امروز 15 دی 1404 - 15 رجب 1447
خواندنی ها

شب اول اعتکاف ۱۴۰۴

14 دی 1404 -   12:00 ق.ظ  دسته بندی: اعتکاف

یا انیس

متن سخنرانی

سید محمد انجوی نژاد

موضوع: شب اول اعتکاف

تاریخ: ۱۴۰۴/۱۰/۱۲

 

عناوین اصلی سخنرانی:

» در آن زمانی که خیلی دلت شکست و دیدی دیگر کاری از دستت برنمیآید، فقط یک راه برایت باز است

 

چون امشب شب اول است من خیلی خلاصه صحبت می‌کنم و بیشتر به مناجات و سینه‌زنی می‌پردازیم.

مناجاتی در مفاتیح است به نام «استقاله» که این مناجات را همیشه نباید بخوانی، بعضی وقت‌ها که خیلی دلت گرفته، یا خیلی سطح امیدت پایین آمده و یا مشکلاتی که دلت سوخته و به قول شاعر دلم می‌سوزد ‌ و کاری ز دستم برنمی‌آید؛ [به این مرحله رسیدی و] گیر کردی یا یک جاهایی که احساس میکنی گرهی در کار است که هیچ عقل انسانی، هیچ امکاناتی نمی‌تواند این گره را باز کند؛ در این موارد شما باید به این مناجات استقاله نگاهی بیندازید.

معنی فارسی استقاله میشود درهمشکستگان، درهمشکستن، طلب استعانت برای کسی که درهم شکسته. کلمه‌اش با یک کلمه ترجمه نمی‌شود و این مربوط به آن مواقع است.

خب، یکی از چیزهایی که حالا شاید شما زیاد می‌شنوید، مثلا بعضی می‌گویند خاورمیانه هر صبح که بیدار می‌شویم یک داستانی است؛ اینطور که پیش می‌رود هر دو روز یک بار باید استقاله بخوانیم! این هم خوب است، هم بد است: بدی‌اش این است که بالاخره ریزش زیاد می‌شود، این بدی‌اش است. دوستت، رفیقت، برادرت، خواهرت، یکدفعه سینه به سینه‌ات می‌شود می‌خواهد با تو بجنگد! هم‌کشوری‌ات، هموطنت، هم‌محله‌ای‌ات، هم‌شهری‌ات، این بدی‌اش است. در یک دوره و زمان‌های مردم عموما سیب‌زمینی‌ بودند، عموم مردم اهل این بودند که سریع سازگار بشوند و زندگی را بسازند و خلاصه بگذرانند و بسازند.

الان هم در بعضی از جوامع خیلی قدیمی که می‌روی؛ مثلا روستایی که خیلی پای مدرنیته به آن باز نشده همین مدلی زندگی می‌کنند؛ یعنی نه خیلی دغدغه غذا دارند، نه دغدغه پوشاک دارند، دغدغه چیز خاصی ندارند یک زندگی با چند تا حیوان دارند می‌گذارنند، و لباس و غذایش را هم از زمین و حیوانات دارد تامین می‌کند. یک زندگی خیلی معمولی که بعضی‌ها می‌گویند این زندگی خیلی معمولی آرزوی ماست.

برای آن روستایی بله، ولی باید ببینیم تو که در فرهنگ مدرن متولد شدی اگر واقعا آن آرزو را به تو برسانند می‌توانی ادامه بدهی یا نه! اقوام بَدوی به این معنا نیست که آنها عقب‌افتاده‌اند، این یک مدل زندگی است. مثلا در خیلی جاهای ایران هست، در خیلی جاهای جهان هست، در آفریقا هست، در آمازون هست؛ اقوامی هستند، این یک مدل زندگی است. ولی اینکه من و تو هم بتوانیم تحمل کنیم بحث دیگریست! مثلا تو اگر یک دانه مورچه در رختخوابت ببینی ممکن است تا صبح خوابت نبرد. تو که نمی‌توانی بَدوی و بَدَوی زندگی کنی.

این قسمت بد ماجرا است که ما کمی اذیت هستیم، ریزش هم زیاد داریم. اما یک خوبی دارد! خوبیاش هم این است که قومی که این مدلی هستند دائم مجبور می‌شوند که درِ خانه خدا زانو بزنند؛ مجبور می‌شوند از تنهایی حرف‌هایشان را با خدا بزنند؛ مجبور می‌شوند که از وسایل و وسائط ناامید بشوند بنشینند درِ خانه خدا؛ مجبور می‌شوند. این جزو نشانه‌هایی است که مثلا [قرار است] این ایام به ظهور منجر شود؛ یعنی آن‌ها در آخر آخرالزمان هستند. عین آیه‌های قرآن است.

خداوند می‌گوید نشانه‌های تابناکی را برای آن‌ها مشخص می‌کند. نشانه‌های تابناک چیست؟ مثلا خدا می‌گوید زمانی زمینه فراهم است؛ «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» یعنی مردم فوج فوج وارد دین الهی می‌شوند؛ «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ»! ایام و زمانه اینطوری است. این قضیه مال فتح مکه است. مردم همه دارند مسلمان می‌شوند. نه فقط مردم مکه، کل جهان یکدفعه بدون هیچ دلیلی می‌آیند. مثلا یک ایران با آن تمدنش یکدفعه می‌گویند ما اسلام را قبول کردیم! همینطوری. روی هوا. نه دوره تفسیر خواندند نه می‌دانند قرآن چیست نه پیغمبر را دیدند. «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا» اینجا جای استغفار است برای اینکه فکر نکنی این فوج فوج آمدن همیشه خوب است.

آنجایی که مردم از وسط زباله، از وسط تاریکی، از وسط ظلمت به سمت نور حرکت می‌کنند، آن تعدادی که می‌آیند هرچقدر باشند خیلی خوب است و خیلی موثر است. خیلی موثر است! بالاخره اینجا شیراز است، کلان شهر هستیم. مردم سطحی از رفاه را دارند. این مدل خوردن و خوابیدن و این سر و صدا و نور و بگیر و ببند و ساعت یک نیمه شب مسجد برو، خیلی چیز مطلوبی نیست. این مردم برای چه آمدند؟!

اراده‌ای الهی پشت سر [مردم] است که هروقت شیطان حس کرد من پیروز شدم، اراده الهی یکجوری نشان می‌دهد نه آقا تو پیروز نشدی! تو فقط توهم پیروزی برداشتی. اراده الهی! خروجی این قضیه آدم‌هایی هستند که خداوند روی تک‌تک آن‌ها حساب می‌کند. تک‌تکشان! در روایت داریم تو اگر یک قدم سمت من بیایی، من ده قدم سمت تو می‌آیم. من بعید می‌دانم که از این جمعی که امسال اعتکاف می‌روند در سه روز کسی یک قدم سمت خدا نرود. خیلی بعید است! مگر اینکه یارو منافق باشد آمده باشد انتحاری بزند. خیلی بعید است. یک قدم! بعد یک قدم ما چقدر است؟ کمی به روایت دقت کن. یک قدم است دیگر. مثلا اینکه من یک دانه ذکر «الله اکبر» برای خدا در روز بگویم، درحالیکه به‌طور معمول نمی‌گفتم؛ این یک قدم می‌شود. اگر یک «الله اکبر» اضافه کنم یک قدم می‌شود، خب این قدم من است.

خدا می‌گوید من ده قدم می‌آیم. قدم خدا با قدم ما خیلی فرق دارد. خدا قرار است ده قدم بیاید. می‌گوید من می‌آیم، یک شرط دارم. تو حواست به خودت باشد. اگر تغییر را احساس کردی حواست به خودت باشد. در مناجات استقاله چه می‌گوید؟ من هرچه گشتم اصلا راهی نبود هیچ چیز! «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان» می‌گوید به هر طرف نگاه می‌کنم هیچ نقطه‌ی امیدی نمی‌بینم.

در یک قسمت از استقاله چیزی دیدم، آن هم قلبم را هدایت کرد و گفت: یک نفر هست که اتفاقا تخصصش رسیدگی به شکستگی‌ها و شکستگان است. هیچ‌کس در این عالم بویی از این مدل رسیدگی نبرده است.

«أللّهُمَّ یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیر» تو کسی هستی که استخوان شکسته را عین اولش می‌کنی؛ هیچ فرقی هم نمی‌کند، عین اولش!

نمی‌دانم این را در اعتکاف گفتم یا نگفتم، داستان چی بوده؟ حالمان خوب نیست؛ همه می‌دانیم دیگر. یعنی مادی نگاه می‌کنیم حالمان خوب نیست. معنوی نگاه می‌کنیم، حالمان خوب نیست. این حال خوب نبودنِ خیلی هم بد نیست. خدا درجات حضرت آیت‌الله حائری را متعالی کند ان‌شاءالله؛ ایشان درد معده خیلی بدی داشت و من وقتی منزلشان رفتم، این‌قدر حالشان بد بود که نمی‌توانست بلند شود؛ من همین‌جوری کنار تخت بغل سر ایشان نشستم و بعد گفتم: «حاج آقا دعا می‌کنیم ان‌شاءالله که بالاخره خوب بشوید»

گفت: «نمی‌خواهد!»

گفتم: «برای چی نمی‌خواهد؟»

گفت: «یک دردی دارم که هر چند وقت یکبار خدا گوشم را می‌پیچونه و نمی‌گذاره بروم؛ برای چی می‌خواهی این را از من بگیری؟»

در استقاله آدم‌ها به کجا می‌رسند؟ به اینجا می‌رسند که حالمان خوب نیست؛ [اما این خوب نبودن] خیلی هم بد نیست. ما آدم‌ها اگر حالمان خوب باشد «إِنَّ الإنسَانَ لَیطْغَی أَن رَآهُ اسْتَغْنَی» بله، اگر حالمان خوب باشد، کمی می‌چریم و می‌پریم اما به خودمان بد ضرر می‌زنیم؛ این آدم طغیان می‌کند. آدمی که طغیان می‌کند، این «لَیطْغَی» خیلی کلمه خطرناکی است؛ روزی که طغیان کند و سدی را بشکند، آنوقت اگر بخواهی آب را به پشت سد برگردانی، مکافات است.

«خیری ندیده‌ایم از این اختیارها، ما را به زور هم که شده سربه‌زیر کن، ما را به جبر که شده سربه‌زیر کن»

ما اصلا خیری ندیدیم از اینکه تو ما را به خودمان واگذار کنی. ما دائم باید یک شکستگی داشته باشیم. درجات آقای فاطمی‌نیا هم ان‌شاءالله متعالی؛ ایشان می‌فرمود: «مؤمن در زندگیش یک زهرماری به همه نعمت‌هایش سنجاق شده، هر وقت می‌خواهد خیلی خوش باشد این زهرمار یک‌ سیخ می‌زند و قلبش می‌گیرد». برای چه؟ برای اینکه خدا ما را می‌شناسد که چه هستیم. خدا نمی‌خواهد بشناسد! من می‌شناسم، خودت می‌شناسی چه هستی؟!

این «أَلبَلاءُ لِلوِلَاءِ» که آقا امیرالمؤمنین(ع) فرموده، بلا برای نزدیکی شماست؛ به این معنا نیست که بلا باعث می‌شود که مثلا ما گناهانمان پاک شود یا درجاتمان افزوده شود. نه، بلا یعنی اینکه مواظب می‌شود ما مست نکنیم. کلا بلا همیشه همراه ماست. خب، این یک قدم را باید برویم.

[زمان جبهه] ما سمت گوجار خط داشتیم؛ یک طرح‌هایی بود که راننده‌های کامیون و وانت و اتوبوس و همه وسایل این مدلی، موظف بودند سالی مثلا nروز جبهه بیایند. یعنی اگر این کار را نمی‌کردند، بازداشت می‌شدند و این در شرایط جنگی کاملا طبیعی است. خلاصه یک بنده خدایی [با وانت] در خط گوجار آمد و از راه رسید و جلو سنگر زد. خیلی اوضاع گِلی بود و ایشان هم یک وانت خیلی بُرویی هم داشت؛ گفت: «من تا اینجا میام؛ من خط نمی‌روم! این کلید ماشین، هر کسی می‌خواهد خط برود، برود. هر چه می‌خواهد بگذارد و برگرداند. قانون هم همین را می‌گفت. این‌ها نباید خط می‌رفتند. ولی کلیدش را داد، مرام داشت.

بچه‌هایمان تعدادی خرج آر‌پی‌جی لازم داشتند، گلوله و چند تا چیز دیگر، این‌ها را بار زدند رفتند بالا، در راه برگشت شهید آوردند. بنده خدا هم این مدت نشسته بود و فکر می ‌کرد که این وانت سالم برگردد. اگر سالم بر نمی‌گشت بالاخره خسارتش را بعد از مدتی دوندگی به او می‌دادند؛ ولی نقد نمی‌دادند. خلاصه نشسته بود، یقه لباس باز، سی و چهار، سی و پنج سال سنش بود. یک زنجیر طلا اینجا آویزان بود، کسی کاری به او نداشت، پشت سر هم داشت سیگار می‌کشید. کنار این ارتفاعی که به سمت گوجار می‌رفت، نشسته‌بود. تا وانت آمد، بنده خدا رفت ماشین را بگیرد دید پشت ماشین جنازه است.

گفت با این‌ها باید چه‌کار کنم؟ گفتند: این‌ها باید بروند عقب.

رفت بالا یک نگاهی کرد دید بچه هستند. پانزده‌شانزده ساله، ریش‌هایشان در نیامده. یک نگاهی به ما کرد و گفت: این‌ها آن بالا می‌جنگیدند؟ گفتیم: بله. یک تسبیح، از این تسبیح‌های لاتی دستش بود، آن را می‌چرخاند. بعد گفت: یک عمر فکر می‌کردیم ما مَردیم. آمده‌ام اینجا، جرئت نکردم یک متر جلوتر بروم، اما این نوجوان‌ها دارند می‌جنگند. من فکر کردم بالا تکاوران هستند.

اسم شهید را نمی‌آورم، گرچه ما قبلا اسمشان را آورده‌ایم. بغض گلویش را گرفته‌بود. با بغض گفت: این‌ها را بدهید یک نفر دیگر ببرد عقب. من اینجا می‌ایستم، این قسمت را من می‌روم و برمی‌گردم. این‌ها را خالی کردیم، گفت: من با وانتم می‌روم بالا. من از این‌ها چی کمتر دارم؟

رفت بالا و سه‌چهار ساعت بعد وانت برگشت. ما به بچه‌ها سپردیم، وقتی آمد تحویلش بگیریم، او در آستانه تحول است. دیدیم وانت را یکی دیگر آورد. گفتیم: علی‌اصغر کو؟ گفت: پشت وانت خوابیده. خوابیده و شهید شده. بالا آمد و گفت: می‌خواهم بجنگم. سربازی هم رفتم. اسلحه گرفت، یک قدم به سمت خدا رفت، بعد از سی‌و‌هشت سال عمر. رفتیم بالای سرش، دیدیم یک شهید دادیم و آن هم علی‌اصغر است. یقه همینطوری باز بود، این زنجیر هم از آن‌طرف افتاده‌ بود. یک لبخندی روی لبش بود، من فکر نمی‌کنم در عمرم، چنین لبخندی زده‌باشم. این‌قدر شیرین بود. این‌قدر قشنگ بود. من فکر نمی‌کنم. بعضی‌ وقت‌ها آدم‌ها ده سال مطالعه می‌کنند، به اندازه یک تلنگر، انقلاب برایشان ایجاد نمی‌شود.

الان من می‌توانستم شروع کنم مثلا ۲۵ جلسه بگویم. اعتکاف است دیگر، بچه‌ها را گیر آورده‌ایم گوش مُفت است، mp3 اصول اعتقادات بریزیم. خیلی فایده‌ای ندارد! ما خودمان همه این‌ها را بلدیم و سه دوره درس داده‌ایم الان کجا را گرفته‌ایم؟!

اما وقتی مثلا بگویی امام‌حسین(ع) را می‌شناسی؟ دوست داشتی کربلا باشی؟ می‌خواهی به او سلام بدهی؟ می‌گوید بله. این‌جوری و با این، مسیر را شروع کنی.

یکی از مهمان‌هایمان مادریست که بچه‌های کوچک و همسرش شهید شده‌اند. فردا بعد از ظهر همینجا با او برنامه داریم. در قسمت خانم‌ها یک قبر ماکت برای دوتا بچه‌ کوچکش درست کرده‌ایم. دیشب وقتی آمد تا قبر را دید زانوهایش لرزید شروع کرد به گریه کردن. به من حسی دست داد، یک حس خیلی عجیب. خیلی عجیب! حس کردم در آن منطقه‌ و آن قسمتی که نشست خدا یک نگاه خاص به آدم‌های اینجا کرد. دل شکسته خیلی خریدار دارد. کاملا حس کردم. اصلا حس کردم دوست دارم الان توبه کنم، بروم نماز بخوانم و ذکر بگویم.

امام‌صادق(ع) می‌گوید دل‌شکسته دیدی برو دستش را بگیر و بگو التماس دعا.

این جمع‌ها که دوهزارتا، ده‌هزارتا، چهل‌هزارتا، صدهزارتا آدم جمع می‌شوند این عددها برای خدا عدد نیست؛ [فقط] یک نفر باشد که خدا احساس کند این آدم نیاز به توجه دارد.

خدایا این بچه‌ها که وضعشان خوب است نیاز به توجه ندارند؛ بعضی از آن‌هایی که الان دیگر بوی مرگ دور سرشان می‌پیچد، احساس می‌کند ملائکه دارند بهشان می‌گویند بدو کارت تمام است. آن‌ها یک‌دفعه دلشان می‌شکند.

بابایی که بچه‌اش را بزرگ کرده و الان بچه صدایش کلفت شده. پای پدر لب گور است، مادر نمی‌تواند راه برود. بابا به بچه می‌گوید چطوری بابا؟ می‌گوید خوبم و می‌رود. به آن بابا بگو التماس دعا.

مادری که جوانیش را از دست داده، قدش خَم شده، دیگر کسی نگاهش نمی‌کند، بچه‌هایش هم از سر شکم‌سیری زنگ می‌زنند احوالی می‌پرسند. گوشی را که می‌گذارد یک آه می‌کشد می‌گوید هی دنیا!

اگر این آه‌ها در بستر مناجات استقاله بیاید جهان را نجات می‌دهد.

از یکی از بزرگان سؤال کردند این داستان حضرت عباس چیست. او نه امام بوده نه معصوم. دوتا امام در کربلا بودند. چه‌جوریست؟!

ما که با آن‌ها زندگی نکردیم عراقی‌ها با آن‌ها زندگی کردند. صدام با همه صدامی‌اش کربلا را که می‌زد، حرم امام‌حسین(ع) را زد حرم حضرت عباس(ع) را نزد. دستور هم می‌داد افسرها نمی‌زدند. می‌ترسیدند می‌گفتند خدا خیلی هوای او را دارد.

پرسیدند سرّش چیست؟ گفت سرّش در این دل شکسته است. نه دلاوری‌اش مهم است نه فلان.

با دندانش مشک را نگه داشته بود، یک‌دفعه دید مشک سَبُک است. به پایین نگاه کرد دید تیر خورده و آب‌ها روی زمین ریخته. سرش را بالا کرد گفت خدا دیگر بروم چهکار؟!

بیرون خیلی گناه زیاد است به اینجا پناه آورده‌ای. بشمار، شصت‌هفتاد ساعت دیگر باید خداحافظی کنی خیلی وقت نداریم.

در وداعیه یک اعتکاف بودم گفتم در چشم بچه‌ها نگرانی می‌بینم. بهشان گفتم نگرانیتان را درک می‌کنم سه‌روز اینجا بودی با خدا دوست شدی، بیرون زورت نمی‌رسد خراب خواهی کرد. نگرانی!

چه‌کار کنیم؟

من یک آدم سراغ دارم. » کلنا سفن النجات و السفینه الحسین اسرع» در پناه امام‌ حسین(ع) بیا.

من امشب نمی‌خواهم خیلی حرف بزنم. می‌خواهیم مناجات کنیم. امشب را وقت داری خودت را پاک کنی که از


فردا روزه می‌گیری اینجا ملائکه دورت بگردند.

 

 

 

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید