امروز 27 خرداد 1405 - 30 ذو الحجة 1447
خواندنی ها

متن سخنرانی _ حقیقت این است ( 6 ) _ شب ششم دهه محرم 1401

27 خرداد 1405 -   12:00 ق.ظ  دسته بندی: حقیقت این است

یا حبیب

متن سخنرانی

  سیدمحمدانجوی‌نژاد

موضوع: حقیقت این است _ قسمت ششم

تاریخ: 1401/05/12

عناوین اصلی:

»بررسی انواع نگرش نسبت‌به زندگی

»سرفصل‌های لذت‌های دنیا از دید خداناباوران

»جاودانگی؛ گمشده بشر

 

 

»بررسی انواع نگرش نسبت‌به زندگی

در ادامه بحث حقیقت این است امشب به بحث حقیقت زندگی نگاهی می‌کنیم. خیلی کاری به تاریخ نگاه مردم، عقلا و اجتماعات به زندگی و تعریفی که از آن می‌کنند نداریم. همین امروز را بخواهیم بررسی و طبقه‌بندی کنیم، چند مدل نگرش نسبت‌به زندگی وجود دارد.

نوع اول: یک مدل نگرش نسبت‌به زندگی حالا چه با خدا و چه بی‌خدا باشد، اعتقادش این است که زندگی سراسر رنج، مرارت، تعب و تلخی است و برایش فلسفه دارند؛ یعنی مثلاً آن‌هایی که خدا را باور دارند می‌گویند خدا اصلاً دنیا را برای رنج بردن خلق کرده است. در برخی از فرقه‌ها و نحله‌ها و نگرش‌های اسلامی و در برخی از اربابان ریاضت در اسلام ما این را داریم که اصلاً فلسفه خلقت رنج بردن است. آن‌هایی که خدا را هم قبول دارند اعتقادشان این است که ما داریم رنج می‌بریم که این دنیا را بگذرانیم. شما هر چقدر بیشتر رنج ببرید حتماً روز قیامت سرافرازترید و کار به جایی می‌رسد که همین خداباوران با خوشی در زندگی مبارزه می‌کنند؛ یعنی اصلاً اعتقادشان این است که اگر روزی خوشی بهشان رسید حتماً معصیتی بوده است؛ خدا ما را در دنیا خلق کرده تا رنج ببریم. برخی‌هایشان خدای مدل دیگری را قبول دارند. فرض می‌کنیم در مکتب‌های هندی که اهل ریاضت هستند شاید این خدای ما را هم قبول نداشته باشند و خدای دیگری برای خودشان دارند؛ ولی می‌گویند فلسفه این است که ما باید در دنیا رنج ببریم.

در خاطرات آشیخ‌رجبعلی‌خیاط جمله‌ای نوشته که این جمله را این مدل آدم‌ها خیلی زود گُل می‌گیرند. آشیخ‌رجبعلی نشسته بود. هوا گرم بود. بعد او شروع کرد به باد زدن و از خنکای بادبزن لذت برد. به محض اینکه لذت ایجاد شد سریع بادبزن را زمین گذاشت و گفت: «اَللّهُمَّ إنی أَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ»؛ توبه می‌کنم که لذتی از این بادبزن بردم درحالی‌که تو فقط می‌خواهی من از ذکر تو لذت ببرم. البته این جمله مال معصوم است؛ اما تفسیر این جمله و تطبیق دادنش با حرکت بادبزن به این سادگی نیست که آشیخ‌رجبعلی فرموده. مقصود قطعاً چیز دیگری است که حالا چون فردا شب بحث ما بیشتر راجع‌به خدا خواهد بود آنجا من می‌خواهم انواع خدا و حقیقت خدا را بگویم. امشب حقیقت زندگی است. آنجا می‌پردازیم به اینکه با این مدل خدایی که این‌ها دارند، برداشت‌هایشان از روایات، آیات و دعاها هم اشتباه است؛ یعنی فرض غلطی دارند که جلسه اول توضیح دادم. فرضیه‌ای غلط ایجاد می‌کنند بعد برای فرضیه غلطشان شروع می‌کنند از قرآن و روایات شاهد جمع می‌کنند در‌حالی‌که فرض غلط است. «مِن كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيرِ ذِكرِكَ» اینجا لذت قطعاً قرینه و تعریفی دارد که بعد در جای خودش خواهیم گفت.

نوع دوم: کسانی هستند که خداباور نیستند و اصلاً خدا را هم قبول ندارند و می‌گویند ما برای دنیا هیچ مدیری نداریم. آن‌ها هم کسانی هستند که اعتقاد دارند زندگی سراسر رنج و درد است. چون هدف هم ندارند، می‌گویند ما ماحصل یک تصادف تلخیم. ماحصل یک تصادف تلخ! مثلاً الان من می‌بینیم بعضی از خواهرها و برادران دانشجو حتی جدیداً دانش‌آموز نوشته‌های آلبرکامو را می‌خوانند. درحالی‌که در کتاب «خودکشی» این شخص تعریفی از زندگی می‌کند که اگر تو این تعریف را ببینی دیگر اصلاً اعتماد نمی‌کنی هیچ جمله‌ای را از کامو بخوانی. او می‌گوید زندگی یک تلخی و پوچی سراسری است که ما به اجبار و تصادفاً وسط این تلخی قرار گرفته‌ایم و تنها راه نجات از این تلخی قطعاً خودکشی است! که البته گروه‌های شیطان‌پرستی و… بیشتر از این جملات استفاده می‌کنند، چون بالأخره عالم و ادیب است. علم داشته حرف‌هایش قشنگ نوشته شده. می‌توان یک لعاب علمی ادبی هم به حرف‌هایش داد.

گروه دومی داریم خدا را هم قبول ندارند که باز زندگی را هم قبول ندارند. می‌گویند این زندگی چیست؟ همه‌اش تلخی است. بعد شما اصلاً نمی‌توانی برای این مدل آدم‌هایی که ما اسمشان را تلخ‌نگر می‌گذاریم، شیرینی زندگی را اثبات کنی. چرا؟ چون باز فرضی دارند که آن هم غلط است. فرضش پوچی است. در فرض پوچی شما نمی‌توانید بهش بگویید ببین اینجا چقدر نرم است؛ چقدر این غذا خوشمزه است؛ چقدر این آدم خوشکل است؛ چقدر این منظره زیباست؛ چون بلافاصله از تو سؤال می‌کند: خب تهش که چی؟ چی به من می‌رسد؟ تصویری در چشم من می‌رود، مزه‌ای در دهان من می‌رود و صدای قشنگی به گوش من می‌رسد. که چی؟ این‌ها چیست که شما دلتان را به آن خوش کردید؟ این گروه دوم هم کسانی هستند که تلخی زندگی را کاملاً باز می‌کنند و در همه جا گسترده می‌کنند.

نوع سوم: این‌ها خداناباورند. به خدا و مدیریت خلقت بهشت، جهنم، معاد و…  اعتقاد ندارند؛ اما کسانی هستند که بالأخره می‌بینند که ما داریم در این دنیا زندگی می‌کنیم؛ شروع کردند به نوشتن و فکر کردن به فلسفه‌ای که بگویند اینجایی که الان ما تصادفی هم قرار گرفتیم خیلی خوب است.

خیلی‌ها در دنیا هستند که خدا را قبول ندارند؛ اما دنیا را قبول دارند. تصادفی یا هر چه بوده، خدا بوده یا نبوده. یا بعضی‌هایشان می‌گویند خدا خلق کرده و رفته، بقیه‌اش دیگر با خودمان است. این‌ها اعتقاد دارند که دنیا خیلی قشنگ است و چند گزینه را از دنیا انتخاب کردند که این گزینه‌ها سرفصل تمام لذت‌های دنیاست.

 

»سرفصل‌های لذت‌های دنیا از دید خداناباوران

1- اولی خلاقیت؛ ما از خلاقیت در دنیا لذت می‌بریم. خدا رفته و خالق ماییم. ما خالق هستیم. همان کسانی هستند که الان در برخی از کشورهای غربی سردخانه‌های مخصوصی ایجاد کردند و آدم‌ها وقتی که از ادامه زندگی ناامید می‌شوند به آنجا می‌روند و منجمدشان می‌کنند. می‌گویند ما خالقیم فعلاً او را منجمد کن. الان علممان به آن نقطه نرسیده است که آدمی که منجمد می‌شود را  دوباره برگردانیم؛ [ولی با آن نقطه] می‌رسد.  در این فریزر و یخچال باشد، صد سال، سیصد سال دیگر علم به اینجا می‌رسد ما او را راه می‌اندازیم!

سریال و فیلمش را هم می‌سازند. بعضی از این سریال‌ها و فیلم‌های آخرالزمانی مثل «صد» و این‌هایی که این مدلی کار می‌کنند، آن‌ها در طول زمان در رفت و برگشتند. آدم وقتی این را می‌بیند لذت می‌برد و می‌گوید اگر واقعاً خلقت این است کاش من به جای پنجاه‌شصت سال در دنیا سه هزار سال بتوانم عمر کنم. این‌ها چطوری توانستند؟ و این‌ها اعتقاد دارند ما خلاقیم. می‌گویند خدا اگر باشد یا نباشد مهم نیست موضوع این است که اگر باشد هم خالقیت را به بشر واگذار کرده اگر نباشد هم خلاصه ما خودمان یاد گرفتیم. ما الان ربات خلق می‌کنیم چند وقت دیگر هم انسان خلق می‌کنیم. همین الان هم دارند با فناوری‌های جدید حیوان را یک جورهایی خلق می‌کنند. حالا خلق که نمی‌شود بگوییم، درست می‌کنند دیگر. مونتاژ می‌کنند. می‌گویند ما الان به اینجا رسیدیم. بعد این‌ها می‌نشینند و واقعاً لذت می‌برند. مثلاً نود سالش است؛ ولی امید دارد که من برمی‌گردم و ادامه می‌دهم در این دنیا ما خالق هستیم.

۲_ تناسخ که برخی از این‌ها اعتقاد دارند ما یک دوره زندگی می‌کنیم؛ اگر الان فقیر باشیم که این تناسخ معمولاً فلسفه فیلسوفان کشورهای فقیری است که در تبعیض و اختلاف بین فقیر و غنی هستند مثل فرض می‌کنیم هند. جاهایی که پولدارهای وحشتناک دارد و فقرای وحشتناک. آن‌ها کنار هم زندگی می‌کنند. عکس هوایی دهلی نو را زده و شما می‌بینید جزیره‌ای با درخت درست کردند وسطش پر از کاخ‌های تریلیاردی و این طرفش حلبی‌آباد به فاصله دویست متر. آن‌ها هیچ تعارضی هم به هم نمی‌کنند. چرا؟ چون به تناسخ اعتقاد دارند. می‌گویند کسی که الان خیلی دارد از دنیا لذت می‌برد در زندگی قبلیش که یادش نیست آدم خوبی بوده الان دارد لذت می‌برد و من که در حلبی‌آباد دارم جان می‌کنم تقصیر خودم است در زندگی قبلی که یادم نیست آدم بدی بودم. الان آدم خوبی هستم دفعه بعد وسط دهلی می‌روم و آن‌ها به حاشیه دهلی می‌آیند.

این گروهی بعدی که اینجوری خودشان را راضی کردند. اگر برادرها و خواهرها کمی دقت کنند در این دو گروه که خودشان را راضی کردند تنها راه راضی کردن آدمی که خدا ندارد این است که به جاودانگی برسد. اصلاً همه بدون جاودانگی پوچیم. این گروه هم کسانی که هستند که زندگی را تلخ، شیرین و یا هر چیزی که هست می‌گویند یک برهه است که باید بگذرانیم، بالا برویم و برگردیم. این کارها را انجام می‌دهند.

۳_عشق: محبت در زندگی و محبتی که الان در کره زمین است ارزش زیستن را دارد. اگر آدمی گیر آوردند بهش محبت کنند و یا او به آن‌ها محبت کند، خدارا شکر. گیر نیاورد و آدم‌ها دلش را زدند، سراغ حیوانات می‌رود. حیوانات هم دلش را زدند سراغ طبیعت و گیاهان می‌رود. طرف هفتاد سال است با عشقِ احیایِ جنگلِ فلان دارد زندگی می‌کند. فقط هم گیاهان جنگل! یک خانم دانشمند فرانسوی است. حالا من سعی می‌کنم اسامی را نگویم چون دنیا دنیای سرچ است دیگر، نوجوانی اسم را می‌شنود سریع می‌رود سرچ می‌کند تهش را در می‌آورد بعد یک سری چیزهایی توی آن دارد که شاید قدرت تمییزش را نداشته باشد. ولی خانمی که الان مثلاً بالای هشتاد سال سنش است پنجاه و پنج سال است در آمازون به عشق یک مدل قورباغه دارد زندگی می‌کند. که این را احیا کند و مراقب باشد منقرض نشود. عشق این مدلی! یا مثلاً پاتریس‌لومومبا در کتاب «فلسفه زندگی»‌اش با این جمله شروع می‌کند «من به عشق آینده مرفه کودکان آفریقایی دارم زندگی می‌کنم». عشق چیز عجیبی است. فکر نکن عاشقی فقط مال خداباوران است. نه، عشق انگیزه زندگی است. من به عشق آینده مرفه کودکان آفریقایی دارم زندگی می‌کنم و می‌گویم اگر من هشتاد سالم است بتوانم خودم را تا نود سالگی بکشانم، ده سال جلوترم.

یا حتی در جاهایی عشقی می‌بینیم که ما متدینان خداباور چهارچنگولی می‌ایستیم که این دیگر کیست؟! قطعاً یکی از حسرت‌های من به‌عنوان کسی که دوست دارد مجاهد باشد، رزمنده باشد، بجنگد، مقابل ظلم بایستد و از مظلوم دفاع کند در روز قیامت این است که خِر چگوآرا را بگیرم و بگویم تو به چه انگیزه‌ای تمام زندگی‌ات را پای دفاع از مظلومین گذاشتی که من خداباور معتقد به بهشت و جهنم اندازه تو ویلون‌سیلون بیابان‌ها و خطرات و رنج‌ها و دردها و شکنجه‌ها نشدم؟! تو چطوری چگوآرا شدی؟! که هنوز که هنوز است بعد از چندین دهه هر کی هر جای جهان می‌خواهد مبارزه کند او را می‌شناسد. بالأخره تی‌شرتی از او پوشیده است. زندگی کرده برای همین! بعد جالب اینکه کوتاه زندگی کرده و جالب اینکه زود هم رفته، راضی هم بوده. پس برای اینکه انسان از زندگی لذت ببرد اول می‌گویند خلاقیت است و دوم عشق.

عشق قدرت دارد. من به یکی از خواهرانی که در شهر دیگری آوردنش و گفتند داشته خودکشی می‌کرده شما چیزی به او بگو، گفتم که چرااین‌جوری است؟ گفت شنبه بیدار می‌شدم دلیلی برای بیدار شدنم نبود. گفتم آقای فلانی شما در این شهر خیریه می‌شناسی؟ گفت ما خودمان خیریه داریم. گفتم او را ببر پیش کودکان یتیم، محروم و فقیر کمی بخنداندشان بفهمد برای اینکه انسان بخواهد به زندگی‌اش عشق داشته باشد لازم نیست همیشه معشوق باشد. دقت کن بعضی وقت‌ها می‌شود عاشق باشد.

قرار نیست همیشه دنیا به ما سرویس بدهد. بعضی‌وقت‌ها ما می‌توانیم سرویس بدهیم و همین سرویس دادن انگیزه ایجاد می‌کند. آدمی که همیشه منتظر این است که از دنیا چیزی بهش برسد که لذت ببرد در جاهایی هم می‌رسد به نقطه‌های کامو و خودکشی؛ اما آدمی مثل پاتریس‌لومومبا یا چگوآرا یا مثل خیلی مثال‌های دیگر؛ من عمداً در مثال‌هایم خارجی‌ها را می‌آورم می‌دانید الان دارم بی‌خداها را می‌گویم دیگر، بحث راجع‌به بی‌خداهاست. این کسانی که به خدا اعتقاد ندارند، ببینید چطوری دارند زندگی می‌کنند؟! بعد بچه شیعه مؤمن و دهه محرمی ما خیلی با عشق‌ورزی بیگانه است! عشق‌ورزی! خیلی از ما شاید در دنیا قسمتمان نباشد معشوق باشیم. اصلاً می‌دانید که معشوق؛ یعنی باید عاشقی پیدا بشود دیگر، ولی عاشقی را خودت می‌توانی انتخاب کنی. لازم نیست کسی تو را بپسندد. تو می‌توانی بپسندی. عاشقی را می‌شود انتخاب کرد.

آن پدربزرگ و مادربزرگی که همین الان در تهران بالای هشتاد نود سال سن دارند و چقدر سرزنده هستند که تصمیم گرفتند حالا که فرزندان ما رفتند خارج و معلوم نیست سالی یک بار هم بیایند یا نیایند و دو هفته‌ای یک بار هم ممکن است به ما زنگ بزنند یا نزنند و آن زنگی هم که می‌زند، من از لحنش می‌فهمم که فقط زنگ زده زشت نباشد! هستی‌ام را برای بچه‌ام گذاشتم. ثروتم را بهش دادم خارج رفته و به جایی رسیده. و بعد می‌گوید ما دو تا رسیدیم به افسردگی که پاره تنمان است! خیلی از مادرهایی که الان بچه‌هایشان دارند دور و برشان می‌چرخند و به پدر و مادرها آویزانند، بچه‌ها در سن پایین این هستند. بزرگ شوند معلوم نیست دور کی بچرخند؟ بعد می‌گویند وقتی که ما این را دیدیم به نقطه‌ای رسیدیم که دوتاییمان برویم دراز بکشیم تا بمیریم. یک‌دفعه این جرقه به ذهنمان زد که گرچه الان شصت‌وپنج هفتاد سالت است و دیگر معشوق نیستی؛ اما می‌توانی عاشق باشی. دو طبقه خانه‌مان را رسیدگی کردیم چهارتا دختر خانم آوردیم اینجا را مرتب کردند در حد یک مهدکودک قشنگ و شروع کریم به فرزندی یا سرپرستی قبول کردن ایتام. سالانه پانزده‌بیست‌تا می‌گیریم اصلاح می‌کنیم بیرون می‌دهیم. سه‌چهار سال پیش در تلویزیون نشان داد و گفت الان نود سالم است و از خدا می‌خواهم صد و ده سال صد و بیست سال به من عمر بدهد. عشق‌ورزی خیلی انگیزه بالایی است.

فعلاً هنوز در قسمت خداناباوران هستیم؛ علی‌رغم اینکه در قسمت پوچی و مرارت زندگی خیلی از خداباوران و مؤمنین هم بودند؛ خداناباورانی هم داریم که خیلی قشنگ دارند زندگی می‌کنند و آرزو می‌کنند خدا بیشتر بهشان عمر بدهد. پس اولی خلاقیت؛ دومی عشق؛ که این را هم گفتم اگر این دو تا را هم کنار همدیگر بگذارید خیلی کمک می‌کند.

۴_علم: سومین جاذبه در زندگی که اتفاقاً خداناباورانِ خیلی زیادی جذب این جاذبه شدند، علم است. علم! چندین بار در بحث‌های مختلف «آرامش»، «بهجت در زندگی»، «انگیزه» و بحث‌های مختلف دیگر خدمت برادران و خواهران سن بالایمان حتی گفتم که اگر تو روزانه به سلول‌های مغزت خوراک علمی ندهی افسرده می‌شوی. روزانه! به سلول‌های مغزت باید خوراک علمی برسد. اگر از بُعد علمی به سلول‌های مغز تزریق و ارضا نشود، سلول‌های افسردگی شروع به تکثیر شدن می‌کنند. و علم همین است.

انیشتین که البته خداباور بود، برای پروفسور حسابی هم این را می‌گویند که خداباور و بچه شیعه است. می‌گفت یکدفعه حالش بد می‌شد سریع در را باز می‌کردند. چی شده آقا؟ دارد از حال می‌رود دکتر خبر کنید. می‌رفتند دکتر می‌آوردند. دکتر می‌گفت فشارش خیلی پایین است چی شده؟ ضربان قلب را چک می‌کرد و بعد یکدفعه خدمتکارش و یا خانمش روی میزی که برایش صبحانه آورده نگاه می‌کرد می‌دید ناهار و شام و صبحانه بعدی هم هنوز گذاشته! هیچ‌کدام را نخورده! آقای دکتر این مال غذا نخوردن نباشد؟

– غذا خوردی؟

– من یادم رفت. مشغول مطالعات علمی بودم.

علم لذت‌بخش است. هر علمی! بله ما علمی داریم که در دین هم تأکید شده علمی باشد که به درد بخورد. خیلی‌خب، حالا من به جایگاهی رسیدم علم به‌درد بخورم را انجام دادم. الان هم به جایی رسیدم که زکات علم به‌درد بخورم را هم دادم و اصلاً در خانه سالمندان هستم. نشستم دارم دوره کامل تاریخ می‌خوانم؛ آقا این دوره تاریخ را به کی می‌خواهی درس بدهی؟ به هیچ کس. من دیگر اصلاً پارکینسون دارم. حرف هم خوب نمی‌توانم بزنم. چته پس؟ برای اینکه سرزنده می‌شوم. هر علمی!

علم سومین جاذبه قشنگ زندگی است. پس اگر یک بچه مؤمن حزب‌اللهی امام‌حسینی شب ششم محرمیِ کفِ کانون رهپویان وصال نشستهِ به معاد قیامت، بهشت، خدا، معجزه و غیب باور دارد؛ اما خلاقیت ندارد دنبال علم نمی‌رود و معشوق بودن یا عاشقی را تجربه نمی‌کند، این آدم با آن چیزهایی که گفتم نمی‌تواند افسردگیش را رفع کند. دنیا برایش تلخ است. روزانه خوراک علمی ندارد. نه عشق می‌ورزد نه معشوق است خلاقیت هم نمی‌کند با خدا پیغمبر(ص)، مفاتیح، نهج‌البلاغه، زیارت‌عاشورا، ذکر و… نمی‌تواند افسردگیش را رفع کند.

درمان این درد در این ذکر نیست. در این طرف است؛ این طرف که خدا مکانیسمی برای خلقت ایجاد کرده مثل اینکه تو نمی‌توانی بگویی من دماغ و دهانم را بگیرم زنده هم می‌مانم. در ذهنم شروع به ذکر گفتن می‌کنم توسل می‌کنم می‌روم کنار ضریح امام‌حسین(ع) می‌نشینم پلاستیکی به سرم می‌کشم و می‌گویم ان‌شاءالله خفه نمی‌شوم! خفه می‌شوی دیگر. بقیه‌اش هم همین است. مغز هم همین است. چرا فکر می‌کنی مغز و ریه متفاوتند؟ اگر مسائل فیزیکال ریه‌ات را داری رعایت می‌کنی مسائل فیزیکی مغزت را هم باید رعایت کنی. خلاقیت، علم و عشق این‌ها لازمه شیرینی زندگی است.

قسمت بعدی می‌آییم سراغ گروه بعدی که متدینانی هستند که به خدا و قیامت هم اعتقاد دارند. باورهای مذهبیشان را هم دارند و البته نسبت‌به دنیا هم دوست دارند زندگی‌ای داشته باشند که غیر از اینکه از این دنیا لذت می‌برند و احساس فایده و افاده می‌کنند، آن دنیا را هم قبول دارند. گرچه من خدمتتان بگویم اگر کسی زندگی‌اش را وقف سه گزینه خلاقیت، علم و عشق بکند زندگی سالمی کرده. این زندگی سالم است. ما خیلی آدم فاسد و کثیف که این سه گزینه را داشته باشد کم داریم شاید اصلاً نداشته باشیم. بله من و شما می‌توانیم با آموزه‌های دینی‌مان بگوییم اگر چگوآرا مسلمان بود داستان قیامتش اینجوری بود؛ اما در آن کانتکس خودش، ما که نمی‌توانیم بگوییم چه خبر است. خدا باید قضاوت کند. در آن قسمت بررسی می‌شود.

اگر کسی این سه گزینه را داشته باشد از نظر ما سالم زندگی کرده. قیامت چه می‌شود، حسابی است که بار‌ها شنیدیم همه جا هم گفتند تحت عنوان «مُرْجَوْنَ». این نه در حساب اولین است که سمت راستی‌ها هستند یعنی اصحاب الیمین و نه در حساب الشمال سمت چپی‌هاست. نه بهشت است و نه جهنم. حساب «مُرْجَوْنَ» است. اسم «مُرْجَوْنَ» که می‌دانید یعنی چه؟ یعنی حسابِ «امیدواران». متن روایت امام صادق(ع) است در جایی که خدا فیلتر‌های دیگری برای قضاوت دارد می‌رود آنجا وارد می‌شود. حالا ما که خداباوریم و به خدا هم اعتقاد داریم، به بقیه‌اش هم اعتقاد داریم.

اگر این سه گزینه را نداشته باشی زندگی‌ات تلخ است. دنیا هم تلخ است. ممکن است از این سه گزینه تو دوتایش را نداشته باشی آن یکی دیگر قطعاً و صددرصد جبران نمی‌کند. برای شیرینی کامل در زندگی سه تایش لازم است؛ اما بالأخره کاچی بهتر از هیچی! به جای اینکه صددرصد زندگی‌ام تلخ باشد سی درصدش را شیرین می‌کنم شصت درصدش را شیرین می‌کنم. خوش به سعادت متدینی که سه تایش را دارد.

 

»جاودانگی؛ گمشده بشر

برگردیم بیست دقیقه قبل‌تر که گفتم آن‌هایی که قائل به تناسخ‌، علم، خلاقیت و یا عشق هستند گم شده‌ای هم دارند که آن وسط‌ها یک جوری چپانده‌اند، آن هم جاودانگی است. که آقا بشر طوری خلق نشده است که با این صد سال دویست سال و حکومت بر کره‌زمین و منظومه‌شمسی راضی و ارضا شود. بشر جاودانگی می‌خواهد. فقط دنبال همین است. اگر هم نتواند علمی ثابتش کند، فیلم و سریالش را می‌سازد و می‌نشیند حال می‌کند! گذر در زمان سه هزار سال بالا می‌آید چهار هزار سال عقب می‌رود، دو هزار سال می‌رود آن‌طرف! و الان می‌دانید از سال 2000 به این طرف اغلب سریال‌ها آخرالزمانی است. چرا؟ گمشده بشر جاودانگی است. این‌ها فهمیدند نان در سریالی است که به جاودانگی بپردازد. ده سال یارو دارد پیگیری می‌کند! نان در این سریال است. برای اینکه گمشده بشر جاودانگی است.

جدیداً عالم دارد می‌فهمد که اگر کره‌زمین را به بهترین شرایط و بهترین گزینه‌ها آرایش کنیم، باز هم این بشر سیراب نمی‌شود و اگر سند منظومه‌شمسی را هم به نامش بزنیم باز هم سیراب نمی‌شود. این چیزی است که همان اول در ادیان برایش فکر می‌شود؛ یعنی وقتی به دین برمی‌گردی می‌گوید آن سه گزینه سر جایش، ذکرت سر جایش، معبودت سر جایش، خدا سر جایش، همه سر جایش؛ اما ما برای تو جاودانگی هم ایجاد کردیم. حالا ما از جاودانگی چه استفاده‌هایی می‌کنیم؟ ما یک استفاده حداقلی از جاودانگی می‌کنیم آن هم این است هر جا اینجا گیر می‌کنیم می‌گوییم ان‌شاءالله قیامت!

– آقا خانه چی شد گیرت آمد؟ نیامد؟

– نه آقا خانه چی؟ همین خانه‌ای هم که داشتیم اجاره‌ها پنج برابر شده الان داریم می‌رویم کانکس!

– خب حالا چرا خوشحالی؟

– ان‌شاءالله قیامت خدا جبران می‌کند.

استفاده حداقلی از جاودانگی، مال مؤمنان بی‌عرضه است. هم مؤمن است هم بی‌عرضه‌. هر چه بهش می‌گویی به قیامت حواله می‌دهد.  فلان چیز؟ ان‌شاءالله قیامت! تنبل است نرفته کار کند، درس نخوانده، مشکل دارد، زندگی‌اش اینجوری چپلی چپو و درهم است! خودش هم معلوم نیست چه خبر است؟ شنبه چهارشنبه‌اش قاطی است! بعد می‌گوید این دنیا چیست! آقا «الدُّنيا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ»! و تا مثلاً حاج‌آقا روی منبر می‌گوید برادران! خواهران! دنیا مزرعه آخرت است، سری با تجربه و تعمیق یعنی خیلی من عمیقم تکان می‌دهد. بله! آقا چهل سال علافی و بی‌عرضگی، درس نخواندن و جهاد نکردن را با انداختن به گردن جاودانگی! چه می‌شود؟ بله می‌شود این هم می‌شود. بالأخره خدا خدای تنبل‌ها هم هست دیگر. می‌شود دیگر! حالا اینجا خونه بهش ندادند حال هم نداشته  دنبالش برود، کار بهش ندادند و حال نداشته درس بخواند. گناه نکرده که حال نداشته. این حرف‌ها در شیراز خیلی گفتن ندارد باید به شهری دیگری برویم که حال نداشته باشند! بعد خدا در قیامت به این آدم چیزی می‌دهد دیگر؛ ولی می‌دانید که یکی از دردهای بزرگ مؤمن در قیامت این است که مسیر کمال را در دنیا طی نکرده باشد. آنجا از بغل‌دستی‌اش خیلی عقب می‌افتد. حداقل در برزخ و پل صراط خیلی اذیت می‌شود. توی بهشت معلوم نیست چه خبر است.

استفاده حداکثری از جاودانگی چیست؟ استفاده حداکثری از جاودانگی این است که واقعاً تمام تلاشش را برای سه گزینه خلاقیت، علم و عشق بگذارد و بداند که این تلاش عقیم نمی‌ماند، یک عمر عشق دهنده داشتی، نگو آقا دستم را تا اینجا عسل کردم در دهان مردم کردم گاز گرفتند. اولاً عزیزم آدم اینجای انگشتش را عسل می‌کند و در دهان مردم می‌کند؛ تا اینجا عسل کنی بگذاری در دهان مردم که به معده‌اش رسیده! ثانیاً عشقی که دادی عقیم نمی‌ماند. عشق دارد می‌رود جلو. علم! تا یک جایی رفتی شاگرد تربیت کن، دست شاگردان بده تا ادامه بدهند. ثروت! باقیات صالحات بگذار. اگر فرزند خوب تربیت کنی ارثت می‌شود باقیات صالحات. باقیات صالحات الزاماً مسجد، بیمارستان و تیمارستان ساختن نیست. فرزند خوب است سالم زندگی کند مسیرت را ادامه ‌دهد؛ ارثت، علمت، شاگردانت و … باقیات صالحات می‌شوند.

هر روزی علم، ثروت، خلاقیت عقیم نمی‌ماند. اصلاً! و جالب این است ما بحثی اخلاق داریم تحت عنوان «انشاء». «انشاء» چه می‌گوید؟ می‌گوید شما یک بذر را می‌کارید و می‌روید حالا یا جای دیگر می‌روید یا می‌میرید، این بذر جوانه و درخت می‌شود و نسلی شروع می‌کند به حرکت کردن و در ادامه حیات تا الی بی‌نهایت هر چقدر این نسل حرکت مثبت کند مثل شرکت هرمی بهره‌ای می‌رسد به آن کسی که انشاء کرده؛ یعنی بذر را کاشته. و الان خیلی از ما شاید نکاشتیم امشب، فردا برویم کار خیری شروع کنیم تصمیم بگیریم برای باقیات و صالحات. پس شیرینی و ارزش زندگی در کام مؤمن اول جاودانگی است.

دوم: برای مؤمن در طول زندگیش نزدیک شدن به خدا که اسمش را تقرب می‌گذاریم هم لذت‌بخش است. در بیست سالگی می‌بیند غضبش غضب حیوانی است؛ شهوتش شهوت حیوانی یا انسانی است؛ کنترل کظمش خیلی ضعیف است؛ مهرش اندک است؛ عشقش خودخواهی است اسمش را عشق گذاشته است مثل عشق‌های سن پایین که بیشتر خودخواهی است. همه این‌ها را می‌بیند بعد می‌گوید منبع عشق آن بالاست. عشق دهنده! منبع مهر آن بالاست. مهر دهنده! منبع روزی آن بالاست روزی‌ می‌دهد حساب و کتاب نمی‌کند. می‌بیند همه منبع‌های خیر آن بالاست. بعد از بیست سالگی شروع می‌کند صفاتش را به صفات خالق و خدا نزدیک کردن. در بیست‌وپنج سالگی احساس لذت از بودن می‌کند. رشدی را می‌بیند می‌گوید اگر من در بیست‌وپنج سالگی این هستم اگر  تا پنجاه بروم از نظر صفات به خدا نزدیک شدم. کسانی که فکر می‌کنند راه نزدیکی به خدا فقط صلاة است ضرر می‌کنند. نه، صلاة وسیله است. نماز وسیله است. کسب صفت ارزش است. در شصت سالگی هفتاد سالگی لذت می‌برد.

به حاج‌آقارحیم‌ارباب صدوشش سالش است می‌گویند: چطوری؟ چه خبر؟

می‌گوید: عالی عالی!

چشمش نمی‌بیند، نه معده دارد بخورد، نه پا دارد راه برود، نه چشم دارد ببیند، نه گوش دارد بشنود، نه چشایی در دهانش مانده که بچشد و نه توان در بدن دارد که حرکت کند. چرا خوشحال است؟ و چرا وقتی بهش می‌گویند حاج‌آقا نظرت راجع‌به زندگی چیست؟

گفت: من دوست دارم فلان شوم.

گفتند: الان شما صدوسه سالت است!

گفت: ای آقا آرزو بر جوانان عیب نیست!

چرا اینقدر سرزنده است؟ برای اینکه در طول زندگیش صفاتش به صفات الهی نزدیک شده و این تقرب لذت‌بخش است.

 

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید