امروز 8 اسفند 1404 - 9 رمضان 1447
خواندنی ها

متن سخنرانی - چرا نگرانیم؟ (1) - شب اول قدر 1403

8 اسفند 1404 -   12:00 ق.ظ  دسته بندی: چرا نگرانیم؟

یا مستعان

متن سخنرانی

سید محمد انجوی‎نژاد

موضوع سخنرانی : چرا نگرانیم؟ – قسمت اول

تاریخ: 1403/12/30

 

 

عناوین سخنرانی:

»نگرانی بیشتر از اینکه واقعیت داشته باشد، یک ذهنیت است

»منظر حقیقی داشتن به نگرانی‌ها

»در دنیا نه صد داریم نه صفر

»کمک‌خواهی از بزرگترها

»کمک خواهی از خدا

»نگرانی در معنویات

 

 

چند سال پیش در دهه محرم بحثی تحت‌عنوان «آرامش» داشتیم و اگر عمری باشد، این سه شب[قدر] بحثی تحت‌عنوان «چرا نگرانیم؟» تقدیمتان می‌کنیم؛ درحقیقت تکمیل آن بحث است.

 

»نگرانی بیشتر از اینکه واقعیت داشته باشد، یک ذهنیت است

در بحث آرامش خدمتتان عرض کردیم که یکی از علت‌های جدیِ نگرانی که ما به [بُعد] آرامش آن پرداختیم، بحث ذهنی بودن نگرانی است و نه عینی بودن؛ یعنی نگرانی بیشتر از اینکه واقعیت داشته باشد، یک ذهنیت است؛ یعنی اگر قرار باشد در جهان برای ما اتفاقی بیفتد، اگر صد باشد؛ ده حقیقت و نود آن ذهنیت است. کسانی که سنشان بالاتر است اگر نگرانی‌هایی که در طول زندگی داشتند را یادداشت کنند از صدتا، نودتا بیهوده بوده و ده‌تای آن واقعیت داشته است. پس اگر ما می‌خواهیم راجع‌به نگرانی و این که چرا نگرانیم صحبت کنیم، باید اول ذهنمان را اصلاح کنیم.

این بحث هم از بُعد روانشناختی و هم از بُعد آیات و روایات به این می‌پردازد که این ذهنیت چگونه اصلاح شود. اولین نکته‌ در بحث نگرانی، فهم خودِ نگرانی است؛ یعنی آدم‌ها اول باید ببینند که این نگرانی‌هایشان جزء ذهنیات است یا واقعیت دارد. بسیاری از نگرانی‌های ما توهم است. مثلا تصادف در دنیا یک نگرانی است؛ سرشب تلویزیون آمار می‌داد که در سال، مثلا 1500 نفر در تصادفات ایران کشته می‌شوند. خب، چند نفر در سفر داریم؟ بالای 40 میلیون، نفرسفر جاده‌ای داریم، در شهرها دیگر اصلا قابل شمارش نیست و خیلی بالاست. 1500 از 40 میلیون نفر چقدر می‌شود؟ اگر شهرها را استثناء بگیریم، درصد خیلی پایین است؛ اما یک نگرانی است. اگر سفر را به‌معنی خطر و کشته شدن حساب کنیم، بدفهمی این نگرانی است. من عمدا این مثال ساده را زدم [تا معلوم شود] ما درصدی که به نگرانی می‌دهیم با اصل نگرانی جور در نمی‌آید و بیشتر آن توهم است!

یا خیلی چیزهای دیگر مثل آمار طلاق و اآآ‌ختلافات خانوادگی که می‌دهند، باید حساب کنیم و درصد بگیریم. اگر انسانی به یک نگرانی صددرصد ضریب بدهد، قفل می‌شود و هیچ کاری نمی‌تواند بکند. اول فهم کنیم که این نگرانی چند درصد واقعیت دارد. فعلا بحثمان نگرانی‌های مادی است؛ به نگرانی معنوی هم ان‌شاءالله ‌برسیم.

اغلب نگرانی‌هایی که ما داریم، باید فهم شود که داستان چیست. بعضی نگرانی‌ها همان یک درصد هم [واقعیت] ندارد! بعضا نسل جوان و حتی نوجوان مثلا کلاس هشتم، نهم یا دهم است دارد مدرسه می‌رود، می‌گوید من دیپلم بگیرم، چه رشته‌ای انتخاب کنم؟ اگر من در رشته‌ای مثلا لیسانس گرفتم، شغل گیر می‌آورم یا نه؟ ببینید این نگرانی از اصل مشکل مبنایی دارد! برای چه؟ برای اینکه ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که حرکت زمان، تکنولوژی، علم و شغل این‌قدر سریع است که این بچه اصلا اشتباه می‌کند از الان به آن فکر می‌کند! نباید این فکر را بکند که هشت سال دیگر یا ده سال دیگر من شغل گیر می‌آورم یا نه؟! برخی به این نگرانی ضریب ده می‌دهند که آن هم اشتباه است. این مثال را هم عادی زدم که بدانید نگرانی جدی‌تر خیلی داریم. بعضی نگرانی‌های ما از اساس اشتباه است. پس [گزینه] یک فهم نگرانی است.

 

»منظر حقیقی داشتن به نگرانی‌ها

منظرمان به [نگرانی] حقیقی باشد و نه رؤیایی! برادرر من! خواهر من! دنیا جای رؤیا نیست. رؤیاها به درد خواب و سریال می‌خورند! دنیا جای حقیقت است؛ منظرمان باید واقعی باشد. بعضی از نگرانی‌هایی که داریم را ساده مثال می‌زنم؛ نکند مریض شوم! نکند سرمابخورم! و … . نکند ندارد؛ می‌شود! من در بحث‌هایی که برای برخی از پدر و مادرها و بچه‌ها داشتم، گفتم که خیلی‌خوب است که پدر و مادر به بچه بگویند، الهی بلا نبینی؛ ولی یک رؤیاست! یک دعاست و این دعا چه‌کار می‌تواند بکند؟ از صدتا بلا تعدادی را کم کند.

حقیقت زندگی و مکانیسم دنیا و خلقت این است که ما قرار است بلاهایی ببینیم. خواهیم رسید به اینکه چگونه با آن بسازیم. نگرانی نسبت‌به این که الهی بلا نبینی، کاملا نگرانی متوهمانه‌ایست. آدم آمادگی داشه باشد و منظرش را نسبت‌به دنیا درست کند و بعد، از دنیا کمی بالاتر بیاید و خودش را جای خدا بگذارد. وقتی انسان خودش را جای خدا می‌گذارد، آن نقشه‌ای که خداوند تبارک و تعالی برای خلقت ما کشیده است را می‌فهمد. در این قسمتی که ما الان داریم زندگی می‌کنیم، خیلی چیزهایی که از نظر ما خیلی مهم است از نظر خدا اصلا مهم نیست!

زمینی‌تر مثال بزنیم؛ من ده‌ساله که بودم، فکر می‌کردم بزرگ‌ترین آرزوی من داشتن فلان چیز است و بزرگ‌ترین مصیبت من، نداشتن فلان چیز! وقتی بیست ساله شدم آن آرزو رنگ باخت و فکر می‌کردم بزرگ‌ترین داشته من این است که به فلان چیز برسم و بزرگ‌ترین بدبختی این است که به فلان چیز نرسم! سی ساله شدم آن آرزو رنگ باخت. چهل ساله شدم، آرزوی سی سالگی رنگ باخت. پنجاه [سالگی] چهل رنگ باخت! شصت [سالگی]، پنچاه رنگ باخت!هفتاد[سالگی]، شصت رنگ باخت! همینطور تا بالاتر می‌روی؛ یعنی ما هر چقدر که بزرگ‌تر می‌شویم چون به خدا نزدیک‌تر می‌‌شویم یا حداقل از نظر سن و سال می‌فهمیم که بعضی چیزهایی که فکر می‌کردیم داشتن آن اوج است و نداشتن آن حضیض، این‌ها نه اوج بوده و نه حضیض! اصلا مهم نبوده است.

آن شبی که من بغض گلویم را گرفته بود که چرا پدرم یا مادرم فلان چیز را برایم نخریدند و تا صبح در رختخواب می‌لولیدم و بالشم از اشک تَر شد که این چه ظلمی است آن‌‌ها در حق من می‌کنند؟! ده سال بعد آن، مایه خنده من شد! آدم‌ها وقتی بزرگ می‌شوند باید از زمین کمی بالاتر بیایند. بعضی چیزها اصلا دغدغه خدا نیست.

من شب‌های قدر از بزرگواران حضرت آیت‌الله حائری و حضرت آقای فاطمی‌نیا که مرحوم شده‌اند، زیاد یاد می‌کنم؛ برایشان یک صلوات بفرستید. ما نوجوان بودیم آقای فاطمی‌نیا می‌گفتتد من یک آرزو دارم که چهل سال است خالص، مخلص، متوکل، بدون توجه به هیچ وسیله‌ای، متضرع، در سجده با اشک و ده بار قرآن به سر، نه فقط سه شب قدر بلکه در تمام شب‌های قدر سال برای آن دعا می‌کنم؛ خدا به من محل نگذاشته است. این را در سی سالگی نمی‌گفت، در شصت سالگی می‌گفت!

ما هم داشته‌ایم، چیزی که برای خدا اصلا کاری ندارد؛ اما محل نمی‌گذارد! چرا محل نمی‌گذارد؟ برای اینکه ما هر چقدر بزرگتر می‌شویم، می‌فهمیم دغدغه‌ها خیلی کوچک است و اصلا خدا بنا ندارد به این دغدغه‌ها محل بگذارد! شما فرض کنید، فلان چیز را در سی سالگی گرفته بودم الان چه دستم است؟! این زمانه برای ما بیست سال، سی سال طول می‌کشد، برای خدا اصلا زمانی نیست.

بحث کوانتوم و زمان را در فیزیک گوش می‌دادم. شصت درصد بحث را فهمیدم، چهل درصدش خیلی تخصصی بود. بعد دیدم کسانی که در این فضا کار می‌کنند چقدر خدایی می‌شوند! برای چه؟ برای اینکه می‌فهمند مفهوم زمین و زمان در کوانتوم و در پِلَنی که خدا چیده است، خیلی مسخره است! خدا به این مسخره‌بازی‌ها توجه نمی‌کند! [خدا] می‌گوید، من نسبت‌به شما تا جایی همراهی می‌کنم که مصلحت بدانم!

شب قدر پارسال بود که گفتم، بخواهم برای خودم دعا کنم خجالت می‌کشم، وقتی که تلویزیون را  روشن می‌کنم و شبکه خبر را می‌بینم و می‌گویم اگر قرار باشد خدا نگاه عمیق معجزه‌واری بکند از من مستحق‌تر خیلی‌ها هستند! داریم زندگی می‌کنیم، مگر ما چه [دردی] داریم؟! خیلی‌ها از من مستحق‌تر هستند!

قبلا شاید برایتان گفته باشم؛ ما خدمت مرحوم آشیخ محمد واله می‌رفتیم و ایشان می‌گفت: در حرم امام رضا(ع) کور نباید وارد حرم شوید. همه می‌گفتیم یا اباالفضل! تمام است؛ ایشان منظورش از اینکه کور وارد نشوید، چشم دل است و ما هم که در این دوره و زمانه چشم دلمان کجا بود و منتظر نشسته بودیم که ایشان یک مبحث عرفانی را باز کند. بعد ایشان گفتند: کور یعنی چه؟ یعنی وقتی در حرم می‌نشینی، دور و برت را نگاه کن، ببین چه کسانی می‌آیند، اگر خواستی چیزی به امام رضا(ع) بگویی، ایشان نگوید این [آدم] این‌قدر کور و خودخواه است که صاف بغل ضریح آمده و ضریح را گرفته است و از خودش می‌گوید! کنار خود را نگاه کن! شاید او از تو مستحق‌تر باشد که امام رضا(ع) نگاهش کند. اول کمی بچرخ و اطرافیانت را ببین! آدم در مهمانی اول سر میز نمی‌نشیند، اول نگاه می‌کند چه کسانی مهمان‌اند! وقتی می‌فهمی و می‌بینی چه کسانی مهمان هستند، توقعت را از میزبان و صاحبخانه منطقی می‌کنی.

در صدر اسلام و در یکی از جنگ‌ها که جزء خاطرات تاریخ اسلام است، می‌گوید به رزمنده‌ای که درحال شهید شدن بود، آب رساندم. [رزمنده] گفت: این بغلی از من تشنه‌تر است؛ قبل از من مجروح شده است. رفت سراغ او و او هم گفت این طرف از من تشنه‌تر است؛ اول به او بده! رفت سراغ سومی، گفت برو چهارمی! رفت سراغ چهارمی، دید شهید شده است. برگشت به سومی بگوید که او شهید شده است؛ تو بخور! دید او هم شهید شده است. به دومی برگشت؛ او هم شهید شده و اولی هم شهید شده بود. این را جزء افتخارات لشکر اسلام در صدر اسلام می‌دانند. این را باید با زندگیمان تطبیق دهیم و این کمی از بالا نگاه کردن است.

روایت از پیامبراکرم(ص) را دقت بفرمایید که فرمودند قومی را به‌شدت دوست دارم و  قومی را به شدت بغض دارم. بغضِ خیلی خطرناک است. خیلی کم پیامبر(ص) می‌گوید از قومی بغض دارم چون «رَحمةٌ لِلعالَمین» است. سؤال کردند یا رسول‌الله(ص) کی؟  فرمودند: جوانی را که دل پیر دارد، به‌شدت دوست دارم و از پیری که دل جوان دارد، به‌شدت متنفرم!

جوانی که دل پیر دارد؛ یعنی دلبستگی‌اش به دنیا مثل کسی است که دم مرگ است، ساده می‌گیرد، راحت می‌آید و می‌رود و پیری که دل جوان دارد؛ یعنی وقتی به دلش نگاه کنی، آرزوهای جوانی دارد. پیر در این دور و زمانه ما چند سال می‌شود؟ به نظر من با این وضعیت بیماری و داستان‌هایی که ما داریم، پنجاه [سالگی] به بالا همه پیر محسوب می‌شوند.

توقع من خدا این است که از بچگی سِیرت به مسیر انقطاع باشد. سی [سالگی] بیشتر از بیست! چهل [سالگی] بیشتر از سی! بنابراین توقع خدا [از ما] انقطاع، بریده‌شدن، کَندن، پاره‌کردن زنجیرها، از زمین فاصله گرفتن، کمتر به زمین نگاه‌کردن، بیشتر به آسمان نگاه‌کردن است و این سیر عادی است و سیر غیرعادی آن، جوانی است که از ده پانزده سالگی به آسمان نگاه می‌کند و سیر غیرعادی‌تر آن، پیری است که هنوز دارد به زمین نگاه می‌کند! باید منظرت را درست کنی!

 

»در دنیا نه صد داریم نه صفر

به نکته اول برگردیم، ما در دنیا نه صد داریم و نه صفر! وقایع، چیزها، نعمت‌ها، دردها، خوشی‌ها، آدم‌ها، اخلاق‌ها، خوب‌ها و بدها نه صد هستند و نه صفر!همه نعمت‌ها و آدم‌های دنیا درصدی از دو، سه، چهار تا هفتاد و هشتاد هستند، بالاتر و پایین‌تر هم نداریم. تمام کارها را می‌شود بهتر کرد. شغلی پیدا کنم که دیگر تأمین باشم! [چنین شغلی] وجود ندارد! از زندگی‌ام ناراضی هستم. چرا ناراضی؟ چون توقعت از زندگی صد بوده است و الان زندگیت هفتاد است و سی درصد ناراضی هستی و احساس ضرر می‌کنی‌! هیچ صدی وجود ندارد و از طرف دیگر، هیچ صفری هم وجود ندارد. این به هیچ دردی نمی‌خورد! به هیچ دردی نمی‌خورد، وجود ندارد!

تمام چیزهای دنیا همین است، اگر به فلان جا برسم، حل است! هیچ‌جایی وجود ندارد که همه چیز حل باشد. خیلی خوب باشد، شصت تا هفتاد درصد است! به بحث اقتضائات زمانه می‌رسیم که جدیدا شصت و هفتاد هم گیر نمی‌آید. [این موضوع را] به روایت آخرالزمان تطبیق می‌دهم که ببینید آن سیر انقطاعی را که به شما گفتم، باید باشد، هر چقدر به سمت آخرالزمان می‌رویم، جذابیت زمین کمتر می‌شود برای اینکه زمین هم در حال انقطاع است. «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ  وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَت»  نه تنها آدم‌ها و موجودات؛ همه در مسیر انقطاع و بریدن از دنیا هستند، حتی زمین و زمان!

نکته دوم اینکه در مسیر اهداف قرارداشتن، خوب است؛ هم اهداف مادی هم معنوی. [در قرآن] نگفته ما را به کمال، خدا و قرب برسان، نگفته هر روز چندبار این دعا را بکن! چه گفته است؟ «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» برو در این مسیر هدایت کن! در مسائل مادی هم دقیقا همین‌طور است. آدم‌ها باید در مسیر رشد باشند. یعنی ان‌شاء‌الله [سال] 1404 از  1403 یک درجه از نظر مادی و معنوی در مسیر رشد باشی، درست است.

اگر شیطان به تو که صفر و صدی هستی، القاء کند در سال 1403 فقط بدی‌ها را ببینی؛ قطعا تو فکر می‌کنی و شیطان از نظر مادی و معنوی این را القاء می‌کند که تو از 1403 به بعد باختی! درحالی‌که اگر حقیقت را غیرمتوهمانه نگاه کنی، در مسیر رشد هستی[حتی از نظر] معنوی! یکی از چیزهایی که خیلی جدی شیطان روی آن فوکوس و تلاش می‌کند، همین است که بگوید نشد و نه، می‌شود!

 

»کمک‌خواهی از بزرگترها

از بچگی «من خودم می‌دانم» را از مغزت بیرون کن! ما در بحث نگرانی‌ها باید سراغ کسانی برویم که این مرحله را بر طبق همان گزینه یک که به شما گفتم، با سن و تجربه رد کرده‌اند؛ یعنی کمک گرفتن از خلق، مشورت، تجربه، خواندن تاریخ و با متخصص حرف زدن!

بسیاری از مشکلاتی که من دارم وقتی نزدیک بزرگتر هم می‌روم، از نظر او این مشکل حل است؛ من این‌جوری گره خوردم و فکر می‌کنم کارم تمام است!چه مادی و چه معنوی. بسیاری از مشکلاتی که آن بچه کوچک‌تر دارد، به یک بزرگ‌تر که مراجعه می‌کند اصلا چیز مهمی نیست. آن بزرگ‌تر می‌داند اول چه‌ کار کند، اول نگرانی را فهم می‌کند و به او می‌گوید نگرانی برای تو خیلی بزرگ است و خود نگرانی این‌قدر بزرگ نیست! آرامشی که خیلی از ما در برابر بزرگ‌ترهایمان پیدا می‌کنیم به دلیل این نیست که آن بنده خدا مثلا عارف است یا ولی خداست؛ به دلیل این است که او تجربه‌اش بیشتر است و در مسیر انقطاع بوده و راحت می‌تواند آراممان کند! خیلی از نوجوان‌ها و جوان‌ها و بزرگ‌ترها با اهلش حرف نمی‌زنند؛ حرف بزنند حل می‌شود.

 

»کمک خواهی از خدا

یک بزرگ‌تر که تجربه دارد، حرفی می‌زند و من آرام می‌شوم؛ «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» دیگر چیست! در زمانه‌ای که ما قرار داریم، پناه‌بردن به خدا کمی کم شده است؛ یعنی آدم‌ها به خدا پناه ببرند و بگویند، خدایا ما نتوانستیم و نشد!

مشکل هست، التهاب و ناراحتی داریم؛ به خدا پناه ببریم. از این همه آدم‌هایی که شب‌های قدر می‌آیند، چند درصدشان در ذهنشان این است که امشب می‌خواهم از نگرانی‌ها و مشکلات و دردهای مادی و معنوی در مسیر رسیدن به قیامت به خدا پناه ببرم؟! بگویند، در پناه تو هستم! خداوند تبارک و تعالی برایش فرقی نمی‌کند که من چقدر بدم یا چقدر خوبم! برای خدا این فرق دارد که من چقدر به خودم توکل دارم و چقدر به خدا توکل دارم! در اوج خوبی باشم و به خودم توکل داشته باشم، خدا می‌گوید به خودت واگذارت می‌کنم! در اوج بدی باشم به خدا توکل کنم، خدا می‌گوید من این را قبول می‌کنم و بغلش می‌کنم.

خب، اگر کسی هم سؤال کرد که این آدمی که تو واگذارش کردی و بیرونش کردی، نمره‌اش 25 است و این آدمی که بغلش کردی، نمره‌اش 5 است؛ خدا می‌گوید مگر تو نمره نمی‌خواهی بدهی؟ من نمره اول را برای کسی گذاشتم که به من پناه می‌آورد؛ یعنی آن کسی که نمره‌اش پنج است به محض اینکه پناه می‌آورد صد نمره به آن اضافه می‌شود. آدم‌ها کمی فراموش کرده‌اند و کمی پناه بردن به خدا کم شده است. خیلی القائات نفسانی و شیطانی زیاد شده که تو می‌توانی، تو باید بتوانی، تو انسانی، تو قوی هستی، تو موفقی، تو هنرمندی، تو ژن خوبی! تمام این بحث‌های موفقیت، نود درصدش با بسم‌الله شروع می‌شود برای کم‌کردن پناه و توکل.

این‌طوری نیستیم؟ اصلا خدا بنا ندارد آدم‌ها را یعنی مؤمنین را بگذارد این‌جوری قوی شوند؛ جزء سیستم خلقت این نیست. هر چقدر می‌خواهی تلاشت را بکن؛ ولی اصلش این است که در پناه من و با توکل به من باشد.

یکی از بزرگان می‌گفت وقتی آماده نمی‌شوی برای حرف زدن، خیلی بهتر می‌شود! ما از ایشان ایراد می‌گرفتیم و می‌گفتیم فنی نیست. ‌بعدا فهمیدیم منظورش از اینکه آماده نمی‌شوی این است که وقتی به خودت توکل نمی‌کنی! کارت را می‌کنی؛ ولی می‌گویی در پناه خدا!

چون ایام عزاست این خاطره را نقل می‌کنم؛ حاج احمد واعظی پانزده‌بیست سال پیش، این خاطره را برای من تعریف کرد. می‌گفت، شعری نوشتم که آن شب قرار بود این شعر بترکاند! همه برای خدا گریه کنند و توسل کنند. رفتیم در جلسه و آماده نشستیم که مداح اول بخواند بعد من بلند شوم و بیایم؛ ادبیات بدنم این باشد و همه را در ذهنم برنامه‌ریزی کردم. مداح اول که آمد و بغل دست من نشست، گفت: حاجی من شعرم یادم رفته، شعر داری بدهی؟ می‌گفت دست در جیب کردم و همین شعر را به او دادم و گفتم بخوان! خواند و جلسه هم خوب شد. [به خودم گفتم]، روزی او بود. ما هم بلند می‌شویم دو خط هم روزی من است، می‌خوانم و می‌دهیم دعا کنند؛ [مداح اول] جلسه را تا اوج برده بود. بلند شدم و گفتم که «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا، بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا، تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده» انگار این مردم بیست ساله کسی جلو دهانشان را گرفته و نگذاشته‌ گریه کنند و در عمرشان شعر به این عمق و غیرتکراری نشنیدند. همه دو زانو شدند و جلسه در اوج معنویت بود فقط برای اینکه خدا به من ثابت کند که فرمان دست من است. من این شعر را خیلی دوست دارم؛ «ما را به جبر هم که شده سر به راه کن     خیری ندیده‌ایم از این اختیارها»

خدایا اگر می‌بینی ما احمق شدیم چه در مملکتمان، چه در جهانمان، چه در جبهه مقاومتمان، چه در نمازمان و چه در دنیایمان و به خودمان متوکل شدیم، گوش ما را بپیچان! «ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن    خیری ندیده‌ایم از این اختیارها» وقتی ما را به خودمان واگذار می‌کنی و دست و بالم باز است، خیری در آن وجود ندارد. دست‌هایم بسته باشد؛ اما تو پشت سرم باشی، نه پول می‌خواهم، نه امکانات می‌خواهم، نه سلاح می‌خواهم، نه مردم می‌خواهم. هیچ چیز نمی‌خواهم! تا چشمم به این‌هاست، داستان همین است!

نگرانی ما را چه کسی باید رفع کند، مگر دنیا را امتحان نکرده‌ایم!؟ نگرانیِ اول برطرف می‌شود، دنیا دومی را پیشنهاد می‌دهد، دومی برطرف می‌شود، سومی را پیشنهاد می‌دهد! چهارمی را پیشنهاد می‌دهد!

مدل دنیا این است. ما که آمار نداریم؛ فرشته‌ها باید به زمین نگاه کنند و آمار بدهند که چند نفر از آدم‌ها در ماه رمضان سر به خاک گذاشتند؟ چند دقیقه سرشان به خاک بوده و حالتشان در سجده چه حالتی بوده است؟ چقدر در مقابل خداوند تبارک و تعالی احساس بی‌پناهی کرده‌اند؟

خدا درجات همه درگذشتگان را ان‌شاء‌الله متعالی کند؛ امشب یکی از رفقای زمان جنگ ما، حاج محمد توانایی در مشهد فوت کرد. او لبنان بود و از زمان جنگ پا نداشت. دو سه سال هم با یک پا جنگید بعد هم پزشک شد و یک مدت لبنان و غزه بود، چند روز پیش برگشت. احساس من این است که دق کرد. این آدم نتوانست چیزهایی را که دیده تحمل کند و امشب فوت کرد.

در کربلای پنج که ما بودیم، یک دسته‌ بود به نام دسته‌ لنگ‌ها! همه پا نداشتند. این‌ها چون پا نداشتند، گفته بودند نمی‌توانیم به خط بزنیم؛ پشت خاکریز می‌ایستیم و خط را پوشش می‌دهیم. همه آن‌ها آر پی جی داشتند و در این دسته حاج عرب و حاج محمد خلیل‌نژاد بودند که بعدها قهرمان المپیک شدند، محمد توانایی بود که هیج‌کدام پا نداشتند و نمی‌توانستند راه هم بروند!

آن قسمتی که توپ ۱۰۵ و کماندو آورده بودند همه قفل شد. در خط کربلای 5 قسمتی که راه به بوارین باز شد و دقیقا آن تیکه‌ای در خَیّن باز شد که این دسته لنگ‌ها بودند و فقط هم آرپی‌جی داشتند، توانستند خط را بشکافند که خط توسط غواص‌ها شکسته شود! ما که برگشتیم این‌ها، همه افتاده بودند و امدادگران بالای سرشان بودند که ببینند کدامشان شهید شدند. آن‌ها دیدند که شهید نشدند و آن‌قدر آر پی جی زده بودند که پرده گوش پاره شده بود و از گوششان چرک و خون می‌آمد! این‌ها خط را شکستند! امشب که ایشان فوت کرد یاد این خاطره افتادم.

پابرهنه‌های یمن خط را می‌شکنند و نه کماندوی در اوج که فکر می‌کند چون کماندو هستم و در اوجم، می‌توانم خط را بشکنم! چرا؟ چون می‌گوید من در پناه خدا هستم! پناه خدا! ما خدایی به این عظمت پشت سرمان است خیلی الکی زور می‌زنیم! دنیا که این‌قدر زور زدن ندارد! چهار انگشت، عا عا عا، تا قبر! شب اول قبر چشمت باز است و می‌بینی! روایت است وقتی تو را در قبر می‌گذارند روحت بین بالا و پایین است. مدام آزاد هستی و پرونده‌ات و اطرافیانت را می‌بینی! حتی در روایت امام صادق(ع) داریم که[میت] به برادر، خواهر، پدر و بچه‌اش می‌گوید: چرا دارید گریه می‌کنید؟ من زنده‌ام و با آن‌ها حرف می‌زند!پس معلوم است تا ما را در قبر نگذارند در عالمی غیر از عالم برزخ و روی زمین هستیم! این حرف یاد من و شما بماند که آن لحظه‌ای که می‌خواهند سنگ لحد را بگذارند و یواش‌یواش تاریک می‌شود؛ به خدا بگوییم از زمین آمدم در پناه تو! من هیچ چیز ندارم! اگر در پرونده‌ات مشتی خوبی دیدی، این مال شیطان است و روی آن‌ها اصلا حساب نکن! اگر خداوند تبارک و تعالی بخواهد مو را از ماست بکشد، پیغمبر هم نمی‌تواند در برود! آدم‌ها باید به خدا پناه ببرند! بگوییم ما هیچ چیز نداریم! امشب اگر آمدی اینجا نشستی، به میزانی که احساس بی‌پناهی می‌کنی، خدا به تو نگاه می‌کند! خدا دنبال بی‌پناه می‌گردد!

هفته پیش در خانه شهید گفتم که خدا به چه کسی امان می‌دهد؟ «المفلس فی أمان الله» کسی که بگوید هیچ چیز ندارم، خدا به او امان می‌دهد. کسی که فکر می‌کند دستش پر است؛ خدا می‌گوید برو با همان دست پرت، ببینم چند می‌خری؟! در نگرانی‌ها به خدا پناه نمی‌بریم!

نکته آخر؛ نگرانی الزاما بد نیست. در دنیا نگرانی باعث می‌شود که آدم‌ها احتیاط کنند. نگرانی در دنیا مخلوق خداست. در بحث فلسفی خیر و شر یک دعوای خیلی طولانی در تاریخ اتفاق افتاده است و چیزی که من به آن رسیدم و قطعی است اینکه شر مخلوق خداست و عدم نیست؛ چون خیر نیست، شر می‌آید؛ این اشتباه است. خدا شر را خلق کرده است. نگرانی را خدا خلق کرده و سیستم خلقت است. مثل میکروب، سرمای قطب شمال، گرمای استوا که این‌ها هیچ توجیه عقلانی ندارد، سیستم خلقت است و خدا خلق کرده.  پس نگرانی مخلوق خداست. مخلوقات خدا همه فایده دارند. شر حتما فایده دارد. خدا بدون حکمت که خلق نمی‌کند.

فایده نگرانی چیست؟ من سعی کردم که آن چیزهایی که در روانشناختی هست نقل نکنم؛ ولی بر آن مبنا بحث می‌کنم؛ یعنی آن‌ها را خوانده‌ام و حالا دارم از منظر دینی بررسی می‌کنم. در روانشناسی داریم که در قسمت زیرین مغز، بخشی است که فلسفه خلقتش ایجاد نگرانی است. کسی که دیوانه می‌شود یا الکل و موادمخدر مصرف می‌کند یا به سرش ضربه می‌خورد، یک‌دفعه نمی‌ترسد چون این قسمت مغز را مختل می‌کند. آن‌که هیچ نگرانی ندارد، این قسمت زیرین مغزش اختلالی دارد! خدا این [قسمت مغز] را خلق کرده برای اینکه ما درصدی باید نگران باشیم. آدم در مادیات احتیاط می‌کند، حساب و کتاب می‌کند، آدم وقتی نگران است، برنامه‌ریزی می‌کند، فکر می‌کند و تدبیر می‌کند.

 

»نگرانی در معنویات

بی‌تعارف آیات خشیتی قرآن خیلی بیشتر از آیات رحمتی آن است. گرچه من می‌توانم ده سال آیات رحمتی قرآن را تفسیر کنم و خلاصه بگویم همه قرآن رحمت است؛ اما قرآن این نیست! من فکر می‌کنم حداقل بین 65 تا 67 درصد آیات قرآن خشیتی است؛ یعنی می‌ترساند. عده‌ای توجیه می‌کنند که این مربوط به آن زمان بوده و زمانه این‌طوری بوده است؛ ولی من این را خیلی قبول ندارم.

خب، پس خدا دوست دارد آدم‌ها نسبت‌به قیامت نگران باشند. برای چه؟ برای اینکه ما را می‌شناسد. برای اینکه امام خمینی(ره) با آن عظمتش می‌گوید اگر قرار به این نبود که من جهنم بروم، هیچ عبادتی انجام نمی‌دادم! [کتاب] اربعین حدیت [امام خمینی(ره) را بخوانید؛ اگر جهنم نبود من هیج عبادتی انجام نمی‌دادم و هر کاری دوست داشتم می‌کردم! ما را نمی‌گوید؛ خودش را می‌گوید.

درصدی از نگرانی‌های ما جدی است. آن [نگرانی] که مال دنیاست و مهم هم نیست، زمینی است و می‌گذرد و جدی نیست؛ چقدر ذهن ما را مشغول کرده است و آن [نگرانی] که آخرتی است؛ [می‌گوییم] ای آقا خدا کریم است! عه، در دنیا هم بگو، خدا کریم است! در آخرت به آن عظمت خدا کریم است، در این دنیای فسقلی خدا کریم نیست؟! خب، برای این هم بگو! چرا نگرانی؟ شیطان است دیگر!

امیرالمؤمنین(ع)، فیلم بازی می‌کرد، دعای کمیل می‌خواند؟! امام سجاد(ع) در [دعای] ابوحمزه‌ثمالی فیلم بازی کرده که این‌قدر از خشیت و نگرانی‌هایش می‌گوید؟! پانتومیم بوده؟! دابسمش بوده؟! نگرانند! بزرگان ما به اندازه بزرگیشان، بیشتر نگرانند و این نگرانی اجر دارد؛ یعنی من حواسم هست که چه هستم! [خدا در قیامت] همان لحظه اول می‌گوید ببخشید، تو برای دنیا این‌قدر تدبیر کردی و نگران بودی و برنامه‌ریزی کردی، در هفته یک روز و یک دهم آن، نگران قیامت خود بودی یا نبودی؟!  یک دهم، یک روز نگرانی‌هایت! اصلا کسی به این فکرها نیست.

[خدا] می‌گوید من این نگرانی را خلق کردم که به درد قیامت تو می‌خورد؛ ولی تو صرف دنیایت می‌کنی. این چه می‌شود؟ آن چه می‌شود؟ این چه گفت؟ او چه گفت؟ این چرا بود؟ آن چرا نبود؟ این چرا بالاست؟ من چرا پایین هستم؟ من برای این، تو را خلق کردم؟! ان‌شاء‌الله شب 21 رمصان نشخوارهای ذهنی را بررسی می‌کنیم که دقیقا چیست. چند درصد توهم است، چند درصد واقعی و به‌دردبخور است، چند درصد اصلا نباید داشته باشیم و آن که باید داشته باشیم، کدام است.

من در مغز تو، در قسمت زیرین مخ تو، قسمتی گذاشته‌ام برای نگران شدن که تو نسبت‌به آن عاقبتی که داری و نسبت‌به دنیای طولانی که در پیش داری و آن عظمتی که در مقابلت هست، احساس تکلیف کرده باشی.

یک پرانتز باز کنم. همه ما به قیامت نزدیکیم. آن‌هایی که حس می‌کنند بیشتر نزدیک به قیامتند، بیشتر دقت کنند. سند یک انبار خرما، در فقر آن زمان عربستان را به امیرالمؤمنین(ع) دادند و گفتند صاحبش فوت کرده و گفته بوده که من فوت کردم سند این انبار خرما را به آقا بدهید تا خرماها را بین فقرا تقسیم کند. خرماهای انبار را برداشتند و بین فقرا تقسیم کردند.

آخر [کار] امیرالمؤمنین(ع) دوری در انبار زد که ببیند چیزی نمانده باشد. در گوشه‌ای از انبار یک چیز قهوه‌ای دید و خاک‌‌ها را کنار زد و دید یک دانه خرما هست که کمی مورچه آن را خورده و مغزش معلوم بود. خرما را پاک کردند بعد به اصحاب گفتند این را اگر در زمان حیاتش صدقه می‌داد از این انباری که نتوانست از آن دل بکند و گفت من که مُردم به فقرا بدهید، ارزشش بیشتر بود.

[برخی] اصلا جدی نمی‌گیرند. به او می‌گویم برای قیامتت چه کار کردی؟ می‌گوید باقیات صالحات می‌خواهم بگذارم. می‌گویم باقیات صالحات تو چیست؟می‌گوید این را به نام خیریه می‌زنم، این را برای «محک» می‌زنم، این را برای مدرسه می‌زنم! برای چه موقع؟ برای اینکه الان نمی‌تواند دل بکند! خیلی از کارهای ما این‌طوری است! اگر واقعا به قیامت دقت داشتیم این‌قدر به زمین متصل نبودیم. آدمی که بعد از مردنش می‌خواهد به انقطاع برسد، این انقطاع اصلا فایده ندارد! اصلا فایده ندارد!

زمانی یکی از علما را دیدم و گفتم ما کار خیری داریم و آن زمان پول بود. دست در جیبش کرد و مشتی پول به من داد، اصلا نگاه نکرد و نشمرد. گفتم خیلی ممنون. بعد از خداحافظی، مرا صدا زد؛ گفتم یا اباالفضل پشیمان شد! گفت 50 تومانش را بده؛ من می‌خواهم جایی بروم، پول تاکسی ندارم. انقطاع یعنی این! آبرو را نگه داشتیم برای بعد از مردن! اعتبار را نگه‌داشتیم برای بعد از مردن!

اگر منظور از باقیات صالحات فرزند، علم، روش و این‌هاست که خیلی‌خب، حتما درست است؛ ولی اگر منظور چیزهایی است که الان نمی‌توانی از آن دل بکنی و گفتی وقتی که مردم، گور بابای بچه‌هایم، به خودم برسد؛ این اسمش باقیات صالحات نیست.

ان‌شاء‌الله خدا به همه ما توفیق عمل کرامت کند.

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید