امروز 16 فروردین 1404 - 5 شوال 1446
خواندنی ها

متن سخنرانی - شرح سوره واقعه (2)

15 فروردین 1404 -   12:00 ق.ظ  دسته بندی: شرح سوره واقعه

یا رافع
متن سخنرانی
سید محمد انجوی‌نژاد
موضوع: شرح سوره واقعه – قسمت دوم
تاریخ :1403/10/01

 

 

عناوین سخنرانی:
» منظور از زوج آفریده‌شدن در سوره واقعه چیست؟
» در آن دنیا مشخص می‌شود که خوشبخت‌های واقعی و بدبخت‌های واقعی چه کسانی هستند!
» وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ چه کسانی هستند؟

 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ ﴿١﴾ لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ ﴿٢﴾ خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ ﴿٣﴾ إِذَا رُجَّتِ الأرْضُ رَجًّا ﴿٤﴾ وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا ﴿٥﴾ فَکَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا ﴿٦﴾ وَکُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلاثَةً ﴿٧﴾ فَأَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ ﴿٨﴾ وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿٩﴾ وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ﴿١٠﴾ أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ﴿١١﴾ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ﴿١٢﴾ ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ ﴿١٣﴾ وَقَلِیلٌ مِنَ الآخِرِینَ

 

» منظور از زوج آفریده‌شدن در سوره واقعه چیست؟
در جلسه قبل تا «فَكَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا وَكُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً» رو عرض کردیم که ازواج ثلاثه نشان دهنده این است که قرآن برای گروه‌های ما تفسیر زوجی قائل است و اعتقادش این است که همان‌طور که ما در دنیا زوج آفریده شده‌ایم در آخرت هم زوج محشور می‌شویم و این ترجمه لغتی آن است. تفسیرش این است که مقصود از زوج یعنی کسانی که با ما از نظر روحی و روانی قرابت دارند؛ حتی خانواده را می‌توانیم مثال بزنیم. تأویلش آن چیزی است که امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرمایند، تک‌تک شما شیعیان با ما اهل بیت زوج حساب می‌شوید. اگر دیدی در دلت محبت امامی بیشتر از بقیه است، بدان که قسمت تو او بوده و نیاز تو را آن امام رفع می‌کند! تا به امام زمان(عجل‌الله‌فرجه) می‌رسد که در آخرالزمان همه شیعیان نسبت به امام زمان(عجل‌الله‌فرجه) حالت خیلی عاطفی عمیقی دارند. یادم است که قبلا روایتش را در بحث کاریزمای مهدوی گفتم که امام زمان(عجل‌الله‌فرجه) کاریزمایی دارد که این کاریزما باعث نزدیکی و قرابت قلبی، عاطفی و عقلی شیعیان می‌شود.

 

» در آن دنیا مشخص می‌شود که خوشبخت‌های واقعی و بدبخت‌های واقعی چه کسانی هستند!
«أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ
وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ»
مصدر «میمنه» و «مشئمه» چیست؟ مصدر«میمنه» یُمن به معنی خوشبختی است و مصدر «مشئمه» شوم یعنی بدبختی یا شوم‌بودن است. «اصحاب المیمنه» کسانی هستند که خوشبخت می‌شوند و با اصحاب یمین فرق دارد. «وَأَصْحَابُ الْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ الْيَمِينِ» اصحاب یمین یعنی کسانی که [نامه اعمالشان را] به دست راستشان می‌دهند. میمنه و یمین به هم نزدیک هستند ولی معنی آن‌ها در این آیات تفاوت دارد. بنابراین خوشبختی و بدبختی واقعی، آن‌جا مشخص می‌شود. به یک آیه قبل برمی‌گردیم که می‌فرماید «وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا فَكَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا». درجلسه قبل گفتیم که ترجمه آن یعنی کوه‌ها از هم می‌پاشد و همه چیز گرد و غبار می‌شود اما تفسیر و تأویلش این است که آن آموزه‌ها، آموخته‌ها یا خیالاتی که ما در دنیا داشتیم راجع‌ به اینکه دنیا واقعی است و من الان این‌‌کاره‌ام و این خانه من است و این جسم من است و این مقام مال من است؛ این‌ها کلا از هم می‌پاشد و پایین و بالای دنیا که من به قسمت‌هایی از دنیا نمره می‌دادم که این بالای دنیاست و به قسمت‌هایی نمره نمی‌دادم چون پایین دنیاست؛ یا به آدم‌هایی می‌گفتم این بالانشین دنیاست و به آدم‌هایی می‌گفتم این کف و پایین نشین دنیاست، کلا یک انقلابی می‌شود‌ که تمام تعبیرهای من عوض می‌شود!‌ می‌بینم کسی را که اصلا محسوب نمی‌کردم، این ولی خدا بوده است و کسی که فکر می‌کردم خیلی بالاست و آدم مهمی است و آرزو داشتم یک ثانیه با او حرف بزنم «هَبَاءً مَنْثُورًا» بوده یک گرد وغباری بوده که در نور خورشید دیده می‌شده است؛ نور را برداشتند و این از بین رفته است.

 

«وَأَصْحَابُ الْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ الْيَمِينِ وَأَصْحَابُ الشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ الشِّمَالِ» این‌جا با این تفسیر مشخص می‌شود که خوشبخت‌ها چه کسانی‌اند و بدبخت‌ها چه کسانی هستند. چه بسا کسانی که در این دنیا می‌گفتند، خدا چقدر ما را بدبخت آفریده اما آن دنیا احساس خوبی دارند و چه بسا کسانی که حتی خدا را قبول داشتند و خدا را شکر می‌کردند بابت اینکه خدا چقدر به ما محبت کرده است [اما در آن دنیا احساس خوبی ندارند]. بسیاری از شکرهای ما استدراجی است یعنی؛ من احساس می‌‌کنم خداوند فلان نعمتی را به من داده است درحالی‌که مسیر رسیدنِ این فایده به من، مسیر درستی نبوده و اصلا نعمتی در کار نبوده است! مثلا خدا را شکر که من در خانواده‌ای متولد شدم که پدرم تمکن و تمول مالی دارد در‌حالی‌که دزد است؛ این شکر اصلا جواب نمی‌دهد! وقتی پرده‌ها برداشته می‌شود، می‌فهمی بسیاری از مکنت‌ها، اعتبارها و غیره و غیره، این‌ها شوم بوده! گرچه تو برای شوم‌بودنش شکر می‌‌کردی. بابت سلامتیش خیلی شاکر است و هر ماه صدقه می‌دهد اما این سلامتی باعث قدرتی برای او شده که به زن و بچه‌ و زیردستش ظلم می‌کند. خیلی شاکر است که مقامی و اعتباری دارد و همه‌چیز را هم از خدا می‌داند و وقتی هم به او تبریک عرض می‌کنی، می‌گوید، نه آقا، این حرف‌ها چیه؟ «هذا مِن فَضل رَبّی»! درحالی‌که نقمت و بلای در این مسئولیت این بوده که این آدم این‌کاره نبوده! گرچه سبحان‌الله و تسبیح می‌‎گوید، نماز جماعت اول وقت هم می‌خواند، دزدی هم نمی‌کند و رانت هم نمی‌گیرد اما چون این‌کاره نیست، کار مملکت را خوابانده! این آدم شکر هم می‌کند که ما بعد از چهارسال فارغ شدیم و بیرون آمدیم و شما در مدت مدیریت من نمی‌توانید یک ریال ببینید که جابجا شده باشد؛ پاک‌دست‌ترین مدیر کشور منم!! با این احساس جلو می‌رود و شکر هم می‌گوید و در پایان خدمت هم کربلا می‌رود که آقا دمتون گرم، هوای ما را داشتید که ما در این چهارساله، شش‌ساله، ده‌ساله نفسمان را حفظ کردیم. عزیز من! کار مملکت را خواباندی! الان کسی عرضه ندارد بابت ترک فعل به تو گیر بدهد؛ لحظه مردن و قیامت هفت جدت را آباد می‌کنند. چه کسی به تو اجازه داد کاری را که بلد نیستی، تحویل بگیری؟ کلی ظلم کردی! آدمی که یک ریالش می‌توانست دو ریال شود، تو یک ریالش را نیم ریال کردی! بعد شک هم می‌کند! من این‌قدر مدیر سیب‌زمینی می‌شناسم که بودونبودش متفاوت نبود و پاک‌دست هم بودند و نماز اول وقتشان ترک نمی‌شد بعد از اینکه خدمتشان تمام شد، کربلا رفتند و از آقا تشکر کردند که شما دست ما را گرفتی که ما نلغزیدیم. آقا یک پیشنهادهایی می‌شد! چه پیشنهادی؟ آقا دومیلیارد بگیر چشم‌هایت را ببند. اگر کار را بلد بودی و این دو میلیارد را می‌گرفتی و چشم‌هایت را می‌بستی، والله! عذابت از این کمتر بود که چهارسال هیج کاری بلد نبودی، هیچ کاری هم نکردی و بعد دلت هم خوش است که دو میلیارد هم نگرفتی! این‌ها خیلی مهم است.

زمانی عده‌ای از طلبه‌ها خدمت آیت‌الله‌عظمی مرحوم آقای بهجت رسیده بودند و شما هم قبلا شنیده اید که گفته بودند ما می‌خواهیم آدم شویم؛ گفته بود یک کتاب روایت بردار، روزی یک روایت بخوان و سعی کن تا شب به آن عمل کنی. نه دنبال بهجت بگرد، نه دنبال امام خمینی(رضوان‌الله‌علیه) بگرد و نه دنبال قاضی! این روایتی که می‌گوید «ملعون است کسی که یک صندلی به او پیشنهاد شود و لیاقتش را نداشته باشد ولی روی آن بنشیند» مورد لعن خدا و رسول خدا و ائمه(علیهم‌السلام) است! خیلی عجیب است. این را که می‌گویم نه اینکه برای خودتان روش کنید؛ بعضی وقت‌ها خوشم می‌آید وقتی شخصی می‌گوید مقامی به من پیشنهاد شده، مشورت کردم و گفتند خوب است ولی می‌خواهم استخاره کنم. وقتی به آدم چیزی می‌خواهند بدهند، چقدر خوب است استخاره کند چون ظاهرش کاملا نعمت است. اسب پیش‌کشی، دندانش را نمی‌شمارند! دندان اسب پیش‌کشی را خیلی دقیق بشمار! بعضی وقت‌ها پیش‌کش‌ها مال شیطان است. هیچی در این عالم پیش‌کش نیست. هیچ چیز کف خیابان نریخته است که تو جمع کنی. اگر چیزی به تو پیش‌کش شد، دو حالت دارد یا فضل خداست یا توطئه شیطان است؛ چک کن و ببین کدامش است؟

«اصحاب المشئمه» آنجا می‌فهمند که این نعمت‌هایی که برایش الحمدالله می‌گفتند، چه‌قدر شوم بوده است. درحالی‌که سعی می‌کردند زبانشان را حفظ کنند که غیبت نکند؛ چشمشان را حفظ کنند که گناه نکند؛ بطنشان را حفظ کنند که مال حرام نخورد و شهواتشان را کنترل کنند و نمازشان را اول وقت بخوانند و نماز شب بخوانند؛ در جایی نشسته بودند و کاری دستشان بود که ثانیه به ثانیه گناه کبیره برایشان می‌نوشتند! ثانیه به ثانیه! آقا چیزی بلد نیستی و این‌کاره نیستی؛ نکن این‌کار را!! من خودم گناه زیاد دارم، توبه هم می‌کنم اما چیزی که برای آن توبه نمی‌کنم، منبرهایم است؛ جزء محسنات نمی‌دانم و نمی‌گویم سودی دارد یا نه؟ ولی فکر می‌کنم این دیگر توبه لازم ندارد. بعضی وقت‌ها می‌نشینم و راجع به یک صحبتی و چیزی فکر می‌کنم و به خودم می‌گویم، خیلی هم مطمئن نبودی که این را گفتی؛ اگر یک گاگولی پیدا شود و به آن عمل کند و در زندگیش گند بزند، روز قیامت که من هم خبر ندارم، جواب خدا را چه می‌خواهی بدهی؟! جدیدا که همه متخصص‌اند! مثلا نزد بچه بیست‌ساله می‌آید و می‌گوید، نظرت راجع‌به ازدواج من با فلانی چیه؟ می‌گوید؛ نه، ازدواج نکن! به او می‌گویم، داداش تو برچه اساسی مشورت ازدواج می‌دهی؟! ببینید، مشکل ما گناهانی نیست که می‌دانیم گناه است چون توبه می‌کنیم. مشکل ما گناهانی است که نمی‌دانیم گناه است و حسناتی است که فکر می‌کنیم حسنه است! چند شب پیش به یکی از رفقای رزمنده که در گروه مجازی خودمان نوشته بود، ما که جوانی‌مان را دادیم و هفت‌سال جبهه رفتیم؛ ما که بیمه را گرفتیم. در پاسخ به او نوشتم که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) چنین ادعایی نداشت، فکر کنم تو بیمه‌ات، بیمه سامان و این بیمه‌های جدید است! والا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) چنین بیمه‌ای نداشت!

یعنی چه که سال 67 جنگ تمام شده و از آن وقت تا حالا مراقب خودت نیستی اما می گویی، ما که بیمه را گرفتیم؟ به این جوان‌ها بگو، دارند چه‌ کار می‌کنند، نفسی که می‌کشید مدیون ما هستید که جوانی‌مان را از دست دادیم و نفسمان درنمی‌آید و آسیب دیده‌ایم و روزی بیست ‌تا قرص می‌خوریم؛ تمام لذت‌هایی که می‌برید ثوابش برای من است! عین جملات این آدم است! به او گفتم فکر نکن شیطان راجع‌به گناهانت تو را به فراموشی می‌اندازد! بلکه شیطان راجع‌به نیت‌هایت تو را به فراموشی می‌اندازد! چرا ما اعتبار نمی‌کنیم برخی حسنات را در پرونده خود محسوب کنیم؟ روی آن‌ها حساب نمی‌کنیم، چرا؟ چون اگر نیت ما یک میلیمتر کج رفته باشد، هرچه تو جلوتر رفته باشی، فاصله‌‌ات با هدف بیشتر می‌شود! یک میلیمتر!! «عبادةُ بِلا حضور لَم یورث إلا بُعدها» بعد چه ‌کار می‌کنیم؟ آرزو می‌کنیم ای کاش این عبادت را نمی‌کردیم! فقط روز قیامت می‌گوییم، الحمدالله که خدا گناهان ما را بخشید؛ عبادت‌هایمان مشکل دارد! آرزو می‌کنیم، کاش این نماز جماعت را نمی‌رفتیم، کاش منبری نبودیم، کاش مداح نبودیم، کاش جبهه نمی‌رفتیم، کاش سوریه نبودیم! به عقب‌تر برگردیم، «وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا، فَکَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا» یک‌دفعه کاخ‌های تفکری این آدم فرومی‌ریزد و می‌بیند همه چیز روی هواست!

 

» وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ چه کسانی هستند؟

پس«کُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلاثَةً» سه مدل شد:
1- «أَصْحَابُ الْمَیْمَنَة» کسانی که خوشبخت می‌شوند و این‌ها تعدادشان خیلی زیاد است.
2- «أَصْحَابُ الْمَشْأَمَة» کسانی که شومی و بدبختی گریبانشان را می‌گیرد و این‌ها هم تعدادشان خیلی‌زیاد است.
3- «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» این‌ها کسانی‌ هستند که در روایات می‌گویند، هیچ‌گونه حساب و کتاب ندارند و هیچی به هیچی! مثلا شهدا «السابقون» هستند، شهدا وقتی از دنیا چشم می‌بندند، چشمشان را «عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ» بازمی‌کنند. حتی در احوالات شهدا داریم که این‌ها قبر و حساب و کتاب و… را نمی‌فهمند که چه بوده است. بعدا به آن‌ها می‌گویند که این‌ها هم بوده؛ می‌گویند، ما ندیدیم!

در روایت داریم، در وادی‌السلام که مؤمنین دورهم می‌نشینند؛ «السابقون» وقتی با «اصحاب‌المیمنه» یا اصحاب یمین صحبت می‌کنند و چیزهایی تعریف می‌کنند؛ این شهید می‌گوید، این‌ها که می‌گویی‌ چیه؟ اصحاب یمین می‌گویند قبر بود، نکیر و منکر آمد، بشیر و مبشر بود و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نجاتمان داد و بعد برزخ رفتیم. شهید می‌گوید، ما اصلا این‌ها را ندیدیم. هیچی به هیچی! خدا درجات همه شهدا را متعالی کند. شب کربلای 4، شب سوم دی ماه است. شهید میشانی که دانشجوی الهیات دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام) بود قبل از کربلای 4 برای ما منبر می‌رفت و سوره واقعه را تفسیر می‌کرد و در همین کربلای 4 به اواسط سوره واقعه که رسیدیم، شهید شد. یک حاجی، بنده خدا که سنش بالا بود و اسمش را نمی‌آورم، او هم در کربلا 4 شهید شد؛ در جلسه تفسیر نشسته بود وقتی به «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ» رسید، گفت، دیگر تمام است و برای ما که بچه‌تر بودیم، می‌خواست مطلب را جا بیندازد؛ با لهجه گفت، «نگاه کنِن، چشمتان ببندی، وا می‌کنی، حوری! تَق می‌خوره! چشمتان ببندی، شهید! وا می‌کنی، حوری!» حالا حوری و قوریش را دقیقا نمی‌دانم! ولی می‌دانم چشم می‌بندی، باز که می‌کنی «عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ» است.

 

« وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ، ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ، وَقَلِیلٌ مِنَ الآخِرِینَ» این مشکل «السابقون» است؛ از آن اولین‌ها، یک عده کمی هستند و از آن آخرین که ما هستیم، «قلیل» یعنی خیلی‌کم «السابقون» هستند؛ خیلی کم‌اند! انواع سبقت را در قرآن کریم با هم بررسی می‌کنیم. «السابقون» فقط شهدا نیستند، «سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ» کسانی هستند که در ایمان آوردن سبقت می‌گیرند. ایمان یعنی اعتماد و باور قلبی به حرف خدا. ایمان‌آورندگان دو مدل هستند: یک عده کسانی‌اند که تجربه می‌کنند تا ایمان می‌آورند. مثلا می‌گوید، مال دزدی برکت ندارد؛ این‌قدر تلاش کردم و حلال و حرام نکردم ولی ده برابرش را برای بچه‌ام به بیمارستان پول دادم. البته آدم هم شد و در صراط مستقیم آمد ولی این‌ها «سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ» نیستند.‌ می‌گفت، امشب برو به این بچه‌ها بگو، یک نگاه تند به مادر ده سال تو را عقب می‌اندازد. من یک نگاه تند به مادرم کردم سه سال است که درگیرم؛ تجربه کرده است! وقتی شنید که خدا به او گفت «فَلاَ تَقُلْ‌ لَهُمَا أُفٍ»‌ ولی ایمان نیاورد تا تجربه کرد و چوبش را خورد؛ او دیگر «سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ» نیست. خیلی‌ها هم تا آخر عمر ایمان نمی‌آورند و می‌گویند ما ایمان آوردیم؛ نگویید ایمان آوردیم، بگویید اسلام آوردیم! شهادتین گفتیم. فرض می‌کنیم این‌ها ایمان بیاورند، یعنی باور قلبی. اولین نوع ایمان، ایمان مجرب است یعنی تجربه کرده است و می‌فهمد.
ان‌شاءالله خدا به همه ما توفیق عمل کرامت کند.

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید