دوشنبه 13 بهمن 1399
 » متن سخنرانی - آرمان‌شهر - قسمت نهم - شب نهم محرم97
 یا انیس
متن سخنرانی
سید محمد انجوی نژاد
موضوع: آرمان‌شهر – قسمت نهم
تاریخ: 97/06/27

عناوین اصلی سخنرانی:
» راهکارهای مطالبۀ آرمان‌شهر
» فکر، مهم‌ترین انگیزه ایجاد آرمان‌شهر درون
» ما باید در زندگی راجع به چه مسائلی فکر کنیم؟
» نمی‌شود هم شبیه کرم زندگی کرد و هم رویای پروانه شدن داشت
» آدم اگر آرمانی فکر کند، هزار سال هم زندگی کند، هزار سالش را پرواز می‌کند!
» با یک گل هم بهار می‌شود
» فضای اینترنتی تا جایی به ما اجازه نقش‌آفرینی می‌دهد که منافع غرب در خطر نباشد
» وقتی را که برای هدایت مردم در فضای مجازی می‌گذارید، برای فرزندانتان بگذارید
» با کار چهره‌به‌چهره تشکل ایجاد کنید
» به محیط  تحصیل و کار  فرزندانتان دقت کنید
» در غیاب امام‌معصوم، ما چاره‌ای غیر از قانون‌مداری نداریم
» باور کنید تمام مشکلات مملکت با یک مجلس خوب درست می‌شود
» اثر مخرب دو روحانی فاسد برابری می‌کند با هزاران نفر مأمور سازمان ملل


 از جلسۀ اول تا دیشب، خصوصیات آرمان‌شهر را عرض کردیم. نکته‌ای که ضروری است این است که ما باید در مسیر آرمان‌شهر باشیم. رسیدن به آرمان‌شهر، به‌صورت مطلوب و ایده‌آل، مربوط به بعد از ظهور است. ما باید خودمان، نزدیک‌ترین حکومت را به آرمان‌شهر مهدوی در زمین ایجاد کنیم تا إن‌شاءالله، مقدمۀ تکمیل آرمان‌شهر توسط امام‌زمان(عج) باشد. راهکارهای مختلفی را از آرمان‌شهر درون تا بیرون گفتیم. از امشب به این می‌پردازیم که راهکارهای مطالبۀ این آرمان‌شهر چیست؟! در دو شب تاسوعا و عاشورا که خدمت‌تان هستیم، راهکارهای مطالبۀ آرمان‌شهری که در هشت جلسۀ قبل توصیف شد را می‌گوییم. بنده چهارده راهکار نوشته‌ام که إن‌شاءالله در این دو شب بگویم.

راهکارهای مطالبۀ آرمان‌شهر

» فکر، مهم‌ترین انگیزه ایجاد آرمان‌شهر درون
  •    قدم اول؛ شروع از درون
 هر انسانی موظف است برای اینکه جهانِ آباد، آزاد و باسعادتی داشته باشد، آبادی و آزادی و سعادت را از درون خودش شروع کند و مهم‌ترین انگیزه‌ای که باعث می‌شود من و شما آرمان‌شهر درون‌مان را ایجاد کنیم، فکر است. خیلی وقت‌ها اگر ما بنشینیم و فقط راجع ‌به همین چیزهایی که داریم فکر کنیم، خودمان به خیلی از مباحث و مسائل و خیلی از نتایج می‌رسیم. ممکن است کسی در مسیر فکر‌کردن، دوست داشته باشد مطالعه هم بکند. در بحث مطالعه باید مقداری تنوع مطالعاتی داشته باشیم. تنوع مطالعاتی یا آموزشی جزء ارکان آموزشی آرمان‌شهر‌ها هم هست.

مثال:
۱- خداوند فرموده است: «دروغ‌گو دشمن خداست». راه اول اینکه راجع به این موضوع فکر کنیم.
۲- امام‌صادق(ع) فرموده است: »دروغ، کلید همۀ بدی‌ها است».
اول خدا، دوم امام، سوم عارف یا عالمی در مورد دروغ، نصیحتی فرموده است. دیگر ظرفیت نصیحتِ کتبی شنیدن من، پر می‌شود. یعنی تا اینجا اگر می‌خواستم راجع به دروغ واکنش منفی نشان دهم، همین چند مورد کافی بود. اما اگر این‌گونه نشده است، در قدم چهارم برای جاانداختن بدی دروغ، باید از سایر حکمت‌ها استفاده کرد.  مثلاً استفاده از الگوها، هنر، تاریخ، خاطرات، داستان‌ها و... تا موضوع مورد نظر جا بیفتد.

» ما باید در زندگی راجع به چه مسائلی فکر کنیم؟
راجع به چه چیز باید فکر کنی؟ راجع به چیزهایی که بلد هستی و می‌دانی؛ اما عملی نشده است. دائم در مورد چیزهایی که بلد هستیم برایمان توضیح می‌دهند. باید به این موضوع فکر کنیم که چرا عملی نشده است؟! بنابراین حضرت‌امام(ره) توصیه می‌کنند که به خودتان، دنیایتان، زمانی که در اختیارتان است و اینکه واقعاً انسان باید در دنیا به چه برسد، فکر کنید. اول در دنیا هدف‌تان را برای زندگی مشخص کنید یا چیزهایی که اسمش را خوشبختی یا موفقیت می‌گذارید. بازخوانی کنید ببینید واقعاً برای این هدف آفریده شده‌اید یا نه؟! در ادبیات عرفانی مثالی داریم تحت‌عنوان «عقاب و‌کلاغ» که از تیترهای آرمان‌شهر درون است. این تیتر را بنده از شعر «عقاب‌ و ‌کلاغ» دکتر پرویز خانلری وام گرفته‌ام. شعر خیلی مفصلی است. در این شعر، دکترخانلری از جایی شروع می‌کند که به گوش عقابی می‌رسد که تو سی‌چهل سال عمر داری و کلاغ‌ها یک‌سوم تو هستند ولی دویست سال عمر دارند. عقاب دنبال راز حیات و جاودانگی حرکت می‌کند و به سمت کلاغ می‌رود. به او می‌گوید چرا این‌گونه است؟ کلاغ دلایلش را می‌گوید. یکی از دلایل این است: من خیلی بلندپرواز نیستم، بالا نمی‌پرم، برای خودم یک زندگی کارمندی دارم، صبحانه، ناهار، شام می‌خورم، خیلی دنبال به اوج‌رسیدن نیستم. دومین دلیل را این‌گونه می‌گوید: در استفاده از طبیعت، وسواس به خرج نمی‌دهم؛ مثلاً خوردن این غذا در شأن من نیست، این‌گونه خوابیدن در شأن من نیست و ... ، هرچه دم دست‌مان آمد می‌خوریم. چون ما این‌گونه هستیم و برای کرۀ زمین، یک مدل جاروبرقی هستیم که زمین را از نجاسات، کثافات، زباله‌ها و مردارها پاک می‌کنیم، عمرمان روی زمین خیلی زیاد است.

عقاب گفت از این پس، من هم این مدلی زندگی می‌کنم. عقاب مدتی با کلاغ پایین گشت و دائم با حسرت به آسمان نگاه کرد، از مردار خورد و ... . یک روز به این نتیجه رسید که مگر من چقدر عمر دارم؟! آیا دویست سال عمر در زمین، پرسه‌زنی، مردارخوری و گنداب‌نوشی برای من ارزشش بیشتر است یا بیست سال در اوج آسمان حرکت‌کردن؟!  بعد که به این نتیجه رسید:
«یادش آمد که در آن اوج سپهر / هست پیروزی و زیبایی و مِهر»
یک دفعه یادش آمد: چیزهایی آنجا بود که فقط بحث شکم، ماهیچه و خور ‎و خواب و خشم و شهوت نبود؛ پیروزی و زیبایی و مهر بود!

«فر و آزادی و فتح و ظفر است / نفس خرم باد سحر است»
مولوی می‌گوید: «مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک»، منظور از ملکوت، چیزی است که انسان به دنبال آن است. اگر من خود آرمانی‌ام را هدف قرار ندهم، اگر قرار باشد یک زندگی حیوانی داشته باشم، پس هیچ نقشی در ایجاد آرمان‌شهر نخواهم داشت.

«دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گِردش، اثری زین‌ها نیست»
شب تاسوعا است، فکر کنیم چگونه داریم زندگی می‌کنیم؟! سه وعده غذا، خواب و استراحت برای کار، کار برای درآمد، درآمد برای خواب و استراحت و خوردن، خوردن برای قوت‌گرفتن و کارکردن، کارکردن برای درآمد، درآمد برای استراحت، استراحت برای کار، کار برای درآمد، درآمد برای خوردن، خوردن برای خوابیدن و ... ، در این ذوزنقه که هفت‌هشت وجه بیشتر ندارد، داریم می‌چرخیم. کمی به خودمان نگاه کنیم که آیا واقعاً به دنیا آمده‌ام که از سال۹۶ تا سال 97، کمی چاق‌تر، کمی فربه‌تر، کمی عالِم‌تر شوم؟! هرچه هست یا مربوط به سلول‌های مغزی‌ام است یا بقیۀ سلول‌های بدنم. مثلاً کمی قدرتمندتر، کمی مشهورتر و ... شویم؛ اما همۀ این موارد روی زمین است، از بالا نیست! عقاب آن‌ها را یادش آمد.

«آنچه بود از همه سو، خاری بود/ وحشت و نفرت و بیزاری بود»
همدیگر را می‌دَرند، همدیگر را می‌زنند، پا روی شانۀ دیگری می‌گذارند و بالا می‌روند، همدیگر را پایین می‌کشند، دائم این‌گونه باشد.
«بال بر هم زد و برجست از جا / گفت ای یار ببخشای مرا»
عقاب به کلاغ گفت: ببخشید، مُصدع اوقات شریف‌تان و زندگی‌تان شدیم، عذرخواهی می‌کنیم!

«سال‌ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار، تو و عمر دراز»
تو هرچقدر دوست داری همین جا باش و همین‌ها را بخور، این عمر دراز هم نصیب خودت باشد. در چهرۀ بعضی از شما، آدم قیافه شهید حججی را احساس می‌کند. وقتی این حرف‌ها را می‌زنیم، احساس می‌کنیم یک جوان بیست و پنج ساله‌ای به ما این را گفت و با سرِ بلند رفت.
«سال‌ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی / گند و مردار، تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مُرد / عمر در گند، به سر نتوان بُرد»
این‌ها را گفت و حرکت کرد. از اینجا به بعدش فقط کسانی را ببین که ما را در دنیا و در این زمین رها کردند و رفتند. به نظر بنده این چند خط آخر، قطعاً به دکترخانلری عنایت شده است.
«شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او ماند شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مِهر فلک همسر شد
لحظه‌ای چند بر این لوح کبود / نقطه‌ای بود و دگر هیچ نبود»

» نمی‌شود هم شبیه کرم زندگی کرد و هم رویای پروانه شدن داشت
ما می‌خواهیم به اینجا برسیم یا نه؟! با خودمان تعارف داریم. هم دوست دارم کِرم باشم، هم دوست دارم پروانه باشم. هم دائم به پیلۀ خودم می‌رسم و قطورترش می‌کنم و هم دائم شب‌ها در خواب رؤیای پرواز می‌بینم. دائم دست و پایم را بیشتر به زمین زنجیر می‌کنم و دائم در دفترچۀ خاطراتم از رفتن و بال‌زدن می‌نویسم. دوست دارم هم قاطی مردارخوارها باشم و هم در اوج بپرم. این‌گونه نمی‌شود! یک بام و دو هوا نمی‌شود. اوایل که منبر می‌رفتم این شعر را خیلی دوست داشتم  و می‌خواندم، آن زمان ما بچه‌سال بودیم، بچه‌ها دست گرفته بودند، به ما می‌گفتند کِرم ابریشم. چه سرنوشت غم‌