|
» مصاحبه با حاج احمد واعظی، پیرامون بمب گذاری ( 7/03/1387 - 17:42 ) ( توضیح : به جهت حفظ حالت مراوده ای، در بعضی قسمت ها، کلمات همانطور که بیان شده اند، تایپ شده اند. ) بسم الله الرحمن الرحیم و صل الله علی محمد و آله طاهرین
بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام و تشکر از شما احمد واعظی فرزند کاظم متولد 46 از تربت حیدریه که 140 کیلومتریه مشهد مقدس
خبر انفجار همون شب فکر می کنم دقایقی بعد از انجار، من خودم توی جلسه بودم. یه جلسه حدودا خصوصی داریم، مال چند تا از رفقای مداح است که روی شعر بحث میکنن و بحث ادبیات آیینی هست، که اواخر مجلس بود و تلفن زد که همچین اتفاقی افتاد، من اثری که روی خودم گذاشت رو منتقل کردم به بقیه دوستان. حس و حال عجیبی غریبی اونجا و مجلس عجیب تری شد.
توصیف بعضی چیزا ممکن سخت باشه که حالا چه حس و حالی به ما دست داد، به نوعی ناباورانه مثل اینکه شوک بهم وارد شد. در رهپویان وصال بمب گذاشتند و عده ای به شهادت رسیدند. الانم مشغول هستند، چند لحظه ای من تاکید می کردم مطمعنید رهپویان وصال شیراز ... ؟ من با اینا آشنا هستم، بسیاری از اینا رفقای من هستند، با خیلی از این جونا من خیلی ساله آشنام. حدودا از تاسیس، میشه گفت قبل از مسجد خیرات. خیلی برام سخت بود هر جایی می خواست باشه، به هر حال هیئت و جونای این مملکت بچه شیعه ها هستند و شنیدن این مطلب، قطعا همینجوری سخت است. حالا ما اینجا با رفقا، با خود آقای انجوی علقه ای که با اینا داریم به طبع خب اثرش بیشتر است. حس و حال منو که رفقا دیدن، میپرسیدن: چی شده ؟! که گفتم اینجوری شده و همین الان چند تا از رفقای ما از بچه های خوب شیراز توی هیئت بین سینه زنی یه همچین اتفاقی افتاده، بدناشون پاره پاره است. الان افتادن روی زمین، خب اونا تحت تاثیر این مطلب قرار گرفتند و بعد خب حالا ما عقده هامون و با روضه خالی کردیم. روضه عجیبی هم شد. یعنی روضه ای که به قول ما روضه خونا و مداحا و مجلسی ها یا الله نمیشد. حال عجیب غریبی بود، همون جمعیت چند نفره. به هر حال شب سختی بود، من بلافاصله باز به هرکی ذهنم میرسید و با اون وضعیت و تو اون موقعیت ذهنم یاری می کرد، تماس میگرفتم. می خواستم کسی روو پیدا کنم، زنگ بزنم خبر بگیرم، که چه خبر ؟ خب رفقای ما در شیراز همه مشغول بودن. مثل خود شما ها، به هر کی شماره ای ازش داشتم تماس گرفتم، موفق نمی شدم. بالاخره به چند نفر از رفقا زنگ زدم و آقای مختاری به من زنگ زد و رفقای دیگه. فکر میکنم که از اولین نفرایی که بعد از این اتفاق خبر داشت من بودم. به هر حال شب سختی بود روح همه شهدا شاد.
اون شب تا صبح من خودم بیدار بودم، یعنی ما تا بعد از نماز صبح پیگیر بودیم. به این زنگ بزن به اون زنگ بزن. به هر حال آدم دلواپس است، چی بوده ؟ چی شده ؟ رقم تعداد شهدا و مجروحین اطلاعاتی که می رسید، خب حاکی از وسعت انفجار و شدت انفجار بود. فردا اون شب تصمیم گرفتم بیام شیراز. یکشنبه شب ها، ما همایشی داریم که مربوط به شعرا، مداح ها، ذاکر ها و بسیاری از شورای هیئات مذهبی کل خراسان رضوی در سازمان تبلیغات است، که حالا چندین وقت بعد از فرمایشات مقام معظم رهبری و توصیه بزرگان به سازماندهی امور مداحی برگزار میشود، حالا به توفیق امام رضا ما در مشهد اولین بودیم نسبت به اقدام این کار. خب حقیر هم جز کوچکترین عضو این تشکیلات شدم، بنا به رای که رفقای مداح دادند. مجموعه ما چند نفر به عنوان جامعه مداحی یا شورا که حالا با سازمان تبلیغات به شکل کانون همکاری می کنیم، جزء برگزار کنندگان این همایش بودیم. سر شب قرار گذاشتم بیام فرودگاه و پیگیر بودم پرواز های به سمت شیراز گیر بیارم. زنگ زدم به حاج آقای خوش چهره و دوستان آنجا در سالن آمفی تئاتر سازمان تبلیغات، آنها مشغول هماهنگی کارهای همایش بودند که زنگ زدم و گفتم که من نمی آم، دارم میرم شیراز ، برای مورد شیراز. اونها هم دلواپس گفتند حداقل بیا و یه گزارشی بده که همه بفهمند که جریان چی هست. چون همه نگرانند. رفتم اونجا، همه مداح ها، شعرا، شورای هیئات، بسیاری از مسئولین، آقای شهردار، مسئولین تبلیغات آستان قدس و آقای صید آبادی رئیس سازمان تبلیغات، خیلی از آقایون علما همه بودند که آقای خوش چهره که مجری برنامه هم بودن بعد از سخنرانی آقای صید آبادی اعلان کردند که فلانی قراره بره شیراز. به دعوت ایشان، من رفتم پشت تریبون و اعلام کردم از یه جهت خیلی شدید ناراحت بودیم، بابت برخورد برخب آقایون از مسئولین شیراز، یا کسان دیگر به خاطر نوع برخوردی که با این اتفاق داشتند. دیگه من اعلام کردم که دیگه به هر حال اونچه در اخبار هم که خیلی جزئی اون روز ها اعلام شد یه مقداری که اطلاع داشتم، باز تر اطلاع دادم که این جوری شده و قدر مسلم این بمب بوده و بسیاری به شهادت رسیدند و مجروح دادیم و جانباز. همه متاثر شدن، منقلب شدن، گریه کردن. بلا اتفاق همه؛ انگار نیابت دادن که از جانب همه اونا من بیام به شیراز، به هر حال هم ابلاغ اون جماعت به خانواده های این عزیزان، خود کانون، بچه های کانون، آقای انجوی و همه ی این حضرات. اونشب قسمت نشد چون پرواز مستقیم شیراز نداشتند و رفقای ما در فرودگاه گفتند اگر از طریق تهران هم بخوای بری به پرواز تهران به شیراز نمیرسی. حالا تقدیر این شد من برای تشیع جنازه بیام، که اونجام در قم یه جور الان که فکر میکنم می فهمم برای چی همه اینا دست به دست هم داد و انگار تقدیر اینجوری بود که برای چهلم مجلس این عزیزان من بیام. روزای سختی بود، اولا باعث شد ما یک تذکر خیلی کلی و به همه هیئت ها مداح ها شعرا که من بعد هواسشون باشه به رفت و آمد ها، به هر حال از نظر حراست و امنیت کل هیئات تدابیر ویژه ای اتخاذ کنند، هواسشون باشه، بالاخره من یادم نمی آد که از اون تاریخ به بعد مجلسی رفته باشم که به نوعی اسم از این شهدا نبرده باشم. یه جوری انگار عمد داشتم، مخصوصا به نوع برخورد اون روز ها، که هی من می گفتم : شهدای شیراز، شهدای هیئت، شهدای کانون. همین دیروز هم در بحث سوم خرداد، بچه های قدیم جنگ که به هر حال الان هستند، چند تا از سردارها، جانبازهاو... ، آقای دکتر قالیباف، بچه های لشکر های خراسان، لشکر 5 نصر و خیلی از آقایون که ما در خدمت ایشان بودیم، هم ضمن به اصطلاح یادآوری، اونجا هم اعلام کردم، جماعت اونجا هم متاثر شدن و هم به نوعی اونا هم نیابت دادن. اونجوری شد که به آقای شفق هم که در جریان قرار گرفته بودن که از اساتید و شعرای ما هستند در مشهد و در ایران، الحمدلله ایشون زحمت کشیدند، چند بیت شعر ساخته بودن که امشب اینجا در خدمتون بودیم.
چون رفقای زیادی داریم، هم اینجا، هم در کل کشور، که خیلی جاها یا با شما آشنا هستند - با کانون با شیراز - اکثر این تماس ها تلفنی بود و روزنامه قدس رو که اشتراک هر روز دارم، نگاه می کردم و اخبار صدا و سیما، خب صدا سیما روی سیاستی که اول اعمال شد و خب بیشتر در جریان هستید، اون ها هم اینجوری اومدن کار کردن، خبر خاصی رو ما از اونجا نداشتیم و الا اینکه یه اخبار دستچین شده مثلا یه روزنامه ای در رابطه با صحبت های آفای انجوی، که حالا رادیو فردا نمی خواد واسه ما دل بسوزونه و چنین و چنان و این تیترای دم دست.
100% ، یه جوری شده بود که یه عده می خواستم با ما بلند شن بیان. خب شایعات هم شماها می دونید دیگه وقتی اتفاقی می افته، شایعات ها زیاده. آقا کی رو گرفتن، سید رو بردن، گرفتن فلان، خیلی ها هیجان زده شده بودن و می گفتن آقا ما میریم، الان می ریزیم فلان می کنیم، داغون می کنیم. این حس و حال رو خیلی ها داشتن. روزای سختی بود، یادم هست توی مغازه میوه فروشی بودم، تلویزیون داشت ، دیدم آقای محسنی ازه ای داشت توضیح می داد که ما این مسببین رو گرفتیم الحمد الله.
بله یه روزهایی به نوعی بحران سختی بود.
ما شاخه یک ریشه ایم. یک درخت به نام اهل بیت مجالس سید الشهدا. حالا ما در مشهد، شیراز، کرمان، تهران، حتی شیعیان عراق، شیعیان لبنان. هر جایی بچه شیعه ای مورد ظلم قرار بگیره؛ بچه شیعه که من عرض می کنم به این دلیله والا آقا امیر المومنین اونروزی که یک خلخال از پای یک دختر یهودی در اورده بودن، اونجوری فریاد می زد، که اگر یک مسلمان امروز دق کنه بمیره جا داره، که خلخال از پای یک دختر یهودی در آورن. این عرق دینی ما است، چه برسه به بحث شیعه، چه برسه به بحث رفقایی که سینه زنن. من خودم برای اینا دها بار خوندم، اینا با صدای من، با خوندن من گریه ها کردن، چه بسا همین شهدا پای منبر من بودن، پای خوندن من بودن و همین جور جاهای دیگه و رفقای دیگه. لذا عضو یک پیکریم. چه عضوی به در آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار بنابر این مخصوصا در حاشیه حضرات که قرار میگیره، از قداست ویژه ای برخورداره. یعنی یک عرق دینی هم اضافه میشه که اون حیثیتیه دیگه. اونو نمیشه باهاش حساب همینجوری کرد، لذا هر کی ببینه می خوان یه جورای دیگه ای برخورد بکنن طبیعیه شما هر جا باشی ناراحتی و می لرزی.
طبیعیه، اثر خون اینه. من زمان انقلاب بچه سال بودم ولی خب یادمه با بچه هایی بودیم که اونروز شعار میدادیم توی تظاهرات روز اولی که ما شهید دادیم، فردا اثرات جمعیت، وضعیت انقلاب در اون شهر چند برابر شد. این خاصیت خون به قول اون شاعر خون شهید جوشد و هر قطره ای از آن سازنده شهید دل آگاه دیگری است. زمان شهادت شهید عماد مغنیه در لبنان؛ فضای اون روز ها یادمه، یه روز در روزنامه نگاه می کردم در لبنان یه آماری رو مطالعه کرده بودن که از روزی که ایشون به شهادت رسیده من بعد تا اون زمان اکثر خانوم هایی که بچه پسر به دنیا آوردن اسماشون رو یا رضوان گذاشتن، یا عماد. یکی رو اومدن انگار نابود کنن، بکشن، هزار ها عماد و رضوان دیگر درست شد. این خاصیت خونه، خون جوشش داره، خون تحرک داره، اصل چشمه خون آقا سید الشهدا و بحث روز عاشورا است، این هیاهویی که الان می بینید، ثمره خون اون نصفه روز عاشورا من بعده. اون بحث های احساسی هم که چاشنی قرار میگیره، هزار بار گفتم دوتا بچه کوچولو به شهادت می رسن، باباشون اونجوری تو اون تصاویری که من دیدم، یا دیگران، یا اون خانمی که بعد از 18 روز به شهادت رسید، یا اون خواهر دیگه. اول که من شنیدم، همون روز اول گفتم که اصلا رهپویان وصال همینو کم داشت. که اینم صاحبش شد، خدا اینم بهش داد. بارها من بودم که دست به دست هم دعا کردیم، خدایا شهادت رو به ما بده، ما این دعا رو خیلی جاها کردیم. اینجا حس و حال دیگری است. من همیشه گفتم اگر 5 تا تشکل مذهبی ناب داشته باشیم، جوونای پاک در ایران ،1 رهپویان وصاله؛ اگر 3 تا، 1 رهپویان وصاله؛ اگر 2 تا، 1 رهپویان وصاله؛ اگر یکی، همون یکی رهپویان وصاله. همه خوبن. من رفتم دیدم الحمد الله اینها به لطف عنایاتی که حضرات دارن، امیدوارم به حق سید الشهدا جونای حسینی و زهرا و ولایی عالم هر روز بهتر از روز های قبل شن.
جونا محبت دارن و اصلا نمی تونم بگم چجوری، فقط همین که شرمنده این همه محبتم و حالیمم هست به خودیه خود احمد واعظی هیچی نیست و هیچی هم نداره.
|