی، هم‌نوع‌دوستی، احترام به زیردست و بالادست و ادب را یاد بگیرد. آموزش باید از این‌جا شروع شود. اگر می‌خواهید دین‌دار شود باید از این‌جا شروع شود؛ اما اگر می‌خواهی پز دین‌داری بدهی از حفظ قرآن شروع کن. سوره‌ها را حفظ می‌کند و می‌خواند اما می‌بینید که این بچه ادب برخورد با بزرگ‌تر را ندارد. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» را می‌خواند؛ اما می‌بینی‌که همین بچه هم‌بازی‌هایش را به جرم کمی کوتاه‌تر‌ بودن یا کمی لنگیدن پا یا کمی پرمو و کم‌موبودن یا هر چیز دیگری مسخره می‌کند. در هم‌بازی‌هایش دنبال ضعفی می‌گردد، آتو بگیرد و مسخره کند. «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» هم می‌خواند، خاله‌اش هم می‌گوید الهی قربانش شوم، بیست‌هزار تومان هم بگیر برو هرچه دوست داری بخر که اینقدر دین‌دار و با‌خدا هستی!

وقتی دین‌داری و باخدا بودن از این کارها شروع می‌شود، عاقبت آموزش دینی در مملکت ما همین می‌شود که الآن هست. الآن (در مجلس) این دو بچه از این وسط دویدند، به ده نفر تنه زدند، بنده داشتم نگاه می‌کردم، دیدم همه خندیدند. چنین مردمی آدم‌های حسابی و دین‌دار هستند. اگر یک انسان بی‌دین اینجا بود، داد می‌زد: «بشین بچه ببینم آقا چه می‌گوید»! آقا هر غلطی می‌خواهد بکند، بکند! تو شعور نداری، اصلا بیخود گوش می‌دهی. دین‌داری باید طوری شروع شود که شبیه به همین مستمعینی که اینجا بودند تربیت شوند. برای دین‌داری ابتدا باید از انسانیت شروع کرد. در آرمان‌شهر روشی که امیرالمؤمنین(ع) برای مالک‌اشتر تبیین می‌کند، تبدیل به کنوانسیون حقوق‌بشر می‌شود. حقوق دُوَل(دولت‌ها)، حقوق کارگزاران و دستورالعمل رؤسای جمهور نمی‌شود بلکه حقوق‌بشر می‌شود. چند مورد از خصوصیاتش را می‌گویم و بعد ان‌شاالله مثال‌هایش را از امیرالمؤمنین(ع) خدمت‌تان عرض می‌کنم. حقوقی که امیرالمؤمنین(ع) در صحبت‌هایش ترویج می‌کند از این قرار است: رحم، شفقت، عفت، عفو و ایثار!

» علل مدح پادشاهان در اشعار عرفا
بنده آرمان‌شهر در ادبیات عرفانی را سرچ کردم؛ مباحثی که عرفای ما چه در بیان شعر چه در مباحث امثال سهروردی و... گفته‌اند همه را جمع کردم، سیصد صفحه شد. قریب به دویست‌سیصد صفحه خواندم. حوصله‌ام سر رفت. همه آن‌ها از سنایی، شیخ‌اشراق، فردوسی تا حافظ، سعدی و... آرمان‌شهر میراث فرهنگی ما آرمان‌شهری است که در آن اصول روابط انسانی رعایت شود. همه مثل هم گفته‌اند و از همه بیشتر، حافظ مطرح کرده است. اگر در شش فایل آرمان‌شهر را از اشعار حافظ استخراج کنید، هر شش فایل راجع به مسائل انسانی است؛ گویا اصلا حافظ اعتقاد ندارد که ما باید روی سیستم سیاسی کار کنیم. اعتقاد حافظ این است که فقط باید روی انسانیت کار کرد. انسان اگر انسان بشود می‌داند چگونه مملکت را به‌سوی آرمان ببرد.

زمانی‌که سرچ می‌کنیم گاهی موارد دیگری هم پیشنهاد می‌شود، یکی از این پیشنهادها «روش برخورد عرفا با پادشاهان» بود. این موضوع هم شاید پانصد صفحه شعر مدح بود. مدح سلاطین مختلف توسط آدم‌حسابی‌هایی مثل حافظ، سعدی، سنایی، صائب و ...!
شبهه وارد می‌کنند که ناصرخسرو گفته:
 من آنم که در پای خوکان نریزم                              مر این قیمتی در لفظ دری را
ناصرخسرو خودش جزء کسانی است که با همین آقایان خوک رفت‌و‌آمد داشته است. آیا زیر سؤال است؟!

بهترین توضیحی که من شنیده‌ام از کسی است که اسم بردن از او چندان جالب نیست؛ اما آدم خیلی مُلایی است. ایشان گفته ‌است: وقتی عرفا به پادشاهی می‌گویند «تو سلطانی هستی که در تمام اطراف‌واکناف‌ مملکت‌ات هیچ فقیری سر گرسنه به زمین نمی‌گذارد و هیچ یتیمی اشک نمی‌ریزد» این شاعر به پادشاه نمی‌گوید تو این‌گونه هستی بلکه به زبان تلمیح و اشاره به او می‌گوید تو باید این‌گونه باشی! درحقیقت عرفا پادشاه آرمانی را به پادشاه معرفی می‌کنند تا میان همه مردم پخش شود. واقعا این جمله‌ به نظر من معجزه عقل است. همه علما و همه روشن‌فکران به این مدح‌گویی‌ها فحش می‌دهند که شعرا مجیز پادشاهان می‌گفتند و صله می‌گرفتند. شما فکر کنید در زمانه‌ای خود پادشاه شعری را ترویج کند و خصوصیات یک پادشاه آرمانی و یک شهریار، در آن شعر پخش شود؛ مردم هم بخوانند و با پادشاه قیاس کنند، پادشاه خودش در بن‌بستی قرار می‌گیرد که حداقل به این شعر نزدیک شود. رفتار بزرگانی مثل حافظ یا سعدی کاملا توجیه می‌شود. منظور از معرفی پادشاهان با این همه غلو، دروغ و تملق در‌واقع معرفی پادشاه آرمانی به پادشاه موجود است. چرا؟ دلیلش خیلی قوی است. زیرا اصلا از کارهایی که آن‌ها کرده‌اند مدح نمی‌کند بلکه کارهایی که نکرده‌اند را به آن‌ها نسبت می‌دهند؛ کارهایی که باید بکنند را برایشان لیست می‌کند. در توصیه‌هایی که عرفا، بزرگان و شعرا به پادشاهان برای معرفی یک پادشاه آرمان‌شهری و یک شهریار آرمانی داشتند، باز هم می‌بینیم که توصیه‌ها کاملا انسانی است.

اگر «جمهوری‌انسانی‌ایران» را محکم می‌کردیم بعد به «جمهوری‌اسلامی‌ایران» تبدیلش می‌کردیم الآن خیلی از مشکلات را نداشتیم. اول برای مردم حقوق ‌انسانی، رفتار با انسان‌ها، جامعه آرمانی انسانی جا بیفتد و نمره قبولی در این موارد کسب بشود بعد برویم سراغ جامعه آرمانی، دینی، عقیدتی، اسلامی، زرتشتی، مسیحی یا هر دینی که مردم دارند؛ اول این موضوع جا بیفتد. روش دین و قرآن چیست؟ روش قرآن این است که محاسبه می‌کند و می‌گوید انسانیت را رد کرده‌ای. پیامبر(ص) فرمودند: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِمَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»  آیا روایت را درست گفتم؟ خیر! پیغمبر(ص) نفرمود من برای رساندن شما به مکارم اخلاق مبعوث شده‌ام. ایشان فرمودند: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ» پیامبر روی این حساب می‌کند که شما به مکارم اخلاق اسلامی‌انسانی  رسیده‌اید و ایشان می‌خواهند تتمیم و تکمیلش کنند. پیامبر به دنبال تکمیل است. قرآن روی این حساب می‌کند، برای همین وقتی به ابولهب می‌رسد می‌گوید که از او توقع نمی‌رود «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ » ابولهب از این درجه گذشته است. وقتی به احکام دین نگاه می‌کنیم می‌بینیم رساندن به نقطه انسانیت کار خودمان بوده است. خدا قرار نیست با دین، یک لقمه جویده آماده صفر تا صد را در اختیار ما قرار بدهد.

» نقش جغرافیا در تعیین دین انسان‌ها
سؤالی از شما می‌پرسم که سؤال خیلی ساده‌ای است. از این سؤال‌هایی که اصلا پرسیده نمی‌شود. چند درصد شیعیان در طول تاریخ اهل‌سنت شده‌اند؟ درصد بسیار کمی! چند درصد اهل‌سنت شیعه شده‌اند؟ درصد بسیار کمی! چند درصد مسلمانان مسیحی شده‌اند؟ درصد بسیار کمی! چند درصد بودائیان مسیحی شده‌اند؟ درصد بسیار کمی! در هشت‌میلیارد نفر از مردم جهان، درصد کسانی که در طول زندگی‌شان تغییر دین می‌دهند آنقدر پایین است که اصلا قابل شماره نیست. این آمار به این معناست که دین‌ها بر اساس جغرافیا و محیط خلقت میان ما توزیع شده است.

هیچ هنری به خرج نداده‌ای که الآن بگویی من شیعه اثنی‌عشری‌ هستم، دلیلش فقط این است که پدر و مادرت شیعه بوده‌اند. برادرانی که تحقیق کرده‌اند به شیعه رسیده‌اند و قبلاً دین دیگری بوده‌اند دست‌شان را بالا بیاوردند. اگر در صدهزار نفر یک نفر باشد آن یک نفر تازه می‌شود استثناء! آیا خدا برمبنای استثناء ما را خلق کرده است یا برمبنای قانون عامه و کلی؟ هدف از ادیان، اول این است که همه انسان بشوند، سپس مردم را تقسیم‌بندی می‌کنند. ایرانی‌ها اینجا خلق شده‌اند شیعه می‌شوند، شخص عراقی در محله شرق بغداد خلق شده است شیعه است، دیگری در غرب بغداد خلق شده است سنی است. هزار سال است، تغییر هم نمی‌کنند نسل‌اندرنسل کنار همدیگر دارند زندگی می‌کنند. کمی علامت سؤال برای شما نیست؟ درصد بالای تأثیر جغرافیا در دین انسان‌ها برای شما علامت سؤال ایجاد نمی‌کند؟! که شاید منظور خدا از این‌که ما را شعبه‌‌شعبه‌ خلق کرده همین است که شعبه‌شعبه باشیم. جغرافیا و این‌که در کجا به دنیا بیایی بالای نودوپنج درصد در دین‌داری ما تأثیر دارد. این چه عدالتی است که مثلا خدا بگوید کسانی‌که در ایران به دنیا آمده‌اند و شیعه اثنی‌عشری‌ هستند مستقیم به بهشت می‌روند؟ هشت‌میلیارد دیگر غلط کرده‌اند، جان‌شان دربرود باید تحقیق می‌کردند و به مذهب شیعه‌ای که  این شخص شیرازی هست و پدر و مادرش شیعه بوده‌اند، می‌رسیدند! واقعا به نظرشما کسی می‌تواند دلیل منطقی برایش بیاورد؟ هیچ‌کس نمی‌تواند دلیل منطقی بیاورد؛ پس وقتی پیغمبر(ص) می‌فرمایند: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ» یعنی هدف من از بحث مبعوث‌شدن، رساندن انسان‌ها به نقطه تتمیم اخلاق است؛ حالا می‌خواهی دستت را ببند و نماز بخوان یا دستت را راست کن و نماز بخوان. اگر تحقیق کردی و به نتیجه رسیدی دینت را عوض کن.

«افتخارم این است که شیعه‌ام» چرا افتخار می‌کنی که شیعه هستی؟ چون پدر و مادرت شیعه بوده‌اند افتخار می‌کنی؟! با گفتن این جمله آیا عدالت خدا را زیر سؤال نمی‌بری؟ تمام هم‌و‌غم خداوند تبارک و تعالی رساندن انسان‌ها به نقطه انسانیت با دین است، بعد سراغ جامعه فلان می‌آید. جامعه فلان بیاید که انسانیتش را با دیانتش ترکیب کند. بعضی وقت‌ها ما صدمیلیون در یک مکان زندگی می‌کنیم، صدوپنجاه میلیون در مکانی دیگر، دویست‌و‌پنجاه میلیون در جای دیگر؛ می‌دانید که اینطور نیست که مثلا یک میلیاردونیم مسلمان داشته باشیم و این مسلمانان همدیگر را قبول داشته باشند! هفتادودو فرقه‌اند و هر هفتادودو فرقه اعتقاد دارند که ما حق هستیم و مابقی به جهنم می‌روند. یک‌میلیون یک‌میلیون جدا شده‌ایم.

در مسیحیت هم کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها را در حد نجس می‌دانند و بالعکس. حاضر است با شیعه، وهابی و داعشی بنشیند بحث کند؛ ولی با آن‌ها بحث نکند. یهود هم همین داستان را دارد اما چون تعدادشان خیلی کم است، به چشم نمی‌آیند. همچنین مابقی ادیان مثل زرتشتی‌ها، بودائیان، مانویان، کنفسیوسی‌ها و جمعیت خیلی زیادی در شرق که جمعیت‌های میلیاردی هستند و اصلا با ادیان الهی آشنا نیستند، نسل‌اند‌رنسل آشنا نبوده‌اند! همه می‌گویند که ما صد میلیون را خداوند به بهشت می‌برد و مابقی را به جهنم می‌برد. خدا آن بالا به همه ما دارد می‌خندد. می‌گوید این‌ها دیگر چه آدم‌هایی هستند؟ خودشیفتگی تا این حد؟! آدم باش! توقع از تو این است. قرآن‌کریم می‌فرماید بنا به دین‌تان شما را محاکمه می‌کنیم. چه محاکمه‌ای می‌کند؟ با این دین آدم شدی یا نه. آدم باش. می‌گوید: «بچه ام جزء سی را از حفظ است» چقدر وقت برایش گذاشتی؟ در این سن باید برای حفظ قرآن این وقت را می‌گذاشتی؟ آیا به او روابط اجتماعی و اخلاق یاد داده‌ای؟! از نظر دین جامعه آرمانی جامعه‌ای است که انسان‌ها کامل باشند لذا در کنار هم لاجرم خودشان به سمت آرمان‌ها حرکت می‌کنند.

» اگر ما توصیه‌های امیرالمؤمنین(ع) در برخورد با حیوانات و محیط را برای انسان‌ها رعایت می‌کردیم، به جامعه آرمانی می‌رسیم!
رکن چهارم از ارکان آرمان‌شهر، اکولوژی یا طبیعت!
باز هم در همان نامه‌ای که امیرالمؤمنین(ع) برای مالک می‌نویسد (من نامه را خلاصه کرده‌ام، در فرصت مقتضی از روی آن برای‌تان خواهم خواند) امیرالمؤمنین(ع) می‌دانست مالک به مصر نمی‌رسد؛ علم امام است دیگر، می‌دانست مالک حتی بیست ثانیه هم حکومت نمی‌کند و در مسیر مصر شهید می‌شود. در حقیقت با نامه‌ای که امیرالمؤمنین(ع) برای مالک نوشت، برای ما یک نقشه راه حکم‌رانی باقی گذاشت. این نامه لازم است، زیرا اگر قرار باشد روزی حکومت در دست غیرمعصوم باشد، مباحث نامه مالک روش حکم‌رانی را تبیین کرده است. روش امام، روش معصوم است. مالک معصوم نیست، مردم حکومت امام‌علی(ع) را دیده‌اند، فردا اشتباه نکنند و بگویند حکومت در غیاب امام معصوم باید شرایطی مثل شرایط امیرالمؤمنین(ع) داشته باشد. بعضی از قسمت‌های حکومت امیرالمؤمنین(ع) فقط وابسته به عصمت امیرالمؤمنین(ع) است. روش حکم‌رانی که علی(ع) در غیاب امام معصوم برای حکم‌رانان پیشنهاد می‌دهد، نامه مالک است. این نامه نقشه‌راه است. در نامه ببینید چقدر تأکیدات بر طبیعت، سیستم دنیا، حیوانات، حق و حقوق و... هست که اگر آدمی نامه مالک را بخواند می‌گوید اگر نظر امام و دینی راجع به ارتباطات ما با حیوانات و طبیعت این است؛ پس دیگر راجع به انسان چه می‌خواهد بگوید؟

اگر ما توصیه‌های امیرالمؤمنین(ع) در برخورد با خر، گاو، الاغ، اشتر، درخت و محیط را بگیریم و برای انسان‌ها رعایت کنیم، به جامعه آرمانی می‌رسیم! یعنی حقوق حیوانات را برای بشر رعایت کنیم، اینقدر قوی نوشته شده است! در این قسمت هم حرف بسیار است. در مباحث حقوق شهروندی، حقوق شهرنشینی، فرهنگ آپارتمان‌نشینی، فرهنگ شهرنشینی هر کدام از ما برای خودمان سلیقه‌ای داریم و فکر می‌کنیم سلیقه ما درست است. می‌گوییم فلان چیز حق‌الناس است، بوق‌زدن فلان است و... .

» فرهنگ شهرنشینی یعنی درک اینکه برخی آزارها در محیط اطراف ما طبیعی است
فرهنگ شهرنشینی به این معنا نیست که هر چیزی که من نپسندیدم و یا من را در شهر اذیت کرد، غلط است. فرهنگ شهرنشینی می‌گوید وقتی در شهر می‌نشینیم یک سری آزارها طبیعی است! می‌خواستی در شهر ننشینی! وقتی در یک آپارتمان چند طبقه زندگی می‌کنی یک سری آزارها خواهی دید. بچه طبقه بالا می‌خواهد بدود، بچه است. تو بچه نداری درک نمی‌کنی. می‌گویی چرا می‌دود، فرهنگ آپارتمان‌نشینی بلد نیست! اتفاقا شما بلد نیستی! الان بچه نداری، فردا بچه‌دار می‌شوی و بچه تو هم باید روی سر پایینی بدود، باید بدود. فرهنگ آپارتمان‌نشینی و فرهنگ شهرنشینی به این معناست که ما اقتضائات شهرنشینی را بفهمیم و بدانیم در شهرنشینی هرچقدر شهر بزرگ‌تر، کلان‌تر و فشرده‌تر باشد، اقتضائاتش بدتر و زندگی‌کردن در آن سخت‌تر است. سریع هم اسمش را حق‌الناس می‌گذارند. مثلا می‌گویند دسته‌های محرم که در خیابان‌ها می‌آیند حق‌الناس است، نمی‌شود اسم این موارد را حق‌الناس گذاشت. این موارد مزاحمت‌های عادی در یک کلان‌شهر است؛ یک روز عروسی است، یک روز محرم است، یک روز ترافیک است، یک روز هوا آلوده است، یک روز بچه‌ها جای بازی ندارند و وسط آپارتمان‌ها بازی می‌کنند. بنده الآن در حسینیه بگویم بچه‌ها را ساکت کنید! جای بازی ندارد کجا بازی کند؟! این به معنای فرهنگ داشتن است.

ما فکر می‌کنیم فرهنگ شهرنشینی یعنی شهری باشد که من بپسندم و برمبنای آنچه که من می‌پسندم هر چه من را اذیت کند، بیشعوری طرف مقابل است. نه عزیزم شما به یک روستا برو یک زمین چهارهزار متری بگیر، وسطش هم خانه‌ات را بساز، هیچ‌کس هم مزاحمت نمی‌شود، کامیون رد نمی‌شود،صدای قطار نمی‌آید، هواپیما نمی‌آید. وقتی نزدیک فرودگاه خانه می‌گیری باید بدانی روزی سی‌چهل پرواز از روی سر خانه‌‌ات رد می‌شود! دیگر نمی‌توانی دائم به ۱۱۰ زنگ بزنی و بگویی که مریض دارم. اگر مریض داری نباید اینجا خانه بگیری. فرهنگ شهرنشینی یعنی درک‌کردن اقتضائات ارتباط با طبیعت. ارتباط با طبیعت اقتضائات دارد. برای مثال درخت‌کاری خوب است یا بد است؟ دکتر برای بنده بخاطر مشکل ریه‌ای رفتن به مناطق جنگلی و درخت‌کاری را ممنوع کرده است؛ اگر هم بخواهم بروم باید از ساعت ده صبح تا سه‌چهار بعدازظهر بروم، چون درخت زمان نزدیک غروب به بعد برعکس عمل می‌کند و دی‌اکسیدکربن خارج می‌کند. لذا سرطان ریه در شمال خیلی زیاد است. اگر به شمال می‌روی و می‌خواهی یک خانه جنگلی برای خودت درست کنی، باید بدانی اقتضائات دارد. درخت یک قسمتش خوب است و یک قسمتش هم بد است. آن اکسیژنی که روز می‌دهد، شب به‌عنوان دی‌اکسیدکربن برمی‌گرداند. اگر می‌خواهی راحت باشی و خوب نفس بکشی باید دست خودت باشد، فن بگذاری و خودت هوا را تنظیم کنی.

در فرهنگی که امیرالمؤمنین(ع) معرفی می‌کند، اقتضائات زندگی در کوفه، شام و کشور عراق را مشخص می‌کند که مطابق فرهنگ‌شان باید چگونه رفتار کنند. برای مثال در ایران اگر کسی پشت سرتان بوق بزند کنار می‌کشی، ترمزدستی را می‌کشی، تایلیور را برمی‌داری و پایین می‌روی. در برخی از خیابان‌های هند (بنده ندیده‌ام اما کسانی ‌که خودشان دیده‌اند، به من گفته‌اند)، پشت ماشین‌ها نوشته: بوق‌زدن واجب است! بوق بزن! اصلا روی من حساب نکن که به آینه نگاه کنم، بوق بزن وگرنه اگر من یک دفعه پیچیدم تقصیر تو است. بزرگ نوشته است لطفاً بوق بزنید. در عراق راننده اتوبوس برای راننده موتور بوق بلندی می‌زند، موتوری هم خیلی عادی کنار می‌کشد. در آنجا خیلی عادی است اما در شیراز اگر بوق این مدلی زده شود ...؛ اقتضائش این است. شهرنشینی اقتضائات دارد. زمانی‌که شما کنار یک امام‌زاده خانه گرفتی، برای مثال کنار حرم حضرت شاهچراغ(ع) خانه گرفتی، باید بدانی‌ که جمعه‌ها خیابان‌ها را می‌بندند، شب‌های جمعه شلوغ است. اگر کنار امام‌زاده سیدعلاءالدین‌حسین(ع) خانه گرفتی، یکشنبه‌ها شلوغ است. کنار حرم سیدعلاءالدین‌حسین(ع) خانه گرفته است و می‌گوید: اینجا هرشب از دست دین آرامش نداریم! چرا این سؤال را راجع به استادیوم نمی‌کنی؟ آن هم تقصیر دین است؟ بد کاری کرده‌ای رفته‌ای کنار استادیوم خانه گرفته‌ای؛ می‌گوید ما مریض داریم، عزیزم اگر مریض داری کنار استادیوم خانه نگیر! اگر شهرنشین هستی فرهنگش را داشته باش. ترافیک و... اقتضائات شهرنشینی است. در ترافیک بوق می‌زنند.

بعضی شهرها به ترافیک‌های بزرگ عادت دارند. ترافیک در فرهنگ شیرازی یعنی چهار دقیقه معطل ‌شدن. در چین ترافیک به مدت نه روز طول می‌کشد، در مدت این ترافیک هشتادنود زایمان اتفاق می‌افتد، هلی‌کوپتر می‌آید، اصلا یک شغلی در چین هست موتور سوارهای خاصی هستند که راه را برای‌شان باز کرده‌اند و شخصی که در ترافیک است و به کارش نمی‌رسد زنگ می‌زند موتورسوار می‌آید و او را می‌برد؛ یک نفر هم ماشین‌اش را می‌گیرد و با احترام و سرفرصت سرجایش می‌گذارد. بوق نمی‌زند، سروصدا راه نمی‌اندازد، می‌داند زندگی در این کشور دو میلیاردی اقتضائش این است و این‌ موارد مشکلات زندگی من است. نه اینکه هر روز به شهرداری پکن زنگ بزنند که زنم در ماشین زایید، مریض داریم و در ترافیک معطل شده‌ایم؛ همه جا این‌گونه است!

کاری نداریم عده‌ای به‌خاطر دین یک دفعه دهه محرم که می‌شود مریض دارند و معمولا پشت یک هیئت گیر کرده‌اند و مریض مرده است. کلا همه‌شان با هم این خاطره را دارند که یک مریض پشت یک هیئت گیر کرده و مرده است، خدا لعنت کند کسانی که در خیابان هستند و...! به این موارد کاری نداریم؛ ولی وقتی در شهر، جامعه، مدرسه و محل کار هستی، فرهنگ‌داشتن یعنی درک اقتضائات حضور در این محیط و خود را با این اقتضائات هماهنگ‌کردن. برای مثال بنده شب‌ها خوابم نمی‌برد، روز می‌خوابم. شهرداری تصمیم گرفته کوچه ما را یک هفته تعمیر کند، از صبح در کوچه دریل می‌گذارد و کل خانه می‌لرزد. من باید بدانم آن یک هفته باید بروم جای دیگری بخوابم، روزها نمی‌شود اینجا خوابید. این اتفاقی است که برای من پیش آمده. از هفت صبح شروع می‌کنند کله‌پاچه را می‌خورند و می‌آیند تا دقیقا دو بعد از ظهر کار می‌کنند. الآن من نباید بروم داد بزنم باید بدانم من این هفته نباید اینجا بخوابم. مریض قلبی نباید برود طبقه دوم استادیوم آزادی خانه بگیرد. کسی که برایش آرامش منطقه مهم است نباید کنار باشگاه و سالن عروسی خانه بگیرد! اینجا هرشب عروسی است دیگر، چه کار کنیم؟ می‌گوید صدایش بیرون می‌آید! چرا نیاید؟ اصلا مگر می‌شود نیاید؟ ملت بیرون هستند، می‌خواهند صدا را بشنوند. چه کار کنند؟ و خیلی مثال‌های دیگر.

» قوانین هر شهر باید متناسب با دین ساکنینش باشد
اگر دولت می‌خواهد کار کند، قوانین باید برمبنای ۱-اقتضائات ۲-انسانیت ۳- عقاید باشد.
در یک شهر چهارمیلیونی، دومیلیون و هفتصدهزار نفر مسیحی‌اند، یک میلیون نفر مسلمان‌اند، پانصدهزار نفر دین دیگری دارند. به اندازه جمعیت آنجا باید از امکانات شهر برای عقاید مسیحیان جایگاهی تدارک دیده شود. چهارپنج سال پیش مقام‌معظم‌رهبری به کردستان رفته بودند، علما و ماموست‌های آنجا ایراد گرفته بودند که اذانی که رادیو کردستان اینجا پخش می‌کند هم ساعتش و هم متنش اذان شیعه است. آقا فرمودند برای چه اذان شیعه را پخش می‌کنند مگر همه اینجا سنی نیستند؟ در شهری که همه سنی هستند برای چه اذان شیعه پخش می‌کنند؟! شما به این داستان می‌خندید اما وقتی آقا این دستور را دادند در قم پرچم‌ها بلند شد که بردند، حکومت علی را فروختند! بنشین برادر! می‌دانم تو چه دردی داری! شهر، سنی است، اذان سنی هم باید پخش شود. اگر ساکنین شهری مسیحی هستند، باید کلیسایش آزاد باشد و صدای ناقوسش را بلند کند.

به سوریه که می‌رویم یکی از مشکلات‌مان اذان است، زیرا اغلب سنی‌اند. در روز پنج بار اذان می‌گویند. یک اذان صبح می‌گوید، یکی قبل از ظهر، یکی بعدازظهر. همه‌ نمازها هم باید به مسجد بروی. من نمی‌توانم بگویم مزاحم من است، باید خودم را تطبیق بدهم. وقتی ناقوس کلیسا دارد می‌زند من نمی‌توانم بگویم من مسلمان هستم و نمی‌خواهم بشنوم. بیخود می‌کنی مسلمان هستی اینجا زندگی می‌کنی، اگر به اینجا آمده‌ای باید با اقتضائات مسیحیت راه بیایی. مملکتی که هشتادنود درصد مردمش مسلمان و شیعه هستند، بیست درصد دیگر باید با اقتضائات دینی راه بیایند، می‌خواستند اینجا زندگی نکنند. کمااینکه ما هم همینطور هستیم، مگر زمانی‌که به انگلیس می‌روی، آنجا سروصدا راه می‌اندازی؟ اقلیت هستی، هر جا رفتی و اقلیت بودی باید با اقتضائات اکثریت راه بیایی، به همین سادگی. اکثریت، حاکمان شهرها هستند و اکثریت این کار را می‌کنند. البته حکومتی مثل آذربایجان هم وجود دارد که هشتادونه درصد مردمش یا شاید نود درصد یا نودودو درصد شیعه هستند؛ اما اجازه هیچ تحرکی به شیعیان نمی‌دهد. حکومتی مثل بحرین هم وجود دارد که مردم اصلی‌ بحرین صددرصد شیعه‌ هستند، با احتساب مابقی ساکنینی که از بیرون آمده‌اند، هفتادوپنج درصد شیعه هستند‌؛ اما حکومت به آن‌ها اجازه تحرک نمی‌دهد، این اشتباه است.

اگر در ایران شهری سنی‌نشین یا مسیحی‌نشین است و به آن‌ها اجازه فعالیت ندهند قطعا اشتباه است، قطعا ظلم است. برای مثال شهری سنی‌نشین است، تمام خیابان‌ها عید غدیر را جشن گرفته‌اند و مدح حیدر امیرالمؤمنین از بلندگو پخش می‌شود. دعوا داری؟ مشکل داری؟ می‌خواهی به‌ جنگ بکشانی؟ دیوانه‌ای؟ شهر سنی‌نشین است این کارها یعنی چه؟
برای رعایت حقوق ۱- اقتضائات ۲- انسانیت ۳- دیانت باید رعایت شود.

آیا این کار تو انسانی است؟ می‌خواهی لجبازی راه بیندازی؟ با این روش شیعه شدند؟ الحمدلله! به دنبال پوززنی هستی! به دنبال دعوا راه‌انداختن هستی! به دنبال اختلاف و ایجاد کینه هستی؟ داعش‌پرور هستی یا می‌خواهی حقیقت مشخص شود؟ فرض می‌کنیم فردا حکومتی تشکیل شود که دینش دین اسلام یا شیعه نباشد، شما این رفتارها راتحمل می‌کنید؟ چرا ما برای بحرین داد می‌زنیم؟ چون اکثریت شیعه هستند و دولت به آن‌ها اجازه تحرک نمی‌دهد. چرا برای آذربایجان شاکی هستیم؟ خودمان چگونه عمل می‌کنیم؟ با قدرتی که در اختیارمان است، آیا توانسته‌ایم از یک قدرت کوچک در یک محله کوچک، عدالت را رعایت کنیم؟ عدالت باید در این مسائل هم رعایت شود. عین جملاتی که امیرالمؤمنین(ع) فرمودند این ‌است ‌که متدینان باید برای عمل به دین خودشان کاملا آزاد باشند. البته در بعضی مباحث رعایت می‌شود. در همین شیراز اگرشخصی یهودی یا مسیحی در خیابان مثلا مشروبات الکلی حمل‌ونقل کند و ثابت بشود مسیحی یا یهودی است، قانون می‌گوید بگذار ببرد خانه‌اش بخورد، دینش این را حرام نمی‌داند؛ اما در بسیاری از شهرها هم رعایت نمی‌شود. هر کس متناسب با دین خودش باید عمل کند.

» مسئولین باید در قبال مردم شفاف و اقناعی توضیح دهند
اشکال بزرگی که در ذهنیت بعضی از ما هست این‌ است‌ که گمان‌ می‌کنیم ما حق مطلقیم. باید زورمان با منطق به بقیه برسد، نه اینکه بگوییم بقیه اصلا حق ندارند حرف بزنند. اگر حق مطلق هستی از چه می‌ترسی؟ بگذار حرفش را بزند. دو جلسه قبل هم گفتم، کرسی‌های آزاداندیشی که آقا تاکید به برگزاری داشتند نَسیاًمَنسیا شد. شهید مطهری می‌گفت باید به مارکسیست و آتئیست و... در دانشگاه کرسی بدهیم که تدریس کنند. ما نباید از حرف مخالف عقیدتی بترسیم. بیاید حرفش را بزند، ما هم در جای دیگری جوابش را بدهیم. اگر هم قبول کند، کنارهم می‌نشینیم و جواب همدیگر را می‌دهیم. کلا نسیامنسیا شده است. اگر حق مطلق هستیم نباید از باطل بترسیم. باطل باید بیاید صحبتش را بکند.

بنده حسینیه‌ای گرفته‌‌ام، به کسی نگفته‌ام که بیاید، کسی را مجبور نکرده‌ام، می‌آیند می‌نشینند صحبت‌مان را می‌کنیم. آن‌ها هم حسینیه بگیرند، نه اینکه کسی را مجبور کنند، نمی‌توانی او را منع کنی! صحبتش را بکند، اگر باطل است من اگر خودم را حق می‌دانم باید در حسینیه خودم به‌گونه‌ای کار کنم که مردمی که در آن‌ حسینیه هستند، خودشان هدایت شوند. اگر عرضه‌اش را ندارم دیگر نباید قانون را تغییر بدهم. قانون را که نباید با عرضه خودمان تطبیق بدهیم. چون ما متولیان دینی بی‌عرضه‌ هستیم پس مخالفین خفه شوند! متولیان باید باعرضه شوند وگرنه قانون نباید تغییر کند.

هر قسمت از صحبت‌های امیرالمؤمنین(ع) را که نگاه می‌کنی، متوجه می‌شوی که خیلی عمیق است. اصلا شما فرض کنید علی(ع) امام نیست، معصوم نیست، اگر بگویی امام و معصوم نیست و این حرف‌ها مال خدا نیست در پارادوکس و تناقضی گیر می‌کنی که مگر می‌شود یک آدم هزاروچهارصد سال پیش این حرف‌ها را زده باشد؟ مگر می‌شود؟! جمله‌ای از جرج‌جرداق مسیحی شنبه قبل گفتم که می‌گفت: «زمانی که به علی فکر می‌کنم، اگر بگویم از مسیح بالاتر است دینم خراب می‌شود، اگر بگویم از مسیح پایین‌تر است عقلم نمی‌پذیرد» واقعا این آقا این حرف‌ها را کی زده است؟! یک آدم عادی است!

در طول تاریخ مردم خیلی تغییر کرده‌اند، حدود مثلا صد سال پیش مردم به مادرشان آنقدر اطمینان می‌کردند که تا سی‌چهل سالگی کلام مادر را وحی می‌دانستند. واقعا این‌گونه بود؛ همچنین کلام پدرشان را. در ایران بعدها مکتب‌خانه بود، مردم به صاحب مکتب، آن کسی که مکتب را اداره می‌کرد اعتماد می‌کردند و این شخص دیگر خدای‌شان بود، هرچه او می‌گفت قبول می‌کردند. هر چقدر زمانه و تاریخ جلو می‌رود میزان عقلانیت در بشر رشد پیدا می‌کند و میزان رفتارهای ما باید اقناعی‌تر باشد. مثال سیاسی‌اش را بزنم (این موضوع را همه می‌گویند)، آخرین مقالاتی که مربوط به اول انقلاب و راجع به امام‌خمینی(ره) از مجاهدین‌خلق و منافقین چاپ شده و حدود دو روز پیش منتشر شد، این بود که در سمیناری از آن‌ها سؤال کرده‌اند: با این همه ادعا و عِده و عُده‌تان آنطور از ایران فرار کردید! گفتند: ما در ایران مانعی داشتیم به نام خمینی که هر باطلی می‌گفت مردم می‌گفتند چشم! اول انقلاب این‌گونه بود. بنده به مسئول مجاهدین‌خلق مدرسه خودمان گفتم امام با شما مخالف است، گفت امام اگر یک کلمه بگوید من از سازمان بیرون می‌آیم. درصد اقبال مردم نسبت به کسی‌که مؤسس انقلاب است و پای کار آمده بسیار بالا است. امام یک کلمه می‌گوید «جمهوری‌اسلامی» نه یک کلمه بیشتر و نه کم‌تر، نودوهشت درصد از مردم به آن رأی می‌دهند. چنین کاریزمایی درطول تاریخ رهبران سیاسی حتی در امامان معصوم نبوده است. شما یک امام معصوم مثال بیاورید که در یک مملکت این‌گونه حکم بدهد و نودوهشت درصد بگویند چشم.

چهل سال از آن زمان گذشته است الآن دیگر آن زمان نیست. الآن مردم اقناعی‌تر شده‌اند. خیلی کمتر چشم می‌گویند. نمی‌گویم خوب است یا بد اما حقیقت این است که مردم این‌گونه‌اند. چند وقت پیش از آقای رحیم‌پور  شنیدم که زمانی می‌گفتند بی‌بی‌نفیسه دختر برادرزاده امام‌حسن‌مجتبی(ع) مطلبی را گفته است، همه قبول می‌کردند و تمام می‌شد؛ الآن می‌گویی خدا گفته است، می‌پرسند چرا؟ خدا در قرآن گفته است! گفته باشد، دلیلش چیست؟ دقیقا همین‌گونه است. وقتی مردم به جایی رسیده‌اند که درمقابل امثال ما که مبلغ هستیم و از خدا  صحبت می‌کنیم، می‌پرسند «چرا؟»؛ چرا برخی در این توهم‌اند که مردم مصالح‌شان را بدون شفافیت و اقناع تأیید کنند و چشم بگویند؟ می‌گویند ما مصلحت می‌دانیم. بیخود مصلحت می‌دانید، شرح بدهید ببینیم چرا مصلحت می‌دانید. الآن در خانه بچه‌های چهارپنج‌ ساله به مصلحت پدر و مادر راضی نمی‌شوند و «چرا» می‌گویند. بچه‌ای از پدرش پرسید:
-    این چیست؟
+    ماست هست.
-     چرا ماست است؟
+   چون ماست هست دیگر.
-    چرا ماست هست؟
+   چون لزج و سفید است.
-    چرا سفید است؟
گودزیلا هستند، دیگر بچه نیستند.

آقایان مثل اینکه حواس‌شان نیست! می‌گویند:
-    ما دستور می‌دهیم!  
-    صبر کن برادر! کجایی؟ مثل اینکه هنوز در قهوه‌تلخ هستی؟ دستور می‌دهیم یعنی چه؟! شفاف توضیح بده!
-    همین است که هست.
دشمن دارد از این اتفاق سوء‌استفاده می‌کند. شفاف و اقناعی توضیح دهید. مردم را باید قانع کرد، روش‌ها باید اقناعی بشوند، باید کلا فضا فرق کند، باید یادبگیری چگونه از قرآن و امام‌صادق(ع) دفاع کنی! دیگر نمی‌توانی بگویی «قال الصادق(ع)» و دیگران چشم بگویند. به خدا این‌گونه نیست، بروید در مردم بگردید. به «قال الصادق» چشم نمی‌گویند. باید روش اقناع را یاد بگیری. باید بتوانی با علم روز توجیه کنی. آقا ما همین را مصلحت می‌دانیم! بیخود می‌کنی مصلحت می‌دانی! بیا توجیه کن. دوره صدر اسلام گذشت. دوره قاجار گذشت، دوره پهلوی هم گذشت!

این‌ موارد را باید بگویم چون بعضی‌ها فکر می‌کنند دوره این حرف‌ها نگذشته است؛ به خدا گذشته است. دوره اول انقلاب هم گذشت، دوره امام‌خمینی(ره) هم گذشت. باید نسبت به مردم اقناعی رفتار کرد. همان دوره امیرالمؤمنین(ع) هم وسط جنگ شخصی جلوی ایشان را گرفت، سؤال برایش پیش آمده بود. اطرافیان و سرداران گفتند: وسط جنگ فرمانده ما را پیدا کرده‌ای که شبهه برایت پیش آمده است؟ آن شخص به امیرالمؤمنین(ع) گفت: من را روشن کن، من الآن می‌خواهم بجنگم اما شبهه دارم. امیرالمؤمنین(ع) می‌توانست بگوید فعلا نجنگ، کناری بنشین، من بروم بجنگم بعد بیا شبهه‌ات را بپرس. عقل می‌گوید الان وقت شبهه پیش‌آمدن نیست اما امیرالمؤمنین(ع) چون می‌خواست درس بدهد به او گفت: برادر! بر تو نسبت به امام حقی است که بر امام واجب است. هروقت این حق را درخواست کنی، باید حق تو را ادا کند و آن «حق‌المسئله» است! اگر برایت سؤالی پیش آمد باید بپرسی تا قانع شوی. آن زمان امام‌علی(ع) اینطور می‌گفتند؛ الآن مثلا از بنده که چهار کتاب خوانده و دو روز است که آخوند شده‌ام، کسی سوالی بپرسد و من بگویم: بله دیگر همین است که هست! ما چیزی می‌دانیم که شما نمی‌دانید. عزیزم آنچه را می‌دانی، بگو! شاید ما هم فهمیدیم! تو از کجا می‌دانی که ما نمی‌دانیم.

زمانی زنگ می‌زدند و می‌گفتند: آقای انجوی تکلیف این است، ابلاغ کنید! ما هم ساده فکر می‌کردیم باید حتما اجرا کنیم. بعد فهمیدیم که «تکلیف» مرجعی ندارد غیر از عقل و دین! اتاق تکلیف نداریم که بنشینند و بگویند تکلیف این است؛ مثل معلم‌ها در دبستان،‌ برادرها بنویسند: خط اول دارا آب داد! این تکالیف مربوط به اول دبستان است، تازه اگر همین الآن در اول دبستان بگویی دارا آب داد، می‌پرسند: اولا به چه کسی آب داد؟ برای چه آب داد؟ اصلا آب را از کجا آورد؟ از کجا معلوم است کسی که آب داد دارا بود؟! نمی‌دانید جوان‌ها چگونه شده‌اند! در شهری که اسمش را نمی‌آورم منتظر کسانی که در آن شهر دعوتم کرده بودند، ایستاده بودم که بیایند. دیدم یک پسر دبستانی برای دختر دانشجو از این طرف فلکه به آن طرف فلکه داشت عشق‌الله می‌رساند! گفت: «سنم کم است اما عشق را می‌فهمم» من می‌خواستم پیاده بشوم و بگویم حاج‌آقا من آخوند هستم هنوز عشق را نفهمیده‌ام، تو چطور این همه عشق را می‌فهمی؟ بنده خدا آن دختر چه بگوید؟ احتمالا گفته همه را برق می‌گیرد، ما را چراغ فانوس!

داستان این است. حاکمان، متولیان عقیدتی، آنانی که بر جسم و روح و روان و علم و هر چیز هر کسی تسلط و ولایت دارند، باید بتوانند از مصالح خودشان با روش‌های اقناعی دفاع کنند. هر متولی، تو که پدر هستی، تو که مدیر مدرسه هستی، بنده که از دین دارم می‌گویم، در این زمانه هرکس که متولی کاری هست، باید بتواند از مصالحی که تشخیص می‌دهد با عقلانیت و استدلال‌های عقلی و قدرت اقناع دفاع کند. در غیر این صورت مملکت اینطور می‌شود، مردم سر لج می‌افتند که آره تو می‌فهمی و ما نمی‌فهمیم؟ بگذار انتخابات بعد بشود، تو که نمی‌فهمی من به چه کسی رأی داده‌ام. اگر شرح ندهیم مردم سر لج می‌افتند. طلبه‌هایی که به مدارس می‌روند یادشان باشد، ادبیاتی که انجوی سال هفتادهشتاد صحبت می‌کرد، دیگر جواب نمی‌دهد. باید بر روان‌شناسی، تربیت کودک و... مسلط باشی. بروی آن‌جا بگویی «امام صادق(ع) فرموده است به نامحرم نگاه نکن» در دلش به تو می‌خندد! دلیل می‌خواهد.



کانال تلگرام رهپویان
* نام شما : 
پست الکترونيک : 
وب سايت : 
* نظر شما : 
 
تبليغات